کوثر - کوثر - نجف ... کوثر به گوشم

هیچ‌کس را جز یاران حسین راهی به‌سوی حقیقت نیست..."شهید سیدمرتضی‌آوینی"

هجرت
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
 

بسم رب الشهدا

 

یه مدت قبل از هجرت به لبنان، از این خونه، هجرت کردیم به این خونه

البته نصف اسباب هام رو گذاشتم همین جا بمونه که به این وبلاگ همچنان سر بزنم چشمک

 

اگه مدیریت پرشین بلاگ سر اون پست "دل بردی از من به یغما" کاری نمیکرد که مجبور به حذفش بشم شاید حالا حالاها اسباب‌کشیم رو اعلام نمیکردم


 
 
وقتی افسران جنگ نرم توسط خودی‌ها خلع سلاح می‌شوند!
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢
 

بسم رب الشهدا

نقدی بر محدودیت‌های اخیر اینترنتی

کمتر کسی است که این روزها با اینترنت سر و کار داشته باشد و از وضعیت سرعت و محدودیت‌های مختلفی که اخیراً با شدت بیشتری اعمال می‌شود نالان نباشد. دیگر تکلیف کسانی که اساس کارشان وابسته به اینترنت و ملحقات آن می‌باشد که روشن است. عده‌ای حرف از اینترنت ملی می‌زنند و عده‌ای دیگر در مورد وی‌.پی.ان‌های مجاز (!) صحبت می‌کنند؛ که البته جمع عبارت «VPN» مخفف عبارتVirtual Private Network  و کلمۀ «مجاز» به یک طنز  بیشتر شباهت دارد؛ چرا که غالباً کاربرد وی.پی.ان‌ها در ایران برای پروکسی یا دورزدن سایت‌های فیلترشده است و مجاز بودنِ چنین قابلیتی، یک پارادوکسِ مبهم به‌نظر می‌رسد.

همچنان که در هفته‌های اخیر مشاهده کردیم، رسانه‌های خارجی از عدم پاسخگوییِ شفاف و به‌موقعِ مسئولین داخلی، سوءاستفاده کرده و با هوچی‌گری، در صدر اخبارشان با آب و تاب هرچه تمام، نام ایران را 


 
 
نگو جام زهر بگو شربت عسل!
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱
 

بسم رب الشهدا

نگو جام زهر بگو شربت عسل!

 

پردۀ اول:

فیلم تمام می‌شود و چراغ‌های سالن روشن می‌شود؛ هنوز اسامی روی پرده تمام نشده که نقد من و رفقا شروع می‌شود. آنقدر همه‌چیز برایمان روشن است و اتفاق‌نظر در شعاری و سفارشی بودنِ آنچه دیده‌ایم داریم که کم‌کم زیر‌آبِ جلسۀ مستقل نقد فیلم‌مان زده می‌شود. در راه خروج از سالنی که «نارنجی‌پوش» را دیده‌ایم، وعدۀ بعدی را برای پنجشنبه و دیدن فیلم «روزهای زندگی» می‌گذاریم.

پنجشنبه است و با کلی ذوق و شوق به سمت سینما می‌رویم؛ از گیشه بلیط می‌خریم و با بگو بخند وارد سالن می‌شویم. خوشحالیم. خصوصا من! دلم لک زده برای یک فیلم توپ دفاع مقدسی. این مدت هم حسابی تعریف و تمجیدش را شنیده‌ام و خیالم راحت است که فیلم خوبی خواهم دید. شاید حتی بهتر از «قلاده‌های طلا».

 


 
 
رنـگ آسفـالـتـی
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
 

بسم رب الشهدا

رنگ مورد علاقه من... رنگ آسفالتی

تـولــد نــوشــتـــــ :

1- سالی که به دنیا آمدم غیر از اینکه فردای روز قدس بود و غیر از اینکه طی جریانی من  ِ به دنیا نیامده با مادرم از شهادت حتمی بازماندیم و غیر از اینکه صدام نامرد بعد از ورود بنده به دنیا چند روزی دست از موشک باران تهران برداشت اتفاق دیگری هم افتاد و اینکه 25خرداد دقیقا مصادف شد با 25 ماه رمضان؛ اتفاقی که فقط وقتی 36 ساله بشوم بازهم تکرار می شود. به هرحال تبریک روز تولدشمسی مزۀ خودش را دارد ولی آن قدر که 25رمضان المبارک را مبارک می دانم 25 خرداد را نه اینکه مبارک ندانم ولی خب حس دیگری به تاریخ فمری تولدم دارم. اخیرا هم که در تقویم ها 25 خرداد شده روز گل! امشب فهمیدم روز خون هم شده(روزجهانی انتقال خون) هرچند می گویند دختران خرداد رتبۀ اول ماه ها هستند ولی شخصا بیشتر ترجیح میدهم به خردادی بودنم فکر نکنم چون دختران خردادی انقدر خاص و تکرار نشدنی اند که اگر بهشان یادآوری هم بشود که خردادی هستند ممکن است دست به کارهای جدید دیگری بزنند و همه کاره هیچ کاره تر از اینی که هستند بشوند! دوست عزیزم این و این و این لینک را هدیه فرستاده! هرسه را خواندم و دیدم متاسفانه یا خوشبختانه خیلی هایش درست بود! همان بهتر که ترجیح می دهم به خردادی بودنم زیاد فکرنکنم؛ من رمضانی ام :)

2- خیلی دوست دارم روز تولدم بعد از زیارت گلزار شهدای بهشت زهرا یک دسته گل بگیرم و بروم بیمارستان ایران مهر و دکترخواجوی معروف را ببینم و بگویم آقای دکتر من همان کودکی هستم که در چنین روزی به دنیا آمدم. همان روزی که بعد از چندساعت که از اتاق عمل بیرون آمدی به پدرم که با بغض و اشک، نمی دانست قرار است طعم شیرین پدر شدن را بچشد یا طعم تلخ فرزند و همسر از دست دادن را گفتی من کاری نکردم، زنده ماندن این مادر و دختر معجزه ای بود که تابه حال ندیده بودم! پدر شدنت مبارک..

3- به لطف خدا الحمدلله سعی می کنم هرسال از نیمۀ شعبان یک چهله خیلی ساده بگیرم و غالبا همان 25 رمضان المبارک 40 روز تمام می شود و عیدی خوبی هم می گیرم. به پاس این عیدی های چندساله برای همۀ آنهایی که تاریخ جشن تکلیفشان و قصورات و تقصیرات عمرشان درمقابل این تکلیف برایشان مهم است پیشنهاد ویژه ای دارم که هرکس واقعا مشتاق بود تقدیم خواهم کرد.



 
 
از کربلا که آمدی، خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد..
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
 

بسم رب الشهدا

باورش نمی آمد بعد از بیست و پنج روز تنفس در ناب ترین زمان ها و پاک ترین زمین های عالم برگشته به شهری که در آن خبر از همه چیز هست الا بهترین های عالم. آخر، آخرین شب جمعۀ90 را تا طلوع آفتاب در حرم اباعبدالله الحسین در کنار بهترین دوستانش به سینه زدن و حسین حسین گفتن و استشمام عطرسیب گذرانده بود؛ غروب خونبار شلمچه و زمزمۀ کمیل و امن یجیب برای همۀ جانبازان شیمیایی خصوصا پدر خودش که در شلمچه ریه هایش آلوده شده بود، رزق اولین شب جمعۀ سال جدیدش شد و دومین شب جمعۀ91 هم که به توفیق خادم الشهدا بودنش همجوار بود در کنار استخوان های کفن پیچ شدۀ 22شهید تازه تفحص شده از فاو و مجنون. 22تایی که 11تایشان گمنام بودند؛ 22تایی که بعضی هاشان غواص های عملیات والفجر8 بودند. والفجری که رمز عملیاتش "یا زهرا" بود. شهدایی که طریقۀ تفحص شدن و بلاهایی که بر سر پیکرهایشان آمده را فقط خود بچه های تفحص، دلِ روایت کردنش را دارند. اما حالا سومین شب جمعه 91 را محکوم شد به خون دل خوردن در جایی که آسمانش هیچ شباهتی نه به آسمان ایوان طلای نجف دارد نه به آسمان بین الحرمین نه به آسمان سرد و غم بار کاظمین و سامرا، نه به آسمان ستاره باران فکه و طلائیه و اروند و شلمچه و نه به آسمان محمودوند.

محمودوند.. محمودوند.. و ما ادراک ما محمودوند؟ اگر بقیه مناطق مقتل شهدا زیارت می شود، در معراج الشهدای پادگان محمودوند خودشهدا زیارت می شوند، مزارشان هم نه، خودِ خودِ شهدا. بهتر است بگویم استخوان های شهدا. و معلوم است زمینی که سال  هاست محل قرار گرفتن صدها پیکر شهید بوده آسمانش با آسمان خیلی جاها خیلی فرق ها دارد. آسمان پادگان محمودوند همیشه باران دارد اما ابر ندارد. شاید برای همین است که محمودوند هرسال 4 فصل زیبا دارد: بهار بهار بهار بهار

شب های پیش این موقع داشت با بچه ها در سرمای شبانۀ اهواز با کلی خستگی و چشم های خواب آلود، سرویس های بهداشتی را می شست و خدا خدا می کرد تا اذان صبح، زائر زیادی نرسد و همه چیز برای میزبانیِ روز بعد تمیز بماند اما حالا انقدر دلتنگ شده بود که حاضر بود تا صبح هی سرویس ها را بشورد و هی زائر برسد و هی بشورد و هی زائر برسد اما فقط یک بار دیگر بتواند جلوی آن 22پیکر شکلات پیچ شده بایستد و به اربابش حسین علیه السلام سلام بدهد. حاضر بود جمع کردن آشغال  ها و تعویض پلاستیک سطل های زبالۀ محوطه  تا اذان صبح طول بکشد ولی یک بار دیگر چفیه زائری دلشکسته  را تبرک کند به پیکر شهدا و آن پرچم یاحسین قرمز. حاضر بود با صدای بی سیمی که ساعت سه نصفه شب خبر از ورود 8 اتوبوس زائر می داد از خواب بپرد و بدود پای ایستگاه صلواتی و به همراهی رفقای گلش وسائل پذیرایی را برای زائرین فراهم کند ولی یک بار دیگر قبل اذان صبح کنار پیکر شهدای تازه تفحص شده بنشیند و هم نوا با مناجات  آرامِ بقیه، اشک بریزد و حرف های مگویش را به آن زنده شدگان به حیات ابدی بگوید. حاضر بود صدبار دیگر با حوصله جواب سوال های سخت و تکراری زائرینی که مدام می پرسیدند "این چیزایی که توضریح چیدین نمادینه یا واقعا شهیده؟ چرا بعضی هاشون کوچیکتر از بقیه هستن؟" را بدهد ولی یک بار دیگر بتواند به بهانۀ معطر کردن فضای معراج، شهدا را از نزدیک زیارت کند. حاضر بود ساعت ها آغوشش باز باشد برای زائرانی که خودشان را در بغل او که کنار معراج ایستاده بود می انداختند و بعضی آرام و بعضی بلند بلند در بغلش گریه می کردند و درمیان هق هق هایشان از غصه هایشان می گفتند، از شرمشان و از دلسوزی برای خواهران و مادرانی که آن 11شهید گمنام ندارند؛ و چادرش خیس شود از اشک های پاک و خون دل های مادران و خواهران شهدایی که سراغ شهید مفقودالاثرشان را از او می گرفتند و با قربان صدقه و نوازش و پاک کردن اشک هایشان کم کم آرامشان کند و به سمت اتوبوس هایشان ببرد اما یک بار دیگر بتواند دستان مادر شهیدان محمدی که هر روز به معراج می آمد را ببوسد. مادر دوشهیدی که داستان عجیبی دارد ماجرای شهدایش خصوصا جریان زیارتگاه خمسۀسادات کوشک. مادر شهیدی که حضورش، لبخندها و بوسه های مادرانه و خسته نباشیدهایش، ساعت ها کمبود خواب و خستگی را از یاد همۀ خادمین می برد. مادر دوشهیدی که آمدنش همزمان شد با آمدن آن دوکبوتر سپیدبال فاطمی که برای آنکه صاحبشان آن ها را به معراج بیاورد 4روز غذا نخوردند..

 دیروز وقتی به خاطر گیر الکی پلیس بازرسی فرودگاه به ساک دوستش، بعد از 40 دقیقه الافی دست آخر برای تنها نماندن دوستش از پرواز اهواز- تهران جاماند، باخودش گفت شاید شهدا می خواهند که برگردد. وقتی با سختی دو صندلی برای پرواز بعدی گرفتند و سوار شدند و بعد ازگذشت حدود دوساعت، به خاطر نقص فنی همه را از هواپیما خارج کردند و گفتند ممکن است پرواز کنسل بشود با خودش گفت شاید شهدا می خواهند این یک روز راهم در محمودوند بماند و با خودشهدا که قرار است امروز به تهران منتقل بشوند برگردد. اما وقتی با کلی تاخیر و گرفتاری با هواپیمای بعدی در فرودگاه مهرآباد نشست، وقتی چشمش به قیافه های عجیب غریب مردم شهر افتاد، وقتی بعد از مدت ها دوباره ماشین های مدل بالا و زرق و برق های مغازه ها چشمش را آزار داد، وقتی صدای موسیقی ماشین های خیابان گوشش را به درد آورد باورش شد که اینجا تهران است! دلش گرفت و از آن روز تا امروز و دقایقی پیش زبانش قفل شد. دلش برای از جنگ برگشته های هشت سال دفاع مقدس سوخت. مثل هرسال و هر وقتی که از اردوی جهادی یا راهیان به شهر برمی گشت گفتگوهای درونش را اینطور تمام کرد: ماکه فقط چند روز از فضای شهر دور بودیم اینقدر تحمل بعضی چیزها برایمان سخت است پس چه می کشند آن ها که هشت سال از عمرشان را در جهاد گذراندند و به شهر برگشتند. چه زجری کشیده اند و می کشند..."دریغ از فراموشی لاله ها.."       "دلم آسمون میخواد مرتضی..."


 
 
کربلا آخر خط است... پیاده نشوی برمیگردی..
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
 

بسم رب الشهدا

انشالله عازمیم به زیارت کربلای معلی در پایان سال 90

و بلافاصله زیارت کربلای ایران در اول سال91

متن خداحافظی از همه اینجاست:

https://plus.google.com/u/0/104892976773907961999/posts/Y8ZrxdFRsCe

حلال کنید رفقا..


 
 
هر سر، که پیمانِ ولا دارد بیاید.. هرکس هوای کربلا دارد بیاید..
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
 

بسم رب الشهدا

(انشالله اربعین دعوتیم برای زیارت ارباب، با پای پیاده، از نجف تا کربلا)

اخبار کاروان ما: http://arbain.blog.ir/

 

ای تشنگان کوثر ولایت! بیایید... من سرچشمه را یافته ام. وا اسفا! باطنِ قبله را رهاکرده اید و برگِرد دیوارهایی سنگی می چرخید؟ بیایید... باطن قبله اینجاست. به خدا، اگر نبود که خداوند خود اینچنین خواسته، می دیدی کعبه را که به طواف امام آمده است و حجرالاسود را می دیدی که با او بیعت می کند. مگر نه اینکه انسانِ کامل، غایتِ تکاملِ عالم است؟ ...ای امت آخر! برشما چه رفته است؟ مگر تا کجا می توان در مُحاق غفلت و کوری فروشد که خورشید را نشناخت؟

آیا می توان دست بیعت به یزید داد و آن گاه بازهم به جانب قبله نمازگزارد؟!

.

.

و بالاخره کوفه – چه آهنگ ناخوشایندی دارد این نام، و چه بار سنگینی از رنج با خود می آورد! باری به سنگینی همۀ رنج هایی که علی علیه السلام از کوفیان کشید... بگذار رنج های زهرا و حسن و حسین را نیز بر آن بیفزایم؛ باری به سنگینیِ همۀ رنجی که در این آیۀ مبارکه نهفته است: لقد خلقنا الانسان فی کبد... آه چه رنجی!

________________________________________

پ.ن:

1- به فدای قلمِ سرورِ قلمم درفتح خون...

2- می روم کربلا را ببینم، رنگ آیینه ها را ببینم

می روم تا شکوه اباالفضل، تاکه دست خدا را ببینم

می روم آی مردم از این شهر... می روم کربلا را ببینم

در راهی شدنم قلبت را با خود به همراه می برم... حلال کنید رفقا

3- برای بعضی های گاهی دور، گاهی نزدیک:

انشاالله خودتان برسید به قله های رفیعی که حقیر، لیاقتِ فهم  اش هم را نداشتم...



 
 
هم زادِ اذانِ رمضان ام... تب هم ندارم! (بر وزنِ: هم زادِ بهارم، تبِ باران دارم)
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
 

بسم رب الشهدا

 خواستم از اذانِ ظهرِ بیست و پنجمین روزِ رمضان المبارکِ سالی بنویسم که با به دنیا آمدن بنده نمی دانم بگویم مبارک تر شد یا نامبارک تر، خواستم از اعتکافی که با رفقای هنری در مسجد لرزاده داشتم، از آن محراب و معماری قشنگ مسجد و کسوفِ ماه ی که آن شب برخی! نگذاشتند بروم پشت بام مسجد و با دوربین دوچشمی که با خودم برده بودم روئیتش کنم و آخر مجبور شدم از لای شاخ و برگ های درختان کوچه پشتیِ مسجد پیدایش کنم، یا از پادکست های سحرگاهی یا واحد تفکیک زباله  و رفقای بازیافتی ام بنویسم، خواستم از چشم های خمارلاکی و سینۀ طلاییِ پرپرک  و بوق بوق های این فنچ های جقله ام بنویسم، خواستم از نحوۀمرگِ آن عصای دستم و دوهفته ای که به خاطر سکتۀ ناقصِ لپ تاپ محترمه، بین ایستگاه مترو قلهک تا مجتمع پایتخت واقع در میرداماد، سعی صفا و مروه می کردم و تاوان حجاب و عشوه نیامدنم برای آقایان واحد خدمات را با "سرِکار ماندن" و "امروز برو فردا بیا" و از دست دادن اطلاعات و رمان نیمه کارۀ دوست داشتنی ام دادم بنویسم، خواستم از مزارِ زندان گونۀ شهدای گمنام محله مان در کنار امام زاده اسماعیل که به خاطر بی تدبیری خیلی وقت است می بینم که در انحصار داربست فلزی محصور شده بنویسم، خواستم از دلتنگی برای روزهای خوشِ بارانی و  رم کردنِ غزال دل خونم و غزل های شرحه شرحه ام بنویسم، خواستم از حال و هوای حفظ قرآن و آیه های سرشار از مفاهیم جالب انگیزناک و ایده های فیلمنامه ای ام بنویسم، خواستم از حال و هوای شهر بانوی مهتاب که به لطف خدا مدتی است مهمان اش شده ام بنویسم................ در گیرو دار این خواستم ها و بنویسم ها بودم که ناگهان نگاهِ دلم به چشم های زیبا و گیرا و معصومی دوخته شد که اکنون فرسنگ ها از من فاصله دارند. آن هم نه یک جفت چشم، جفت جفت چشم هایی که گاهی بیانگر شیطنت، گاهی درخواست محبت و گاهی کنجکاوی بودند.. در همۀ عمرم چشم هایی به زیباییِ چشم های کودکان محروم روستایی ندیده ام، چشم هایی که بی پرده و بی دروغ تا عمق دل هایشان را نشان می دهد، نه مثل چشم های ما شهری هایی که گاهی که گاه اش باشد عاشق اند و گاهی که گاه اش نباشد عاقل اند!

و من هرسال این چشم های پاک و معصوم را فقط به برکت اردوهای جهادی می توانم زیارت کنم، فرق نمی کند روستایش مربوط به کدام بخش و شهر و استان باشد، فقط مهم این است که این چشم ها متعلق به کودکان روستایی باشد که از بدو تولد به روی محرومیت باز شده، همیشه در انتهای محرومیت نورانیتی است که هیچ جای دیگر نیست..

و زیارت چشم های فریبای کودکان روستایی را امسال مدیون دعوت اجباریِ گروهی از بچه های دانشگاه خواجه نصیر و امام صادق علیه السلام شدم. دعوتی که هرچه کردم از زیرش در بروم نشد و گرفتار شدم و این گرفتاری دچارم کرد به مهر دوستان دانشجویی که تا امروز هرچه گذشته محبتشان درقلبم بیشتر نشده باشد، کمتر نشده. دانشجوهایی از جنس خودم که دک و پز دانشجویی را رها کرده و هرچه داشتند در دستِ دل گذاشته و به روستا آمدند تا خودشان را در چشم هایی پیدا کنند که زیبایی اش شاه راهِ نفوذ شیطان به دل را می بندد. خواهرانی پاک و برادرانی اهل ریاضت! انقدر اهل ریاضت که به ندرت هایی که غیر از بی سیم، هم کلامشان می شدی کاملا میفهمیدی که داری با "یک مـرد" حرف میزنی! و خدا هم چه خوب مزد یکی از همین برادران "اهل ریاضت" را داد و آن برادر، در راه برگشت از همان اردو، شهید شد و شد "اهل شهادت"... تا بعداز مدت ها ببینیم هنوز هستند مردانی از نسل غیرت عباس، از جنس خدمت های بی منتِ همت..... انشاالله که از سرداران سپاه حضرت ماه باشند و عاقبت در رکاب حضرت خورشید لاله گون گردند......

شادی روح فرمانده مان، مسئول کل اردوهای جهادی دانشگاه خواجه نصیر

شهید حسین مومنی،

دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه خواجه نصیر

صلوات


 
 
تو به فکه شبیه‌تری یا شقایق‌های فکه به تو ؟!
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
 

بسم رب الشهدا

نثار روح مطهر امام و شهدا و خصوصا شهدای گمنام و آقامرتضی صلوات!

" از شقایق‌های وحشی بازپرس که محرم اسرار ما هستند. آن‌ها با تو خواهند گفت که شرط شیدایی حق، آزادگی است و داغدار بودن و غسل خون. وعجیب اینجاست که چگونه اسرار حق، در این صورت‌های خاکیِ جهان کثرت ممثَل شده‌است. شقایق را وحشی می‌خوانند، چراکه آزاده است و رنگی از تعلق ندارد. در دشت‌های دور، لابه‌لای سنگ‌ها می‌روید و به آب باران قناعت می‌کند تا همواره تشنه باشدو بسوزد. داغِ دلش و گلبرگ‌های به خون آغشته‌اش راستی که او را به شهید ماننده می‌کنند و عجبا که این تمثیل چه بجاست! "


 
 
قدیانی یک -قَد- از آوینی بیشتر دارد...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠
 

 

بسم رب الشهدا

 

   چندروزی بود که به قطعه سرنزده بود. قدیانی‌یِ خون‌َش کم‌شده‌بود انگار.

از سال هزاروسیصدوهفتادوفتح، سرورقلمش شده بود آوینی و

از سال هزاروسیصدوهشتادواشک، قدیانی شده بود سُروردلش.

قدیانی یک واو از آوینی کمتر و یک قاف و دال از آوینی بیشتر دارد. واوِ آوینی شاید مثل حروف مقطعه رمزی باشد بین مکه"و"فکه. رمزی که جز رمل‌های فکه هیچ‌کس نمی‌تواند درموردش فک‌بزند. اما برویم سراغِ آن قاف و دالی که قدیانی بیشتر از آوینی دارد، این «قد» (به فتح قاف) دقیقا ثمرۀ همان چیزی است که آوینی به‌خاطرش روایت‌فتح را می‌ساخت. قدیانی یک‌نفر نیست. قدیانی نمایندۀ یک‌نسل است. نمایندۀ نسلی که همراه با شیرمادر اشک‌های زینبیِ‌مادر را هم نوش‌کرده. آن‌هم چه‌اشکی! مثل همین شخصیت داستان که هروقت زیاد قربان‌صدقۀ قلمِ سَرورقلمش می‌رود و صدایش را باخود زمزمه می‌کند مادرش می‌گوید:

   "حق‌داری که هم‌چون بعضی هم‌نسلی‌هایت نیستی و به‌جای موسیقی سنتی و پاپ، موسیقیِ صدای این سید آرامت می‌کند. حق‌داری دخترم، آخر، همین صدایی که نمی‌شناختم در برنامۀ روایت‌فتح دلم را چنان برهم ریخت که جز با بدرقۀ پدرت به جبهه آرام‌ نشد. و تو هم‌ که تک‌دخترباباییِ بابایت بودی درفراغش جز با صدای همین سید در آغوشم آرام نمی‌گرفتی. وضو می‌گرفتم و می‌نشستم به پای روایت‌فتح و شیرت می‌دادم، صحنه‌های سراسر نور و سرور جبهه‌ها با صدایی محزون روایت می‌شد و اشک بود که از گونه‌هایم می‌چکید بر روی گونه‌های تو و هم‌چون پیچک تا کنارۀ لبت می‌آمد و توکه انگار اشکِ‌شور را بیشتر از شیرِشیرین دوست‌داشتی، چنان آن‌را می‌خوردی که انگار داری شیرعسل میخوری! جنس آن اشک از جنس همین اشک‌هایی است که امروز پای منبر روضه‌خوان ازچشم‌هایت جاری‌ست. از جنس همین اشک‌هایی است که وقتی حضرت‌ماه را می‌بینی یا صدایش را می‌شنوی درچشمانت حلقه می‌زند. از جنس همین اشک‌هایی که هروقت نوشته‌های سَروَرقلمت یا سُرورِدلت را میخوانی باعث مکث در خواندنت می‌شود. و حالا تو و اهالیِ قطعه انگار یک «قد»وبالا بیشتر از ما انقلابی شده‌اید! شاید این «قد»وبالایی که می‌گویم به اندازۀ همان «آه»ی باشد که خامنه‌ای بیشتر از خمینی دارد، و همین "قد"وبالای بیشتر است که نمی‌گذارد امروز "آهی" از "چاهی" برخیزد. انگار «قدِ»زبانِ قلم‌تان هم یک‌سروگردن که چه عرض‌کنم، سیصدهزارسرورگردن بیشتر از زبانِ قلمِ ماست. سیصدهزارسروگردن از دهۀ شصت هجری‌شمسی ولی از جنس هفتادودوسروگردن دهۀ شصت هجریِ‌قمری. آن‌قدر که این‌قدر با خامنه‌ای ندار شده‌اید که می‌گویید بیت‌رهبری خانۀ‌ شماست. آن‌قدر که این‌قدر چشم بصیرتتان بازشده که نمی‌گذارید کسی به "علی" چپ نگاه‌کند حتی در خواب! آن‌قدر که این‌قدر «قدِ»نی‌های ساندیس‌تان هم‌چون «قدِ»فهم‌تان بالا رفته که هنوز فرونکرده در چشم دشمن، دشمن از ترس به خود کارخرابی می‌کند. حتی «قد»باتوم‌های‌تان هم انگار از باتوم‌های زمان ما بیشتر شده. آن‌قدر که اگر دیروز پدران‌تان سوار اتوبوس می‌شدند و به جبهه می‌رفتند امروز شما حتی روی سقف همان اتوبوس می‌نشینید تا به مسیر ماه‌پیمایی برسید..."

   تمام دیالوگِ مادرِ شخصیت داستان را این‌جا نوشتم تا معنا کنم آن «قد»ی که قدیانی بیشتر از آوینی دارد. دقت‌کنید که نخواستم بگویم قدیانی، آوینی را گذاشته در جیب‌بغلش! خواستم بگویم قدیانی دقیقا همان‌شده که آوینی به‌خاطرش دوربین به دست گرفت و به خط مقدم رفت و روایت‌فتح را ساخت! قدیانی همان‌شده که آوینی به‌خاطرش مقاله‌ها و سرمقاله‌هایش را در عصری نوشت که فهمِ بعضی اطرافیانش از عصر او عقب‌تر بوده. قدیانی همان‌شده که آوینی به‌خاطرش "فتح‌خون" را نوشته. فتح‌خونی که فصل دهم‌اش ناقص مانده و اگر امروز علمِ قلمِ قدیانی، سیصدهزار «قد»وبالا بیشتر از هم نسلی‌های آوینی‌ست دقیقا به‌خاطر این است که فصل دهم کتاب فتح‌خون آوینی را در "نه‌دی" نه با قلم که با خون تمام کرده. قدیانی همان‌شده که آرزوی آوینی بوده و هست و مطمئنا آوینی آرزو داشته قدقلم فرزندانش بیشتر از قدقلم خودش باشد. او مصالح را برای قدیانی آماده کرد و حال، قدیانی یک «قَد» از آوینی بیشتر دارد و قدیانی اگر امروز عرض زندگی‌اش بیشتر از طول زندگی آوینی نباشد و "قدعلمش" بیشتر از "قدقلم" آوینی نباشد، خیانت کرده درحق قطره‌های خونی که چکیده شده بر رمل‌های فکه‌ای که مکه در مقابلِ عطشِ هرذرۀ آن رمل‌ها، سرتعظیم فرود می‌آورد و بدان که قدیانی یک فرد نیست، قدیانی قلمی است که نمایندۀ یک نسل است! نسلی که آوینی به‌خاطرش آسمان را چون گنجینه‌ای، در "روایت‌فتح" قاب‌گرفت و برای نسلِ نه‌دی به ارث گذاشت...

   برویم سراغ شخصیت داستان. چندروزی بود که به قطعه سرنزده بود، قدیانی‌یِ خون‌َش کم‌شده‌بود انگار. بالاخره سایت قطعه 26 بالا آمد. امشب حال‌وهوای جدید و بهاری و جالب‌انگیزناکی داشت قطعه. رواق را که دید انگار حال‌وهوای "بهشت‌زهراییِ" قطعه برایش "بهشت‌رضایی" شد. ستاره‌هایی که تا قبل از این فقط در کامنت‌ها چشمک می‌زدند، همه‌شان از کامنت‌ها بیرون آمده و در آسمانِ قطعه، طلوع کرده و صورت‌فلکیِ حضرت‌ماه را ترسیم نموده‌بودند، هر رواقی به نامی از ستاره‌ها مزین شده بود. یادش آمد دیشب را که از صورت‌فلکیِ "دب‌اکبر" دوستارۀ "دبه" و "مراق" را نشان‌کرده‌بود تا درامتداد آن‌ها "جُدی" را پیدا کند ولی ساختمان‌های بلند نمی‌گذاشتند. اصلا باید بگوییم دانشمندان عوض کنند نقشۀ آسمانِ شبِ معروفِ ستارگان را. مگر نقشه‌ای زیباتر و دقیق‌تر از نقشۀ این شب‌های آسمان قطعه وجود هم دارد؟ ترجیح داد مثل همیشه که پیدا کردنِ ستارۀ"سها" را بیخیال می‌شد از صورت‌های فلکی و نام‌های مسخره‌شان، خود را رها کند در آسمان زیبای قطعه، و ستاره‌های حضرت‌ماه را یکی‌یکی در امتدادهم رصد کند. در علم‌نجوم هرستاره‌ای یک "قدرظاهری" دارد هرچه این عدد برای ستاره‌ای کمتر باشد یعنی روشنایی‌اش برای چشم غیرمصلح بیشتر است. ستاره‌هایی با قدرظاهری 1 تا 6 را باچشم میتوان دید و از 6 تا 21 را فقط با تلسکوپ می‌توان دید. ستاره‌ای که قدرظاهری‌اش 1 باشد یعنی خیلی پرنور است، اگر منفی باشد که یعنی خیلی پر نورتر است (بهتر است در اینجا خِیلی را خَعلی تلفظ کنید) مثلا ستاره‌ای که بیشترین قدرظاهری را در شب دارد شعرای یمانی است که قدرظاهری‌اش حدود منفیِ یک و شش دهم است. با خودش فکر می‌کرد اگر شعرای یمانی می‌آمد و این آسمان ستاره‌باران قطعه و قدرهای ظاهری و باطنی ستاره‌های حضرت‌ماه را می‌دید بلاشک می‌رفت و چون "سها" می‌چسبید ورِدلِ "عناق" و سالی به دوازده ماه رخ نشان نمی‌داد.

    بازهم برویم سراغ شخصیت داستان! چندروزی بود که به قطعه سرنزده بود، قدیانی‌یِ خون‌َش کم‌شده‌بود انگار. بالاخره سایت قطعه 26 بالا آمد. ظاهرا مسابقه‌ای برقرار بود که از قرار تا امشب هم بیشتر فرصت نداشت. مقصدمسابقه کربلا بود و از هر هفت آسمانِ قطعه، یک‌ستاره قراربود نینوایی شود. ستاره‌هایی که برای ماه، ستاره‌ای روشن‌اند و برای قطعه، قلعه‌ای محکم. ستاره‌هایی که برات کربلای‌شان نه بعداز امشب، که از شب‌قدر به دست "پدراُمت" امضا شده‌است. پس با این حساب از همین اول کاری خودش را کاملا از توفیق این رصدشدن مبرا دانست و شرکت در مسابقه را بیخیال شد. چون‌که اولا اگر خیلی هم خودش را جزء ستاره‌های دست‌بالا فرض می‌کرد، قدرظاهری خودش چیزی بود در حد ستارۀ "سها" پس در این هفت آسمان قطعه، نه برای ماه ستاره‌ای روشن بود و نه برای قطعه، قلعه‌ای محکم. ثانیا تعداد لغات متن مسابقه باید بین 500 تا 1000 کلمه باشد که تا همین‌جا که هنوز داستان را ننوشته بود تعداد کلماتش به حساب شمارندۀ word، شده‌بود چیزی درحدود 1000 و اندی لغت! و ثالثا مهلت مسابقه تا 5 فروردین درج شده بود که با نگاهی که به تقویم و ساعت انداخت دید که یک ساعتی بیشتر به انتهای زمان مسابقه نمانده و تا او این متن را به پایان برساند و ویرایش کند و ارسال کند، ملت از کربلا هم برگشته‌اند!

   چیزی غیر از هوسِ شرکت در مسابقه سرانگشتانِ قلمش را قلقلک می‌داد تا بنگارد خاطره‌ای را که برایش خیلی باصفاانگیزناک بود. خلاصه که بیخیال مسابقه، عشقش کشید تا دستش را بگذارد زیرچانه و زل بزند به لب‌تابش و کم‌کم خاطره‌ای تصویری را بریزد در قالب کلمات و کیف کند از این تخلیۀ عاطفی! مهار دلش کشیده شد به سمتی که خاطره‌ای "کوتاه" را از آخر به اول، ولی "بلند" تعریف کند...

    مدتی بود به سرمبارک او و دوستش زده بود که همۀ کارهای فرهنگی و غیرفرهنگی‌ را برای مدتی تعطیل کنند و بروند در دوره‌ای فشرده، قرآن را همراه با تفسیر حفظ کنند و آن وقت بیایند ادامه کارهای فرهنگی و غیرفرهنگی را از سربگیرد تا بلکه این بار هرچه در کلام و قلم و هنرشان می‌تراود حدیث‌رب باشد نه حدیث‌نفس! یک‌ماه‌ی گشتند و هرچه آموزشگاه برای حفظ قرآن بود را رصد کردند و عاقبت یک‌جا را با استشاره و نهایتا استخاره پسندیدند، ولی بعد فهمیدند که حدود یک‌ماه‌ی هم طول می‌کشد تا آن آموزشگاهِ محترم، او و دوستش را رصد کند و بعداز امتحان ورودی آیا آن‌ها را بپسندد یا آیا نپسندد! با دخیل شدن به شهدا شکرخدا در آزمون و مصاحبه پذیرفته شده و وصال حاصل شد. شروع کردند به حفظ قرآن. روزی یک صفحه حفظ می‌کردند. جزء30 تمام شد و به امتحان پایان جزء رسیدند. با دوستش در محراب مسجد نشسته بودند و خود را برای امتحان فردا آماده می‌کردند. برای حفظ شماره سوره‌ها و صفحه‌ها و آیات، رمزگذاری‌های بامسمی و بی‌مسمی می‌کردند. همانطور که داشت برای خودش سوره فجر را مرور می‌کرد، یک‌آن یادش آمد آن روزی را که در خانه، کنترل تلویزیون را دستش گرفته بود و با دکمه‌هایش ور می‌رفت، روی شبکۀ قرآن مکث کرد. مجری حدیثی از معصوم علیه‌السلام را نقل می‌کرد به این مضمون که هرکه در نماز واجبش بر قرائت سوره مبارکۀ فجر مداومت داشته باشد در قیامت با حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام محشور خواهدشد، یادش آمد که در آن لحظه چقدر دلش غنج رفت برای روزی که بتواند این سوره را درنماز "ازحفظ" بخواند (چون قرائت سوره‌ای در نماز واجب از روی قرآن کراهت دارد و بهتر است "ازحفظ" خوانده شود) این جریان مربوط به چندین ماه قبل از این بود که به فکر دورۀ فشردۀ حفظ قرآن بیفتد و او اکنون سورۀ فجر را در یک رکعت از دو رکعت نماز صبحش قرائت می‌کرد و در این فکر بود که راستی آیا بابت این موهبت خدا را شکر کرده‌ یا نه که یک دفعه صدای دوستش او را به خودش آورد...

دوستش گفت: همه‌اش یادم می‌رود که سورۀ فجر سورۀ هشتادونهم قرآن است! به نظرت چه رمزی بگذارم تا یادم نرود؟

   دستش را گذاشت زیر چانه و با قیافه عارفانه‌ای به محراب‌مسجد خیره شد... سفرۀ هفت‌سین سالی را به‌خاطر آورد که نام سورۀ فجر و اباعبدالله را یکجا برایش تداعی میکرد. همان سالی که دم‌دم‌های تحویل سال، شده بود مثل مرغ‌پرکنده، نمی‌دانست چرا آن‌همه هیجان دارد، انگار قرار بود در لحظۀ تحویل سال اتفاق خیلی مهمی پیش بیاید. رفت از جانمازش مخلوطی از خاک شلمچه فکه شرهانی طلائیه و کربلا ریخت در یک ماست‌خوری چینیِ گل‌سرخی و گذاشت سر سفرۀ هفت‌سین، همه‌اش فکر می‌کرد دقیقا در لحظۀ سال تحویل به کجا نگاه کند یا چه بگوید و از همین قبیل فکرهای آشفته‌ای که خودش هم نمی‌دانست از کجا در دلش ریخته و مدام در فکرش وول می‌خورد. تیک‌تاک تیک‌تاک که تمام شد و توپ تحویل سال که درشد یک‌هو بی اختیار خیره ماند به خاکِ سرسفرۀ هفت‌سین و دوزانو شد و دست برسینه گذاشت و گفت السلام علیک یا اباعبدالله و با چه آرامش و عطرسیبی تحویل شد سالش...

 یکباره انگار که توپ بازیِ فرشته‌های آسمان از دستشان در رفته‌باشد و از آن بالای محراب، محکم بر سر او کوبیده شده باشد رو به دوستش کرد و بلند گفت فهمیدم!

دوستش گفت: خب؟

او هم گفت مگر امسال نبود که این فکر نورانی به مخ مبارکِ جفت‌مان خورد که حفظ قرآن را شروع کنیم؟

دوستش گفت: خب؟

گفت مگر این کار یک کار نورانی نیست؟

دوستش گفت: خب؟

گفت آیا این اتفاق و این تصمیم، فجرِ زندگی ما محسوب نمی‌شود؟

دوستش گفت: خب خب؟

گفت خب جناب آی‌کیو بجای اینکه انقدر خب خب کنی فکر کن ببین امسال چه سالی است! خب عزیزدل خواهر در سال 89، فجر زندگی ما اتفاق افتاد! سوره فجر هم سوره هشتاد و نهم قرآن است دیگر! حالا افتاد؟!؟

دوستش که اشک در چشمانش حلقه زده بود به سبک فیلم‌های هندی چنان پرید و همراه با جیغِ نیمه‌بنفشی او را بغل کرد که اگر کسی آن دو را می‌دید فکر می‌کرد خواهران غریب بعد از سال‌ها تازه امروز همدیگر را پیدا کرده‌اند.

پیام بادُر‌گانی (بر وزن دُرنجف) انتهای داستان: (جهت خودشیرینی در دم و دستگاه خدا)

سورۀ مبارکۀ فجر 30 آیۀ کوتاه دارد. حضراتی که وقت ندارید همۀ قرآن را حفظ کنید، اگر روزی یک آیه از این سوره حفظ کنید یک‌ماهه این سوره مبارکه را حفظ می‌شود و می‌توانید یک عمر از قرائت آن در نماز واجب نور بگیرید و در آن دنیا هم با سید و سالار شهدا حضرت اباعبدالله الحسین محشور شوید.. ضمن اینکه ترجمه و تفسیر این سوره خصوصا آیات 15 و 16 سوال‌های مهم زندگی شما را پاسخ می‌دهد..


 
 
و ناگهان ساندیس وارد ادبیات سیاسی کشور شد..
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهدا

 

… و ناگهان ساندیس وارد ادبیات سیاسی کشور شد و راه یافت به ابیات شعر شاعر. من شاهد بودم. من شهید بودم. شهد ساندیس از عسل شیرین تر است. ارزان تر از آب معدنی. گواراتر از زمزم. و آنانی که از جمهوری اسلامی بریده اند، دلم سخت می سوزد برای شان. گیرم دنیا را هم به آدمی بدهند؛ این لذتش بیشتر است یا وقتی که هنگام دیدن خامنه ای از صدا و سیما ناخواسته گریه می کنی؟ گیرم بی بی سی برایت دست بزند، این لذتش بیشتر است یا وقتی که با پیراهن مشکی برای حسین سینه می زنی؟ کدام صدای دنج از ضرب سنج زیباتر است؟ بکوب ای عشق که سینه من “طبل المتین” محرم است. ای نی، می شنوم؛ برایم روضه بخوان و بگو از گلوی بریده… از حنجره ای سرخ…

________________________________________

پ.ن:

خواستم از ان نمازجمعۀ تاریخی که در فضای مه‌آلود88 همان سال هشتاد و اشک به امامت حضرت‌ماه خواندیم بنویسم، خواستم از خاطرات آن ماه‌پیمایی 9دی‌مان در خیابانهای همان تهرانی بنویسم که بخاطرش چندماه بود که وقتی برای اردوهای‌جهادی به روستایی می‌رفتیم شرمم می‌آمد از آن‌که بگویم از آن‌جا آمده‌ام بنویسم. خواستم از حضرت‌ماه بنویسم و اشکی و عشقی که هر روز فروزان‌تر از دیروز در دلم برایش زبانه می‌کشد بنویسم، خواستم از دق‌دلی‌هایی که از آن پرسه در مه زنندگان و جنابان ستون و جام زهر و ساکت و گم‌شدگانِ خاندانِ نبوت داشتم و دارم بنویسم اما دیدم هیچ‌کس بهتر از حسین قدیانی حرفِ دلِ 9دیِ ما بسیجیان‌ امام‌خامنه‌ای را نزده:


 
 
روضۀ به‌روز
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهدا

این متن را ابتدا برای "ازدواج نوشت" نوشتم، پس با اجازۀ آنجا، اینجاهم میگذارم:

 وزنِ "مَن‌مَن"کردن‌هایش درخانه، زیاد شده‌بود..

.

یک‌بار که دست‌اش را زیر شیرآب گرفت، مشت‌اش که پراز آب شد، چشم‌اش که خیره ماند به آب، ناخودآگاه به‌یاد روضه‌ای افتاد، بغض کرد و زیرلب گفت: السلام‌علیک‌یاابوالفضل‌العباس..

انگار خودش را کنار فرات می‌دید که دارد قلپ قلپ آب می‌خورد!

.

خجل شد از این‌همه "مَن"..

________________________________________

پ.ن:

1- گاهی "من"‌هایمان بیشتر از خودمان نیاز به مقتل‌خوانی و روضه دارند.. آن‌هم روضه‌های به‌روز!

2- از اول محرم تا امروزصبح، هنوز امام حسین شهید نشده! از اول محرم تا امروز هنوز رقیه بابا دارد.. نباشد که این ده‌روز را سیاه به تن کرده‌باشیم، روضه رفته باشیم، اشک ریخته باشیم، از فردا مشکی‌هایمان را از تن به‌در کنیم و یادمان برود که رقیه تازه از امشب بی‌بابا می‌شود، گاهی فکر می‌کنم چرا آن‌قدر که به دهۀ اول محرم بها می‌دهیم به دهۀ دوم و سوم بها نمی‌دهیم.. آخر رقیه تازه از بعداز دهۀ اول بی‌بابا می‌شود، غربت زینب تازه از بعداز دهۀ اول آغاز می‌شود.. قصۀ الشام الشام گفتن زین‌العابدین تازه از بعداز دهۀ اول شروع می‌شود..

 3- امشب شب‌جمعه است و شام‌غریبان.. فرصتی برای توبه بهتر از این خواهد بود؟ امشب دل‌هایمان را پر از حسین کنیم.. پر از غربت زینب، پر از خون.. دیگر محال است جایی برای بدی بماند..

4- محرمِ هرسال، فصل‌های کتابِ ده‌فصلیِ "فتح‌خون" شهید آقامرتضی آوینی را سعی می‌کنم طوری تنظیم کنم که در هر روز از دهه، یک فصل‌اش را بخوانم جوری‌که کتاب را با فصل دهم‌اش(آخرین فصل) در روزعاشورا تمام کنم.. دیشب هیئت یکی از بچه‌ها کتاب را دست‌م دید گفت" اینو میدی به من؟" کتاب تقریبا زوارش در این سال‌ها تاحدودی در رفته بود ولی مثل قالی کرمان که هرچه "پا می‌خورد" بر قیمت‌اش افزوده می‌شود، این کتاب هم از بس "دل خورده‌بود" هرسال بر جذابیت‌اش اضافه می‌شد، کتاب را دادم. امروز عاشوراست و بیشتر از قبلا دلتنگ فصل دهم‌ی هستم که امسال از آن محروم مانده‌ام... این مطلب را به غیراز عرض ریا(!) به این نیت گفتم که اگر کسی این کتاب را دارد معطل نکند و امروز جرعه‌جرعه از آن بنوشد خصوصا حالا که ظاهرا کتب شهید آوینی کم‌یاب شده و دیگر تجدیدچاپ نمی‌شود..

5- این روزها بیشتر از همیشه دل‌م عطر لاله عباسی گرفته است.. بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا..


 
 
امروز عاشوراست، این‌جا کربلاست، صدای مارا از قطعۀ 26 می‌شنوید:
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهدا

به بهانۀ فیلتر شدن قطعۀ٢۶ از بی بصیرتی قوۀ بی قوه!


این مطلب را به سبک قلم آقای حسین‌قدیانی نوشتم.

(هرچند "این‌قلم" از سال هزار و سیصد و هشتاد و اشک، وامدار "آن‌قلم" است.)

امروز عاشوراست، این‌جا کربلاست، حسین قدیانی نیست ولی صدای مارا همچنان از قطعۀ 26 می‌شنوید: این‌جا صحنۀ نبرد اراده‌هاست. این‌جا بهشتی‌ست که در آن همه بر مدارِحضرت‌ماه، برگردِخورشید می‌گردند و از شب‌پرستان بی‌زارند. این‌جا همه از عمقِ جان مدحِ‌ماه می‌کنند و به عشق اوست که با عَلَمِ‌ قَلَمشان می‌درخشند. این‌جا کسی با کسی عقد اخوت نبسته‌است جز با ستارگانِ حضرت‌ماه مادام که بر مدار ماه، ستاره‌ای روشن‌اند و برای قطعه، قلعه‌ای محکم. این‌جا اگر ستاره‌ها نویسنده را برادرشان خطاب می‌کنند، دلی می‌دهند و قلوه‌ای می‌ستانند نه برای بازی بی‌نظیرِنویسنده است با الفاظ، بلکه چون می‌دانند کلمه کلمۀ این قطعه نه با قلم که با خون ‌نوشته می‌شود.

این‌جا کسی نمی‌ترسد از اینکه برای باتوم‌به‌دست‌های غریبی بنویسد که جز آن‌ها همه در این مملکت حق آزادی دارند! این‌جا نوشتن از غربتِ ستاره‌ها و لعنِ سران‌فتنه و فحش بر منافقین افتخار است چون این‌جا هیچ‌کس از علی و خدای علی و خدای قرآن‌علی  با ادب‌تر نیست! این‌جا همه می‌دانند اباالفضل که باب‌الادب بود امان‌نامه را پاره‌کرد و کیست که در این قطعه، اهل مدینه و الگویش علمدارِ کویِ بنی‌هاشم نباشد! این‌جا همه در بیداری، سیرتِ خمینی را در سیمای خامنه‌ای می‌بینند و برای فهم این مطلب نیازی به خواب قیلوله ندارند، چون این‌جا "بصیرت" مشق‌ِ هرشب ستاره‌هاست. این‌جا کلا که به شما عرض‌می‌کنم همه انقدر سواد دارند که بدانند خامنه‌ای یک "آه" از خمینی بیشتر دارد ولی دیگر صدای آهِ علی از چاه شنیده نمی‌شود چون این‌جا همه می‌دانند تا خورشید در پسِ‌ابر است برای پیداکردنِ راه باید به ماه دخیل‌ببندند. این‌جا همه می‌دانند کسانی که سنگ خورشید را به سینه‌می‌زنند ولی امروز نور ماه را نمی‌بینند، فردا خورشید هم که بیاید، عینک دودی می زنند و از شراره‌های چشم‌های کثیفشان لعن آفتاب می‌بارد. این‌جا همه می‌دانند آنان که امروز سر بر آستانِ‌ماه نمی‌سایند اگر دیروز هم درکنار محمد بودند، فردای غدیر، ولایتِ‌علی را منکر ‌می‌شدند. این‌جا همه می‌دانند خامنه‌ای علی نیست ولی یقینا در این زمان مایۀ افتخار علی، خامنه‌ای‌ست و برای همین است که این‌جا همه می‌دانند اگر دیروز، دشمنِ‌خمینی، کافر بود، امروز، دشمنِ‌خامنه‌ای، منافق است. این‌جا هیچ‌کس نمی‌گذارد آن‌چه دیروز "بعثی‌ها" بر سر مملکت آوردند، امروز "بعضی‌ها" برسرمان بیاورند! این‌جا اگر بعضی‌ها بخواهند جام زهری به بابای‌ِ ماهِ ما تعارف کنند، دستِ عزرائیل می‌رود در آستین‌ِما و آن‌وقت دیگر کسی منتظر22بهمن نمی‌شود، در دَم در خیابانِ 9دی دراز به دراز می‌خوابانیم‌شان و تا قطرۀ آخر همان جام را می‌ریزیم در حلقشان تا زهرمار کنند و جنازه‌یشان راهم می‌بریم خاک می‌کنیم جلوی در خانه‌یمان تا هر صبح و شام پا بکوبیم بر قبرشان تا عذابشان را دوچندان کنیم و این‌جا کیست که نداند خانۀ ما همان بیت‌رهبری‌ست. این‌جا به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهند حتی در خواب هم به علی چپ‌ نگاه‌کند حتی درکنار محمد! این‌جا هیچ‌کس از راهِ‌ماه کوتاه نمی‌آید چون این‌جا همه می‌دانند عبای‌رهبری را خمینی دوخت برای خامنه‌ای. این‌جا همه از نسلِ نهِ ‌ده‌ اند، همه از نسلِ بابااکبرها و همت‌ها و باکری‌ها. این‌جا هیچ‌کس به فامیلِ‌قابیل نگاه نمی‌کند بلکه به آدمیتِ‌هابیل رای می‌دهد و برای همین است که این‌جا هیچ‌کس با خفاش در یک قاب، نمی‌گنجد چه برسد که با او هم‌عکس شود! این‌جا ستاره‌ها راهِ‌ماه را در کوثرِمرام‌نامۀ اطاعتِ‌محض از ولی‌فقیه دنبال می‌کنند نه در شناسنامه‌های ابترِخون‌فروشانِ هم‌سفره با شریحِ‌قاضی! این‌جا دیگر هرکس هِر را از بِر تشخیص بدهد می‌داند که ما اهل مدینه‌‌ایم، نه اهل کوفه‌، و نه اندک! آن‌ها خودشان‌اند که پست‌‌تر از اهل کوفه‌اند و غلط کردند بی‌شمارند! حیف که وقتمان پر است و فقط وقتِ زدنِ جوخه‌ها را داریم وگرنه از همین‌جا تک‌تک جوجه‌هارا هم با جوهرِ قلممان می‌نواختیم. اصلا این‌جا همۀ روزها عاشوراست، حرفی‌هست؟ این‌جا فریادِهمۀ امت این است که تا علی حاکم است همه راه‌پیمایی‌ها حکومتی است، حرفی‌هست؟ این‌جا اصلا نه فقط حسین‌قدیانی بلکه همه برای رفتن به راه‌پیمایی نوبت می‌گیرند تا سوار همان اتوبوسی بشوند که بابااکبر را برده‌بود جبهه، تازه جای‌ِمان هم نشود روی سقف‌اتوبوس می‌نشینیم و می‌رویم، حرفی‌هست؟ این‌جا حتی کسانی که راه‌شان هم نزدیک است راه‌شان را کج می‌کنند تا حتما با همان اتوبوس‌حکومتی به راه‌پیمایی بروند، حرفی‌هست؟ این‌جا نه فقط حسین‌قدیانی بلکه همه بعد از راه‌پیمایی روزه‌هایشان را با ساندیس‌های متبرکِ‌ حکومتی بازمی‌کنند. ساندیس‌اش را می‌خورند و نی‌اش را همه باهم به عشقِ نشاندنِ لبخندی بر رخسار حضرت‌ماه، فرو می‌کنند در چشم‌دشمن! و بعد که از چشمش بیرون‌کشیدند این‌بار فرو می‌کنند در چشم‌فتنه و بعدهم قابش می‌گیرند تا یادگار مستندی بماند برای نسل بعد. این‌جا همه باید حسابِ‌کارشان را خودشان بکنند تابعد بابتِ کوری چشمشان یا عَلَمی که بر کلۀ پوکشان کوفته‌شده به دنبال کارت‌ِجانباری و قاپیدن نامِ‌شهید نگردند چون این‌جا اصلا به ما مربوط نیست که مرگ بر ضد ولایت‌فقیه‌ای که سر می‌دهیم فحش‌خور چه کسی را مَلَس می‌کند! تازه این‌جا پوست ساندیس راهم لیوان می‌کنیم و نگه‌می‌داریم تا راه‌پیمایی بعدی هرچه که آب می‌خوریم با سلامی به یاد حسینِ‌دوران باشد و لعنی‌بر یزیدزمان. این‌جا هرچه شب‌پرستان جان‌بکنند محال است سری بالای نی برود. این‌جا ما تا همیشه زنده‌ایم و تا ما زنده‌ایم محال است عَلَمی که خمینی برافراشت و خامنه‌ای بر دست گرفت بر زمین بماند. این‌جا اگر کسی غلط زیادی بکند خودمان عاشورا را جلو می‌اندازیم و با عَلَمِ عباس چنان بر سرش می‌کوبیم که تا هفت نسل بعداز او فرق علف و العفو را از هم نفهمند و تا جان کثیفشان از تن به‌در روَد با ایزی‌لایف قرارداد مادام‌العمر ببندند. این‌جا همه از سال هزاروسی‌صدوهشتادواشک بهتر از همیشه حسینِ زمانشان را مدح می‌کنند و بیشتر از همیشه یزیدِ زمانشان می‌شناسند و لعن می‌کنند. این‌جا "خون" با ما پیمان ریختن دارد و "سر" با ما پیمانِ باختن! و برای همین است که این‌جا بصیرت را جز به شهادت معنا نمی‌کنند. این‌جا همۀ گل‌ها لاله‌اند ولی عطر گل‌محمدی می‌دهند چراکه این‌جا همۀ لاله‌ها عباسی‌اند. این‌جا اگر حتی اقتباس من هم به‌دل می‌نشیند نه از قلمِ‌ منِ کمترینِ کم‌سوترین ستارۀ حضرتِ‌ماه، بلکه از برکتِ خونِ سرورِقلم است..

فکر کردید قطعۀ 26 را فتح کردید و تمام؟! چه نشسته‌اید که همۀ ما  برای خودمان یک‌پا حسین قدیانی شده‌ایم! نوشتۀ بالایی که نوشته‌ام یک نمونۀ خیلی کوجکش!  نامۀ آقای حسین‌قدیانی حرف خودش نبود که! حرفِ‌دلِ همۀ ما افسران جوان جنگِ‌نرمِ امام‌خامنه‌ای بود! پس بفرمائید حکم جلب همۀ ما را صادر کنید و همۀ وبلاگ‌های‌مان را فیلتر کنید تا بالاترین و جرس و کلمه به ریش همه‌مان بخنند و در کارنامه عملتان بازهم خون‌دل خوراندن به امام‌خامنه‌ای مضاعف‌تر ثبت گردد! پارسال عاشورا آشوبگران آتش به زندگیمان کشیدند، امسال که آنان را خفه کردیم، شما آتش به دلمان بزنید.. یادتان نرفته که ما، راهِ خفه کردنِ آتش را خـــــــوب یادگرفته‌ایم؟! آری حقا که سرور قلمم سیدمرتضی آوینی راست گفت: و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام‌ها، وسعت کربلا به وسعت همۀ تاریخ است!

مواضع همسنگران در اعتراض به فیلتر قطعه 26:

1 و 2 و 3


 
 
کرم هایی در آرزوی پروانه شدن...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهدا


1- در حسینیه نشسته بودم وسایل‌م را جمع و جور می‌کردم، فهمیه و زهرا هم همینطور، محدثه و مریم آمدند کنار ما و به خوردن ترشک! دعوت‌مان کردند. یکی از اردوهای جهادی را باهاشان همسفر بودم، از همان موقع مهرشان بدجوری دردلم افتاده‌بود. زینب هم به ما پیوست. با اوهم در همان اردوجهادی همسفر بودم و همکار. جمع‌مان جمع شد و خوردن ترشک منجر به خوردن برنج پرورده شد! بسته‌اش را که بازکردیم همه به هم خیره شدیم و باهم گفتیم کِرم! و بعد پقی زدیم زیر خنده! واقعا شبیه کرم‌ِسرخ‌کرده بود، اطرافیان راهم بی‌نصیب نگذاشتیم، بسته را در حسینیه می‌چرخاندیم و می‌گفتیم بفرمائید کرم‌سرخ‌کرده میل کنید! هرچه بود که خوشمزه بود.

2- به هوای خوردن ترشک و کرم‌ها(!) حرف‌مان گل انداخت. از هر دری سخنی، به این‌جا رسیدیم که همه‌مان چقدر در سوال‌های‌مان وامانده‌ایم وکمتر کسی توانسته پاسخ‌گوی سوالات‌مان باشد، سرِ دردودل باز شد. اول، همۀ تقصیرها را به گردن این‌و‌آن انداخیم، از نهادهای دولتی و غیردولتی گرفته تا روحانی محل و استاد و .. ولی کم‌کم توپ افتاد در زمین خودمان! گفتیم انصافا چقدر برای مطالعه وقت گذاشته‌ایم تا به حال؟ گفتیم بچه‌ها اصلا بیاییم همین شش نفری که هستیم برای خودمان هم که شده به طور جدی مطالعه را شروع کنیم، مثلا از سیر مطالعاتی شهید مطهری...

3- محدثه می‌گفت الان از این حرف‌ها می‌زنیم ولی بعد از اردو همه را فراموش می‌کنیم و به‌دنبال کارمان می‌رویم، گفتم خب بیاییم همین‌جا یک عهدنامه ترکمان‌چای(!) بنویسیم تا یادمان نرود! هفته‌ای یکبار دور هم جمع شویم و حولِ موضوع موردمطالعه باهم بحث کنیم! اگر سوالی بی‌جواب ماند، جور کردنِ استادش بامن! (البته همان‌جا زیرزیرکی به امام رضا گفتم حالا من یک حرفی زدم که جمع ازهم نپاشد وگرنه شما که می‌دانید چیزی در چنته ندارم! جور کردنِ استادش باخودتان آقا)

4- عهدنامه را نوشتیم و امضا کردنش را موکول کردیم به نیمه شب که باهم بیدار شویم و شب آخر اردو را در حرم آقا بگذرانیم، هرچند، هیچ‌کدام‌مان امیدی به بیدار شدن نداشتیم! اسم رمز را گذاشتیم "کِرمِ سرخ کرده"

5- هر شش‌تایی‌مان با همان اسم رمز(!) بیدار شدیم، سریع حاضر شدیم و راه افتادیم. تا نیمۀ راه کلی باهم گپ زدیم. اسم گروه‌مان خود به خود شده بود:"گروه کرم‌های سرخ‌کرده". نیمۀ دوم راه هم به ذکری که زیر لب می گفتیم گذراندیم. حدود ساعت 12نیمه‌شب بود که از درِ باب‌الجواد وارد حریمِ‌حرم شدیم و باهم اذن دخول خواندیم..

6- ضلع شمال غربی صحن جامع رضوی، همان وسط روی زمین دورهم نشستیم، نقشه حرم را گذاشتیم وسط و دورش حلقه زدیم. گفتیم برویم یک جایی که قبله و امام رضا هردو روبری‌مان باشد و آنجا عهدنامه را امضا کنیم. نگاهی انداخیتم، انگشت اشاره همه‌مان بر روی نقشه، به سمت یک نقطه رفت.. صحن انقلاب

7- در مسیر صحن انقلاب به صحن جمهوری رسیدیم، بازهم همان وسط دورهم حلقه زدیم و نشستیم روی زمین، هوا سرد بود و زمین هم سرد اما دل هرشش‌تایی‌مان گرمِ گرم بود، حرف از دیوانه بودنمان(!) شد و اینکه شرط اول قدم آن است که مجنون باشی! گفتیم تا به صحن انقلاب نرسیده‌ایم هم غیر از اسم بامسمایی(!) که داریم یک اسم محرمانه‌ برای هدف‌مان انتخاب کنیم و هم حرف‌هایمان را یک‌کاسه کنیم تا برای جلسۀ اصلی با امام رضا آماده باشیم. اسم‌های مختلفی سر زبان‌مان آمد، محدثه نگاهی به پرچم سبز گنبد انداخت و گفت "سقا". اسمی را گفت که انگار نوک زبان همه‌مان بود.. چه بهتر از این! در دلم این نوحه به‌پا شد: اذن دخول حرم تو یا اباالفضله...

8- از ساعت 12 شب که راه افتاده بودیم بعداز 3ساعت طواف، بالاخره رسیدیم به صحن انقلاب، وسط صحن روبه قبله و امام رضا و کربلا نشستیم، دست راست‌مان سقاخانه بود! روبروی‌مان پنجره فولاد! عهدنامه را درآوریدم و طی مراسم کوچکی امضا کردیم. دست‌هایمان را به نشانِ پیمان، روی هم گذاشتیم و تسبیحی که از یک جانبازِ اهلِ دلِ آسایشگاه مشهد گرفته بودیم را روی دستهای‌مان گذاشتیم. قرار بعدی راهم گذاشتیم جمعۀ بعد در حریمِ بانوی مهتاب، حرمِ حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها، یادم آمد یک فایل صوتی درمورد امام رضا چندسالی در گوشی‌ام خاک می‌خورد، از سرِنداری همان را گذاشتم و نمی‌دانستم می‌شود همۀ داروندارمان. گذاشتن همان و هاج و واج شدن همه‌مان از آن‌همه نشانه، همان! انگار کل این مداحی را مداح برای آن شبِ ما خوانده بود.. دل‌هایمان در آن نیمه شبِ سرد چنان گرمِ کربلا شد که وصف‌شدنی نیست..

و چه قندی در دلم آب شد لحظه‌ای که محدثه نگاهم کرد و گفت:

یاد تو افتادم جایی که مداح خواند: من میخوام زیبا بمیرم، عین عاشقا بمیرم.. 

یا امام رضا

حقا که اذن دخول حرمِ تو یا ابالفضله...

عکسهای عهدنامه و فایل صوتی بسیار زیبای خدارسان در ادامه مطلب...


 
 
می‌دانی از امروز تا اربعین چند روز مانده؟
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهدا


تقویمت را بردار ببین درست می‌گویم یا نه؟

بعداز دو سه روز حساب کتاب، به این نتیجه رسیدم که:

از امـــــــروز تا اذانِ مغربِ 29ذیقعده (15 آبان) 40روزِکامل است و می‌شود یک چهله گرفت!

از 30ذیقعده تا اذان مغربِ10محرم (عاشورا) 40روزِکامل است و می‌شود یک چهلۀ دیگر گرفت!

از 11محــرم تا اذان مغربِ20صفر (اربعین) 40روزِکامل است و می‌شود یک چهلۀ دیگر هم گرفت!

مجموعش می‌شود 120 روزِ سراسر نور عاشورایی.. هرچند اگر با چشم بصیرت بشینیم بر سر تقویمِ هستی، می‌بینیم که وسعت عاشورا به وسعت همۀ تاریخ است و به تحقیق کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.. اما برای ما ساحل نشینانِ آدابِ سخیف، فهمِ همین هم غنیمتی است بس قیمتی!

خلاصه می‌توان 3چهلۀ به‌هم پیوستۀ انجامِ واجبات-ترکِ محرمات گرفت با چاشنی‌های مختلف... مثلا در چهلۀ اول می‌توان دعای عهد یا قرائت سوره یس بعدنمازصبح را چاشنیِ انجام واجبات-ترک محرمات کرد. چهلۀ دوم که به عاشورا ختم می‌شود می‌توان قرائت روزانۀ زیارت عاشورا یا دعای توسل را چاشنی کرد. چهلۀ سوم بازهم می توان زیارت عاشورا را چاشنی کرد اما این‌بار با صدلعن و صدسلام...

__________________________________

 پ.ن:

1- سلام ویژه خدمت همسفرانِ بلاگ تا پلاک و همچنین همسفران هم‌دورۀ جهاد فکریِ ودیعۀ الهی.. هشت روز ریزه‌خواری در زیر سایه الطاف آقاامام‌رضاعلیه‌السلام و در جوار عطر مودتِ شما دوستانِ مهربان، چشمانم را بیشتر از همیشه به انتظار دیدارتان منتظر ساخته.. انشاالله این‌بار دسته‌جمعی ادامه این دورۀ نورانی را در کربلا بگذرانیم...

2- انشاالله خدا توفیق دهد و به زودی این وبلاگ با خاطرات اردوی مشهد به روز شود!!! (چه شود!!)


 
 
صبحِ فردا به جای خورشید، حضرت ماه طلوع خواهد کرد...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهدا

از شعف در پوست خود نمیگنجم..

خواب از چشمانم ربوده شده و از ترسِ خواب‌ماندن، بیدارِبیدارم..

چون فردا برای ساعاتی کوتاه در حوالی فلسطین، حضرت‌ماهِ برای ما ستاره‌های جهادی‌اش، طلوع می‌کند و منِ ناقابل، برای دقایقی قابل می‌شوم تا از دور، ولی نزدیکتر از همیشه، دستِ تمنایم را به سمتش درازکنم و مانند وقتی که به نزدیک ضریح حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام می‌رفتم، خودم را در میان جزرومدِمشتاقانش رهاکنم و از عظمتِ نورانیت و جذبه وجودش، سرشار شوم و از هیبتش تکبیر بگویم...

الله‌اکبر... الله اکبر...

_____________________________________

پ.ن:

متــن سخنرانی حضرت ماه در بین ستاره های جهادی

صوت سخنرانی حضرت ماه در بین ستاره های جهادی

فیـلم سخنرانی حضرت ماه ذر بین ستاره های جهادی

عکس های دیدار حضرت ماه با ستاره های جهادی اش 1

عکس های دیدار حضرت ماه با ستاره های جهادی اش 2

حاشیه دیدار جهادگران با امام خامنه ای روحی فداه: http://www.takhribchee.com/post/123


 
 
شهر خدا... خامنه ای ماه خداست...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
 

اللهم رب شهر رمضان

 شهرها همه در ظرف مکان جای ندارند، خداوند مهربان، درعالم شهری دارد که در ظرف زمان قرار یافته‌است.. امر واجب از امر مستحبی با فضیلت‌تر و دلنشین‌تر است. و الا شما می‌توانید تمام سال را روزه بگیرید اما چرا صفای رمضان را ندارد؟ اگر کسی فکر می‌کند این مهمانی اگر اختیاری بود بهتر می‌بود، هنگام وداع با رمضان بیاید و جلوی اشک و آه روزه‌داران و مهمانانِ اجباریِ خدا را بگیرد..

دل هزارسو و هرزه‌ای که ما داریم، کی به این فراست و فراعت می‌رسد که بتواند زیبایی رمضان را ببیند؟.. راه عملی برای افزایش بهره‌وری رمضان، رعایت آداب روزه‌داری است.. ادب یعنی توانایی مقابله با هوای نفس و ایستادن در برابر دل‌بخواهی‌هایی که هر لحظه از آدم، راحتی خودش را می‌خواهد و به یک سازِ خودخواهانه‌ای انسان را می‌رقصاند...وقتی قرآن را با صوت دلنشینی بخوانیم و یا در پایان نماز با تعقیبات، نماز را با چند دعا بدرقه کنیم، آدم با ادبی خواهیم بود.. تنها راهِ راحت برای به دست آوردن اخلاص، عاشقی است...

این‌ها قسمت‌های کوتاهی بود از کتاب شهر خدا نوشته استاد علی‌رضا پناهیان

من پارسال اواخر ماه مبارک این کتاب را خواندم و همه‌اش حسرت خوردم که چرا زودتر این کتاب چاپ نشده بود و من زودتر نخریده بودم و زودتر نخواندمش تا کمی، فقط کمی هم شده بیشتر از مهربانیِ خدا بفهمم و زودتر از این‌ها در زیر باران رحمت خدا چترم را جمع کنم تا دانه دانه باران رحمت خدا بتواند ببارد روی صورت و چشمان و لبهایم تا جز از معرفتِ مولایم علی نبینم و نگویم...

______________________________________

پ.ن:

١- راه کارهای عملی برای داشتن رمضانی خدایی از زبان حضرت امام خمینی را حتما بخوانید وگرنه از کفتان رفته

٢- این متن عالی را هم بخوانید، حسین قدیانی در قطعه 26 نوشته‌است: خامنه‌ای “ماه خدا”ست؛ رویت می‌شود.

٣- گفتیم حال و هوای این‌جا را کمی رمضانی کنم تا.. تا بتوانم رمضانی‌تر بگویم: رفقا خیلی ازتون التماس دعا دارم خـــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی... اگه نمی‌گم دوبرابر دعاتون می‌کنم برای اینه که می‌دونم قابل نیستم ولی از اون‌جایی که در این ماه لطف خدا ناقابلها روهم شامل میشه گفتم!


 
 
اگر از دوره "ودیعه الهی" چیزی نمیدانید حتما این مطلب را بخوانید:
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
 

 بسم رب الشهدا

سلام و عرض ادب و احترام خدمت رفقای حقیقی و مجازی...

خصوصا همسفرانِ بلاگ‌تا‌پلاکی اول از همه عذرخواهی می‌کنم از دوستانی‌که با miss call یا کامنت، یادی از ما می‌کردند ولی متاسفانه به خاطر مشغله‌های زیادی که خودم را گرفتارشان کردم و سفرهای جهادی توفیق نبود آن‌گونه که شایسته است پاسخگوی محبتشان باشم، به‌روز کردنِ اینجا که دیگر طلبم... اما همین‌که هر ازگاهی در گلزارشهدای بهشت‌زهرا یا برنامه‌های دانشگاه‌تهران یا مناسباتی مثل اعتکاف، رویِ ماهشان را حتی از دور رویت میکردیم بسی قوت قلب بود برایمان... بگذریم. ازعمد این رنگی نوشتم تا فقط شما بخوانی!

در میان حرف‌های نگفتۀ بسیاری که در چرک نویس وبلاگم جمع شده فعلا اولویت را در نوشتن دربارۀ این طرح دیدم، فقط حیف که مشغله‌هایِ بسیارِ این‌مدتم نگذاشت زودتر درباره‌اش بنویسم و این مطالب را در زمانی می‌نویسم که تنها یک روز از مهلت ثبت‌نامش باقیمانده، البته با شناختی که از دل‌رحمیِ مسئولین دارم، احتمال تمدید زیاد است... فوقش هم اگر تمدید نشد یا این مطلب را دارید چند روز بعد می‌خوانید و خیلی مشتاق بودید که حتما در این طرح شرکت کنید، همین‌جا تمایلتان را در قالب یک کامنت ابراز بفرمائید انشاالله مسئله ثبت‌نامتان حله! همان داستان بند پ و دیگر هیچ!

برویم سراغ اصل مطلب:

-         اگر خودتان را خیلی اهل مطالعه می‌دانید

-         اگر خودتان را خیلی خوش‌فکر و دارایِ دیدگاهی نقادانه می‌پندارید

-         و اگر تصور میکنید که خیلی بچه‌حزب‌اللهی هستید

پس حتما  ادامه مطلب را بخوانید و در این طرح شرکت کنید! چون:

      -     تازه متوجه می‌شوید که معنایِ مطالعۀ دقیق یعنی چه!

-     تازه آن‌وقت متوجه میشوید بچه‌های خوش‌فکرتر ازشما هم در این دنیا خلق  شده‌اند که این طرح را طراحی کرده‌اند!

-     تازه آن‌وقت متوجه می‌شوید هنوز تا حزب‌اللهی بودن، فاصله‌ای دارید که باید هرچه زودتر با "ولایتِ حق" پُرَش کنید وگرنه با "ولایتِ باطل" پر می‌شود!

-     و تازه آن‌وقت متوجه می‌شوید آن‌قدرها هم که فکر می‌کردید بچه حزب‌اللهی نبودید!

بهتان که برنخورد؟ برای این‌که به دل نگیرید برای نمونه کافیست چند دقیقه‌ای را صرف تامل در سوالات آزمون‌ورودی طرح ودیعه‌الهی کنید و نظاره بفرمایید با این‌که آزمونش به‌صورت open book برگزار می‌شود و در کنار هرسوال آمده که جوابش را ازکدام قسمتِ منبعِ موردنظر می‌توانید پیدا کنید آخرش بنشینید و با یک حساب سرانگشتی ببینید پاسخ به این سوالات چقدر برایتان از نظر فسفر و زمان، آب خورده‌است

بگذارید از خودم مایه بگذارم... بنده شخصا هم قبل و هم بعداز تاکید حضرت‌آقا به جوانان در 15خرداد نسبت به اهمیت مطالعه وصیت‌نامۀ حضرت‌امام، کتاب رستاخیزِشگفت‌انگیز نوشتۀ امام‌خامنه‌ای(دکترین جمهوری‌اسلامی‌ایران) وهمچنین وصیت‌نامۀ حضرت‌امام را بارها خوانده‌بودم و فکر می‌کردم دقیق هم خوانده‌ام ولی خدایی‌اش را بخواهید وقتی برای پاسخ به سوالات آزمون‌ورودی مجبورشدم در میانِ صفحاتِ pdf این دومنبع، کلمات حضرت‌امام و حضرت‌آقا را در ذهنم بالاو پایین‌کنم تا معنای عمیقش را جوری درک کنم که بتوانم برای دیگران هم بیان کنم، تازه فهمیدم، فاصلۀ "معنای حقیقیِ مطالعه" و "بچه‌حزب‌اللهی بودن" و "خوش‌فکری" با همین منی که خودم را خیلی اهل مطالعه می‌دانستم، به اندازه عمق یکی از دره‌هایی است که اخیرا در اردوجهادی دیدم و به تعبیر خودمانی: خلاصه رویمان کم شد! والبته مطلعید که کم شدنِ "رو" برای جلوگیری از ابتلا به عجب یا غرور خیلی مفید است. و تا بنده‌ای در مقابل خدا رویَ‌ش کم نشود، عَبد نمی‌شود. این جملات آخر را به‌پای عبدشدنِ نویسنده ننویسید! چون فقط مگر به دعای خوبانی چون شما این نگارنده هم "عبد" شود...

حتما مطلعید که طراحان این طرح، همان مسئولین برگزاری دوره‌های "رهایی ‌از ولایت‌طاغوت" "مظلوم‌مقتدر" و "انسان ‌خدا حکومت" می‌باشند که انصافا همۀ بخش‌های هر سه‌طرح به گفتۀ خودم! و رفقای حقیقی و مجازی‌ام، کارهای بسیار بسیار مفید و کاربردی‌ای ‌بوده‌اند (البته غیراز بخشِ کنتاک‌های مربوط به کارهای اجرایی که آن‌هم در هرکار فرهنگی‌ای انگار ذاتا وجود دارد.) انشاالله که مسئولین این طرح تا آخَرَش همین‌طور خوش‌فکر باقی‌بمانند! لینک توضیحاتِ طرح، در دست‌چپِ همین‌صفحه، زیرِ کادرِ زیارت‌عاشورا گذاشته شده‌است.

راستی دوستان شهرستانی از آنجایی‌که مسئولینِ خوش‌فکر این طرح، دوره را به صورت غیرحضوری طراحی کردند، اهل هر نقطه‌ای از ایران بزرگِ اسلامی که هستید می‌توانید در این دوره مطالعاتی- پژوهشی شرکت کنید و اصلا خاطرتان را برای منابعِ مطالعاتی مکدر نفرمائید چراکه همه‌اش برایتان پست می‌شود. دوستانِ عزیز قمی هم لطفا دیگر خاطره تلخِ برگزار نشدنِ دورۀ قبل به صورت ویدئو کنفرانس را فراموش کنید و به افق‌های جدید چشم بدوزید! ضمن اینکه شخصا معتقدم با توجه به دانشجویان مستعدِ آن خطه، ظرفیت برگزار شدن همان دوره‌ها به صورت اختصاصی در خود استان‌قم موجود می‌باشد فقط به شرطی که نیروهای "خوش‌فکر" کمی هم "خوش‌عمل"باشند و تمایلشان را برای همکاری به ما ابراز بدارند... البته این حرف‌ها چیزی از شرمندگی‌ و عذرخواهی‌ما بابت بعدم برگزاری طرح قبلی، کم نمی‌کند... ببخشیدمان.

اینم چندتا لینک از این خبر:

رجا نیوز: دوره مطالعات پژوهشی آسیب شناسی انقلاب اسلامی برگزار می شود.

ایکنا: دوره آموزشی "ودیعه الهی" برگزار می شود.

تریبون آزاد: دوره مطالعات پژوهشی آسیب شناسی انقلاب اسلامی برگزار می شود.

نقد نیوز: کارگاه افتتاحیه دوره مطالعاتی پژوهشی «ودیعه الهی» برگزار می گردد

عدالتخواهی: «ودیعه الهی» / دوره مطالعاتی ـ پژوهشی‌ آسیب‌شناسی انقلاب اسلامی


 
 
22 خرداد... گرامیداشت حماسه حضور
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهدا

نزدیک به نیم قرن است خرداد ماه، ماه شکوفه زدن درخت استقامت و آزادگی به شمار می‌رود. درختی که شاید اولین جوانه‌اش در نیمه‌ی خرداد 1342 به ثمر نشست؛ در حالی‌که کور دلان پنداشته بودند کشتار، این نهال نوپا را از پا خواهد انداخت. خون شهدای این واقعه نهال استقامت را در دل سربازان حضرت روح‌الله که آن روزها هنوز در قنداقه بودند، دواند. آن‌چنان که بعدها امام امت در اعتقاد به ثمربخشی خون شهدای این روز، انتظار فرج از نیمه‌ی خرداد کشید...

 
 
سال های 89 - 88 - 87 از نگاه متفاوت یک دانشجو
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
 

بسم رب الشهدا و الصدیقین


روزهای آخر سال٨٧، هروز از صبح تا شب، پاتوقمان شده‌بود گلزارشهدا و به هوای رنگ‌کردن مزارشهدا یک رنگ‌ورویی به دلِ‌غبارگرفته‌یمان میدادیم... هوا سرد بود ولی قلبمان از ذوقِ توفیقِ این کار، گرمِ‌گرم بود... آن چند روزی که در مزارشهدا صبح را به‌شب میرساندم صحنه‌های جالب و گاهی عجیب میدیدم... از زائران یا از بازماندگان یا از ارادتمندان به شهدا و حتی از رهگذران... از مزار دانشجویِ‌شهیدِ سال‌آِخرپزشکی تا شهدای‌گمنام و حتی سنگ قبری که شهیدش هنوز مفقودالاثر بود... قابل وصف نیست، باید دید...  نمی‌دانم شاید همین کارساده و ناچیز، تمامِ سال٨٨ را برایم نورانی‌کرد...همین‌که لحظۀ سال‌تحویل، ناخودآگاه، دست به سینه گذاردم و گفتم السلام علیک یا اباعبدالله... حتی اگر، تنها همین رزقم بود برای همۀ عمرم کفایت می‌کرد ولی چه‌بگویم از لطف خدا و ائمه و شهدا که خیلی بیش‌از‌این‌ها محبت ارزانی‌ام داشتند...

بگذریم، امسال انقدر درگیر کارهای اردوی‌جهادیِ‌عید بودیم که توفیق پارسال نصیبم‌نشد... عصرِجمعه بود... آخرین عصرجمعۀ سال٨٨، کلا شاید مهم نباشد ولی برای ما ایرانی‌ها که گذشتِ‌سال را بر مدارِخورشید می‌سنجیم، باید خیلی مهم باشد که یک سال دیگر و آخرین جمعه‌‌اش  هم بدون ظهور مولایمان گذشت و ما ککمان هم نمیگزد..

یادم آمد که دوسال‌قبل برای کمک در ایده‌پردازی یک نمایشگاه‌علمی، وقتی به بن‌بستِ‌فکری رسیدیم، با یکی از بچه ها رفتیم مزارشهدا و دوقبرشهید را نشان کردیم و نشستیم و خیلی جدی باهاشان جلسه گرفتیم و ..


 
 
22 بهمن و خروش وبلاگ نویسان ایرانی
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
 

یاهادی


دوستان عزیز می‌توانند برای شرکت در این موج اینترنتی، به صورت موقت، از این لحظه تا پایان شب 22 بهمن 88 با اضافه نمودن جمله "الله اکبر، خامنه‌ای رهبر" به اول یا آخر نام وبلاگ خود، در این خروش وبلاگی شرکت کنید.

یادتان باشد که رسانه خود شما هستید!
با انتشار این خبر در یک پست وبلاگی در وبلاگتان با تیتر "22 بهمن و خروش وبلاگ نویسان ایرانی" و همچنین با استفاده از این لوگو شما نیز سهمی در گسترش این حرکت داشته باشید.

منبع: سایت بچه های قلم


 
 
حقا که این خطی از حکایت مستان کربلاست...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

یاهادی


: خاله یک قولی میدی؟

- چه قولی گلم؟

: خاله بعداز اردوی‌جهادی که از روستامون رفتین هنوز هممون وقتی میریم مدرسه چادر میپوشیم، سرودهایی که برای امام‌زمان و امام‌حسین و شهدا یادمون‌دادید همیشه با بچه ها میخونیم، تازه قراره سه‌روزدیگه ببرنمون شهر تا براشون سرود بخونیم؛ خاله اگه بدونی ما هممون عکس‌های امام و رهبرو... ما با همه وجودمون... ما  خیلی رهبرو دوست‌داریم... شما که تهرانی هستی میشه وقتی رهبرو دیدی...

- من فدای اون هق هق‌ت بشم، قربون اون قلب پاکت برم، بگو گلم، چی میخواستی ازم؟

: خاله نمی‌تونم بگم...این بغضی که توگلوم مونده نمیذاره... اصلا هیچی خاله فقط وقتی رهبرو دیدی بهشون بگو... بگو یک ‌دهاتی سلام رسوند.../

وهمین تماس تلفنی دیشب، از یکی از روستاهای خیلی محروم دوردست، زمینه‌ای شد برای آتش‌بسِ دعوای عقل و دلم برسر شرکت در مسابقه بوی‌سیب، فکر نکن برای این مسابقه قرار است آسمان و ریسمان به‌هم‌ببافم، نه! قضیه چیز‌دیگریست، تا آخرش را خوب بخوان... شاید مخاطبِ کربلاییِ من، خودِ تو باشی!


 
 
این‌بار دیگر تاریخ تکرار نمیشود...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
 

یا هادی

 

نائب امام‌زمان ارواحنا‌فداه در اوج‌سکوت درعین‌مظلومیت به بدترین‌کلمات داره متهم‌میشه...

عمرسعدها دارند سکوت میکنند... دیگه میتونیم شمر را باور‌کنیم!

اما محاله بگذاریم سری بالای نی بره...

---------------------------------------

پ.ن: دوباره دارد داغِ زمان تازه میشود چون اربعین آقایم در راه است و این جمله‌ایست که از عاشورا در رگهای وجودم جریان دارد: اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک


 
 
اعترافات تکان‌دهنده علی‌محمد مودب!
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

یا هادی


 نه سخنگوی رئیس‌جمهورم و نه در ستادی سبز شده‌ام

اما شاعرم و طبق قانون این جنگل الکتریسیته لابد رئیس‌جمهور خوانندگانم هستم

پس حق دارم نطق کنم!

خوشت نمی‌آید، از کشور کلمات من برو بیرون یا

تا قیامت کامنت بگذار!


---------------------------------------

پ.ن: متن کامل این شعر جالب انگیزناک رو میتونید در ادامه مطلب بخوانید...


 
 
یک برادر بسیجی + اردوجهادی = فهمِ ذره ای از روضۀ شامِ غریبان
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸
 

بسم رب الشهدا

 

سخت میشود که پیش بیاید و بتوانم در این روزگار کسی را به نام بسیجی بشناسم و با این عنوان از او یاد کنم... خادم‌النساء!!! خطابش می‌کردند و اصلا مسئولیتی که به گردنش انداخته بودند همین بود که تمام مسائل و کارهای مربوط به خواهران را که کم هم نبود سرآوری کند... جوانی بسیار سربه‌زیر و کم‌حرف.. آن‌قدر که حتی تا آخر اردو فامیلش راهم درست و حسابی نفهمیدیم!

سرش را بالا نمی‌آورد... روزی برای دو وعده مسجد ساپورتمان می‌کرد، مسیری طولانی و سخت و گرم با سگ‌های فراوان و واقعا اگر نبود بحثِ فرهنگ‌سازی و شوق و ذوقِ حدودِ چهل،پنجاه دختربچه‌ای که تنها به خاطر ما به آن مسجد می‌آمدند،عمرا این مسیر طولانی را طی نمی‌کردم... او جلو می‌رفت و ما پشت سرش...


 
 
خدایا من حسین را دوست دارم...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
 

یاهادی

آمدم بر درگهت از نو مسلمانَ‌م کنی        با نگاه حضرت عباس، سلمانَ‌م کنی

___________________________________

پ.ن: استاد پناهیان میگفتن: "محرم هرکی آدم نشه، ماه رمضون قطعاً آدم نمیشه! برو جایی که روضه بهتر میخونن حالا سخنران هم خوب بود باشه. البته درستش اینه که قبلا سخنرانی هامون رو گوش کرده باشیم الان تو محرم فقط بریم روضه و روضه و روضه... مبادا شب های محرم و صفر توخونه بمونین! برین یه جا روضه. یه روزی یه بچه طلبه اینو به شما گفتا! هم اون دنیا اثرش رو درک میکنین هم دراین دنیا میبینین چه اثری در آماده شدن برای ظهور داره... قدم برمیداری میری مجلس نوره...قدم بردار! قدم! "

چی میتونم بگم جزاینکه بگم خیلی التماس دعا چون: هرکه مُحرِم به محرّم شده مَحرم باشد...


 
 
کمی بیاندیشیم
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
 

یا هادی


"من جوانان بسیاری را دیده‌ام، حالا افراد مسن که جای خود دارد. که حتی مطالعۀ کتاب رمان راهم میل ندارند! کتاب رمان را یک هفت هشت صفحه می‌خوانند و می‌گویند حوصله نداریم؛ درحالیکه حاضرند بیست دقیقه، یا نیم‌ساعت بنشینند و تبلیغات تلویزیون را، که قبل از شروع فیلم سینمایی پخش می‌شود، تماشا کنند! حاضر نیستند در این بیست دقیقه، حتی همان کتاب رمان را بخوانند؛ حالا نمی‌گوییم کتاب اجتماعی، کتاب سیاسی، یا کتاب علمی، این ناشی از چیست؟ ناشی از عدم اعتیاد به کتاب است. مردم میل به کتاب‌خوانی  ندارند؛ برای این باید فکری بکنید."

امام خامنه ای

دیدار با دست‌اندرکاران برگزاری هفتۀ‌کتاب ٧۶/٨/١٩

==============

پ.ن: نگاهی به تاریخ این فرمایش حضرت آقا بیندازید! جدیدا در هنگام شنیدن یا خواندن بعضی سخنان ایشون خصوصا در باب مطالعۀ کتاب، همون حسی را پیدامیکنم که هنگام مطالعۀ نهج‌البلاغه پیدا میکنم... غریت موج میزند... بیشتر از ١٠ سال از بیان بعضی دغدغه‌ها و حتی دستوالعمل‌ها و راهکارهایی که داد‌ه‌اند میگذرد ولی یا خیلی اندک به آنها توجه شده یا اصلا توجه نشده... این جمله‌شون که خوبه، خیلی‌هایش را که میخوانی می‌خواهی به حال آخر و عاقبتِ حرف نشنوی‌های خود و مسئولین زاربزنی...


 
 
امیری علی و نعم الامیر...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸
 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین علی علیه‌السلام

سلام ای آقای خوبی‌ها

سلام برتو ای میزبان کربلا و نجف

سلام بر تو ای مولای غریب و مظلوم تاریخ...

سید و مولای‌من، شمارا و خدای‌شمارا سپاس‌میگویم ازاینکه توفیق درک این غدیر را بر کوثر کوچکتان عطا نمودید... روزهاست که رنگ و بوی دلم با شنیدن نام شما دگرگون‌میشود و زمزمۀقلبم نام مبارک شماست... از محرم سال گذشته پای‌منبر استادپناهیان دردلم آرزوها برای این غدیر پرورش دادم و من غافل چه‌میدانستم که شما مولای مهربانم اینگونه بر قلب من اشراف دارید که چنین میزبان کوثر کوچکتان میشوید و حواله‌های اینچنین نیکو نثارم‌میکنید... مولای‌من ازاینکه توفیق ذره‌ای خدمت به این بندۀ سراپاتقصیر عطاکردید اگر تا آخر عمر شکرتان کنم بازهم کم است... چه‌کار ازمن برمی آید جز تحفه‌های ناقابل، که در قالب نمازهایی دست و پا شکسته نثارتان کنم... دعای‌من برای شما کجا و دعای‌شما برای حقییر کجا... مولای‌من، شمارا و خدای شمارا هزاران هزار بار سپاس میگویم که این غدیر بهترین غدیر عمر کوتاه من بود... مولای‌مهربانم لطفتان را با امضای آخر بر حقم تمام کنید... من دردمند و آرزومند و درحسرت 5حرف‌سرخم... پس مولای‌من خودتان کمکم کنید تاجوانی‌ام را تمام و کمال و به بهترین حال نثار شما و خاندان پاکتان کنم و در آخر در همین جوانی... قابلم بدانید و بخریدم

==================

پ.ن: نمی دانم چگونه است که چند مدتی‌است اینگونه حال‌و هوای دلم درهم‌وبرهم شده‌است!88/8/8 همه‌اش درفکر غدیر بودم و امروز وقتی به یاد مولاامیرالمونین تا آمدم در ابتدای نام‌کتابی، نام مولا را بنویسم، ناخودآگاه نوشتم السلام علیک یا ثارالله... پس عجب نیست که وقتی زمزمه لبم شده است "امیری حسین و نعم‌الامیر" هنگام نوشتن این پست ناخوداگاه بنویسم "امیری علی و نعم الامیر". یاران‌همراه و شیعیان مولا امیرالمونین علی علیه‌السلام: این روز را از صمیم قلبم خدمتتان تبریک میگویم و امیدوارم همچنانکه امروز دعاگوی شما بودم، حقییر را هم از دعای خیرتان محروم نگردانید.


 
 
حجت‌الاسلام والمسلمین سیدمحمد انجوی‌نژاد رو چقدر میشناسی؟
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
 

یاهادی 

اگه چیزی از ایشون میدونی بنویس، با اشتیاق میخونم

حتی در قالب یک جمله

برای دیدن پاسخ دوستان ادامه مطلب را ببینید


 
 
حدیث به زبان انگلیسی
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
 

  In The name of Allah

"Jealousy consumes faith like fire consumes dry wood"
 
Imam baqir As

پ ن: ترجمه اون حدیث بالایی اینه: حسادت ایمان رو میسوزونه همونطور که آتیش چوب خشک رو میسوزونه! چند هفته ای بود سلسله مباحث "رهایی از ولایت طاغوت" سه شنبه ها در دانشگاه تهران برگزار میشد واقعا واقعا واقعا مفید بود. الان چند روزی هست که هرروز از کانال 3 داره پخش میشه حدودای ساعت 12 . حالا چرا اینو گفتم؟ چون استادپناهیان خیلی قشنگ رابطه بین حسادت و ولایت گریزی رو بیان کردند و گفتند هیچ صفتی به قدرت و سرعت "حسادت" ایمان رو از بین نمیبره!

- تاریخ امروز هم تاریخ جالبیه برای خودشا  نه؟  دوشنبه  88/9/9 السلام علیک یا..... تو باشی به کی سلام میکنی؟


 
 
5 درس آموزنده
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
 

یا هادی


1- امام جعفر صادق علیه‌السلام حکایت نماید:
روزى پدرم - امام‌محمّدباقر علیه‌السلام - فرمود: به خدا سوگند، بعضى روش هائى را چون: در آغوش گرفتن، روى زانو نشاندن، بوسیدن و اظهار محبّت و مهربانى کردن، که نسبت به بعضى از فرزندانم انجام مى دهم. با این که مى دانم شایسته آن محبّت ها نیستند؛ بلکه دیگرى شایسته و مستحقّ آن مهربانى ها و محبّت ها است. این برخورد یکسان من با آن ها به خاطر آن است که آنچه برادران حضرت یوسف علیه‌السلام با وى انجام دادند، در بین فرزندان من واقع نشود. و خداوند حکیم داستان حضرت یوسف علیه‌السلام را به عنوان درس و تنبیه بیان کرده است تا آن که حسادت و کینه در خانواده ها و جامعه ما نباشد و آنچه بر سر یوسف علیه‌السلام آمد، بر فرزندان و برادران ما نیاید.(1)

2- همچنین حضرت صادق‌آل‌محمّد صلوات‌اللّه‌علیهم حکایت‌فرمود: روزى شخصى نزد پدرم، امام‌محمّد‌باقر علیه‌السلام آمد، پدرم از او سؤ ال نمود: آیا ازدواج کرده اى ؟
آن شخص گفت: خیر.
پدرم فرمود: من دنیا و آنچه را که در آن است، دوست ندارم اگر یک شب را بدون همسر باشم؛ بدان که عظمت و فضیلت آن به قدرى است که دو رکعت نماز شخص متاءهّل افضل است از یک شبانه روز عبادت و روزه یک فرد مجرّد.
و پس از آن پدرم، مبلغ هفتصد دینار به آن شخص داد و فرمود: با این پول ازدواج نما و توجّه داشته باش که رسول‌خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله مى فرماید: همسرى انتخاب کنید که هم شاءن خودتان باشد که در توسعه روزى مفید مى‌باشد.(2)

3- روزى برادر امام‌محمّدباقر علیه‌السلام به همراه بعضى از دوستانش وارد منزل آن حضرت شدند، همین که نشستند، امام علیه‌السلام فرمود: براى هر چیزى حدّ و مرزى هست و سپس سفره غذا چیده شد.
یکى از افراد گفت : یاابن رسول اللّه! براى این سفره هم حدّ و حدودى وجود دارد؟
حضرت فرمود: بلى.
افراد سؤ ال کردند: آن چیست؟
حضرت فرمود: آن که هنگام شروع (بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ) بگوئى؛ و چون خواستند سفره را جمع کنند (الحمدللّه) بگوئى؛ و دیگر آن که هرکس از آنچه جلویش نهاده اند استفاده کند و چشم به جلوى دیگران نیندازد.(3)

4- یکى از اصحاب امام‌محمّدباقر علیه‌السلام که در کوفه، مکتبِ قرآن داشت و زنان را نیز آموزش مى داد، روزى با یکى از زنان شاگرد خود شوخى لفظى کرد. پس از گذشت چند روزى از این جریان، در مدینه منوّره به ملاقات آن حضرت آمد. و چون وارد منزل حضرت گردید، امام علیه‌السلام با تندى و خشم با او مواجه شد و فرمود: هر که در خلوت مرتکب گناهى شود، از عقاب و قهر خداوند متعال در امان نخواهد بود؛ و سپس افزود: به آن زن چه گفتى؟ آن شخص از روى شرمسارى و خجالت در حالت سکوت، با دست هایش، صورت خود را پوشاند؛ و آن گاه حضرت به او فرمود: دیگر چنین نکن و از کردار خویش توبه نما.(4)

5- امام جعفر صادق علیه‌السلام فرمود:
از پدرم ، حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه‌السلام شنیدم، که مى فرمود: من در منزل از غلامان خود و نیز از اهل منزل مشکلات و سختى هائى را تحمّل مى کنم که از حَنظَل - هندوانه ابوجهل - تلخ ‌تر و بدتر مى باشد. و سپس حضرت فرمود: هر که در مقابل ناملایمات و حرف هاى نابجاى اهل منزل صبر و تحمّل کند، ثواب روزه دار و شب زنده دار نصیبش مى گردد و هم نشین با شهدائى مى شود، که در رکاب حضرت‌رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله شهید شده‌باشند.(5)

منبع:
چهل داستان و چهل حدیث از امام محمد باقر (علیه‌السلام)، عبداللّه صالحى

______________________________________

پ.ن:

شهادت امام باقر علیه‌السلام را به پیشگاه قطب عالم امکان تسلیت عرض میکنم.

این چند روز خیره مانده‌ام به صفحه دسکتاپم که چند ماهیست متبرک به تصویری مزین به نام زیبای امام باقر علیه‌السلام شده‌است... انگار تازه فهمیده‌ام که آقا، یادگار دردانه‌ای از کربلا بوده‌اند... و خوشحالم که این هفته تقویم ذهنی‌ام یک روز از تقویم جیبی‌ام جلوتر بود و باعث شد تا دو روز برای آقای مظلومم سیاه بپوشم... چون این سیاه‌پوشی، دلم را هوایی محرم کرده‌است و تلنگری شد برای شروع ساختن ظرفی برای جمع کردن باران معرفت عاشورا... السلام علیک یا ثارالله...


 
 
کدام پناه امن تر است؟
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
 

یا شاهد

کدام پناهی در پناه حضرت امام زمان (عج) امن‌تر و محکم‌تر ؟

شهید آقا مرتضی آوینی

.

.


 
 
راه افزایش بصیرت
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
 

یا هادی

اولین باری که از لسانِ حضرتِ ماه، تاکید بر بصیرت را شنیدم از استادپناهیان پرسیدم:

- چطور میشه بصیرتمون رو افزایش بدیم؟

استادپناهیان جواب دادند: "بصیرت، با اخلاص و افزایش محبت اهل‌بیت زیاد می‌شود..."

________________________________

پ‌ن: فکر میکنم داشتن "بصیرت"  یکی از پایه‌های اصلی برای عاقبت بخیر شدن باشه!


 
 
88/8/8
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
 

بسم الله الرحمن الرحیم



السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

نمی دانم چرا با اینکه روز میلاد امام رضا علیه‌السلام بود ولی همه‌اش به یاد روز عیدغدیر بودم...

السلام علیک یا علی بن ابیطالب...

به امید روزی که بی سیم دلم خش خش کند

و بشنوم که دارند از راه دور صدایم میکنند: کوثر کوثر نجف... کوثر کوثر کربلا

______________

پ.ن: در تاریخ ٧٧/٧/٧ با دوستان دورانِ اول نوجوانی قرار گذاشتیم که در تاریخ ٨٨/٨/٨ هرجا و در هر موقعیتی که بودیم به وعده‌گاه بیاییم... تلاشم را کردم ولی اگر قرار بود به قرار برسم الان باید در قطار می‌بودم و از آنجایی که الان در قطار نیستم پس به قرار نخواهم رسید... دلم گرفت اما با خودم گفتم بیایم و در این تاریخ یعنی همین روزی که حدود ٨دقیقه است که واردش شده‌ام، یک قراری با حضرت امام رضا علیه السلام بگذارم برای تاریخ "..." چون ایشان که مشکل مکان و زمان ندارند که به قرار نرسند تنها مشکلی که ممکن است پیش بیاید "منیتِ" من است که انشاالله از امروز بیشتر از قبل سعی‌ام را در مهارش میکنم. نمی‌دانم چرا ولی احساس می‌کنم این جمعه، جمعه ای خاص است و روزیست متفاوت. تمی‌دانم چرا اینقدر حال و هوای دلم درهم‌و‌برهم است...ندای مناجات امیرالمومنین را در کنار گوشم میگذارم ولی کمیل می‌خوانم! آخر امشب شب جمعه است، شبِ جمعه‌ی٨٨/٨/٨

- این مطلب رو پرشن بلاگ ننوشته ولی ما که بخیل نیستیم گذاشتیم به اسم اون تموم بشه ولی از اونجایی که "الریاء سنتی"!!! دیدیم گربۀ وجودمون١ دارحال خودکشی است که شما خواننده‌ی گرامی یک وقت اشتباه نکنید!

١ به قول شهید مطهری در یکی از کتاب هایشان دیدم که به این مضمون میگفتند گاهی ما وقتی یک کار خوب میکنیم انگار که یک گربه را در درون گونی انداخته باشند و این گربه میخواهد یک جوری خودش را  ازین گونی بیرون بیاندازد، ما هم گاهی گربۀ وجودمون بهمون فشار میاره و میخواهیم یک جوری بگوییم که این کار خوب را ما انجام دادیم مبادا در کارنامه‌ی اعمالمان یک کار نیکِ بی‌ریا بنویسند!!!