کوثر - کوثر - نجف ... کوثر به گوشم
هیچ‌کس را جز یاران حسین راهی به‌سوی حقیقت نیست..."شهید سیدمرتضی‌آوینی"
[ یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

ای تشنگان کوثر ولایت! بیایید... من سرچشمه را یافته ام. وا اسفا! باطنِ قبله را رهاکرده اید و برگِرد دیوارهایی سنگی می چرخید؟ بیایید... باطن قبله اینجاست. به خدا، اگر نبود که خداوند خود اینچنین خواسته، می دیدی کعبه را که به طواف امام آمده است و حجرالاسود را می دیدی که با او بیعت می کند. مگر نه اینکه انسانِ کامل، غایتِ تکاملِ عالم است؟ ...ای امت آخر! برشما چه رفته است؟ مگر تا کجا می توان در مُحاق غفلت و کوری فروشد که خورشید را نشناخت؟

آیا می توان دست بیعت به یزید داد و آن گاه بازهم به جانب قبله نمازگزارد؟!

.

.

و بالاخره کوفه – چه آهنگ ناخوشایندی دارد این نام، و چه بار سنگینی از رنج با خود می آورد! باری به سنگینی همۀ رنج هایی که علی علیه السلام از کوفیان کشید... بگذار رنج های زهرا و حسن و حسین را نیز بر آن بیفزایم؛ باری به سنگینیِ همۀ رنجی که در این آیۀ مبارکه نهفته است: لقد خلقنا الانسان فی کبد... آه چه رنجی!

________________________________________

پ.ن:

1- به فدای قلمِ سرورِ قلمم درفتح خون...

2- می روم کربلا را ببینم، رنگ آیینه ها را ببینم

می روم تا شکوه اباالفضل، تاکه دست خدا را ببینم

می روم آی مردم از این شهر... می روم کربلا را ببینم

در راهی شدنم قلبت را با خود به همراه می برم... حلال کنید رفقا

3- برای بعضی های گاهی دور، گاهی نزدیک:

انشاالله خودتان برسید به قله های رفیعی که حقیر، لیاقتِ فهم  اش هم را نداشتم...


[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

 

وقتی هستی با همه وجود دوستت دارم، با آنکه همه چیز را می دانم، حتی چیزهایی که فکرش را هم نمیکنی که ممکن است من هم بدانم؛ وقتی نیستی ومن غیرارادی به غیب، علم پیدامی کنم، دانسته هایم بر دوست داشتنم دهن کجی می کنند، آن قدر که قلبم را به درد می آورد، خصوصا که تو، در توهم این که من چیزی نمی دانم، یا برای رعایت دل ِمن یا رعایت اعتبارِخودت، پیش من کلمات را هم چون شالی دورنگ از توریه و دروغ به هم می بافی و من در این سال ها از شدت علاقه به تو، بغض هایم را مدام قورت می دهم و چه خوب نقشِ یک انسان ساده و ازهمه جا بی خبر را بازی می کنم؛ و این برای من سخت تر می شود وقتی قلباً و عملاً و زباناً در موقعیت های مختلف، بارها و بارها گفته ام همه جوره به تو حق می دهم و حتی از آن چه از من پنهان می کنی راضی هستم؛ ولی نمی دانم چه اصراری داری بازهم پنهان کاری کنی. کاش می توانستم به تو بگویم که به عشقمان قسم، این قدر که پنهان کاری ها و دروغ هایت قلبم را به درد می آورد، نفسِ کارهایت ذره ای آزارم نمی دهد.. بیا و این بار قبل از آمدنت برای لحظاتی قابِ قلبت را دستمال بکش و آینۀ دلت را در برکۀ محبت سرشار بینمان طهارت بده و باران که بارید بیا، و زود بیا که قلبم با هر تپش برای آمدنت لحظه شماری می کند؛ من هم به لطف نشانه های خدا بر سرقسمی که مرا به باران داده ای خواهم ماند و باورکن که این ها را از سر خودخواهی یا آزار تو نگفتم، فقط و فقط از سرعشق گفتم! دوست ندارم اعتبار صیادِ دلم این قدر درمقابلم خدشه دار شود، دوست دارم همان اسطوره ای بماند که بوده و هست..

اسطوره بمان صیادِ بی همتای دلم!

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی، زبامی که برخاست مشکل نشیند..

و من میترسم از عبور زمان در فراقِ تو..  روزی که من از بام تو بپرم، کابوسِ شبهای بیداریِ من است، این قدر ساده خودت را از من و من را از خودت برای همیشه محروم نکن..

________________________________________

پ.ن:

1. بارها در وبلاگ های دوستان دیده ام وقتی برای خودِ خدا و اهل بیت علیهم السلام عاشقانه ای مینویسی همه در دل، چپ چپ نگاهت می کنند و می گویند: "لابد عاشق شده!" وقتی علناً و صراحتاً برای کسی عاشقانه ای می نویسی همه می گویند: "نه! حتما برای خدا-پیغمبر نوشته!" با خودم گفتم بگذار این بار من بی خیال توهمات قلبی و دلی و چشمی دیگران، از بین دیالوگ های شخصیت های نمایشنامه ام گزیده ای از گلایه های عاشقانه اش را اینجا بنویسم!

2. خسته شدم ازبس حرفِ دلِ خودم را در وبلاگ این و آن خواندم و خسته تر شدم ازبس که حوصله و وقتم امان نداد که حرف خودم را در وبلاگ خودم بنویسم!

3. "دلتان را در مقابل بارش قرآن قرار دهید.." امام خامنه ای

4.کجایند مردان بی ادعا.. کجایند شورآفرینانِ عشق.. هم آنان که گمنام و نام آورند.. دریغ از فراموشیِ لاله ها..

5. گل اشکم شبی وا می شد ای کاش.. شهادت قسمت ما می شد ای کاش..

[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

سلام بر تو ای قصاب قلبم

وقتی که چشم در چشم تو و دل در دست مولا به تو بله گفتم به مخیله ام هم خطور نمی کرد روزی برسد که این همه از این سه حرفِ ب ل ه دلخور باشم...

نمی دانم چرا بعداز گذشت این همه سال، این روزها خیلی بیشتر از همیشه از تو دلگیرم، اصلا نمی دانم برای چه خطاب به "تـو" می نویسم، تویی که می دانم هیچ وقت اینجا را نمی بینی، آخر آنوقتی که همسرت که نه، آنوقتی که کنیز تو بودم خیلی بچه تر از این بودم که وبلاگ داشته باشم! فکرمی کنم دیگر هفت هشت سالی از بزرگترین اشتباه زندگی ام گذشته باشد، اشتباهی که هجده سالگی ام را خزان کرد... قرار بود پناهِ دلم باشی اما شدی مایۀ بی پناهی ام، شدی کسی که بخاطر دروغ های دیروز تو، امروز ادعای عشق هیچ کس باورم نمیشود..

یک سال و اندی بیشتر همسرم نبودی ولی تاوان این یک سال را تا چندسال باید بدهم نمی دانم...

ولی از تو ممنونم، شاید اگر نامردی های تو هجده سالگی ام را خزان نمی کرد، بیست وپنج سالگی ام این همه پر برکت نبود..

آخر از آن سال که از تو جدا شدم دلم پر از خدا شده، شنیده ای که خداوند فرمود:

انا فی المنکسرة القلوب ؟

_________________________________

دوست داشتم بنویسم بخشی از رمانِ کتابِ فلان!

ولی حیف که باید بنویسم بخشی از واقعیت زندگیِ خودم

[ سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

 خواستم از اذانِ ظهرِ بیست و پنجمین روزِ رمضان المبارکِ سالی بنویسم که با به دنیا آمدن بنده نمی دانم بگویم مبارک تر شد یا نامبارک تر، خواستم از اعتکافی که با رفقای هنری در مسجد لرزاده داشتم، از آن محراب و معماری قشنگ مسجد و کسوفِ ماه ی که آن شب برخی! نگذاشتند بروم پشت بام مسجد و با دوربین دوچشمی که با خودم برده بودم روئیتش کنم و آخر مجبور شدم از لای شاخ و برگ های درختان کوچه پشتیِ مسجد پیدایش کنم، یا از پادکست های سحرگاهی یا واحد تفکیک زباله  و رفقای بازیافتی ام بنویسم، خواستم از چشم های خمارلاکی و سینۀ طلاییِ پرپرک  و بوق بوق های این فنچ های جقله ام بنویسم، خواستم از نحوۀمرگِ آن عصای دستم و دوهفته ای که به خاطر سکتۀ ناقصِ لپ تاپ محترمه، بین ایستگاه مترو قلهک تا مجتمع پایتخت واقع در میرداماد، سعی صفا و مروه می کردم و تاوان حجاب و عشوه نیامدنم برای آقایان واحد خدمات را با "سرِکار ماندن" و "امروز برو فردا بیا" و از دست دادن اطلاعات و رمان نیمه کارۀ دوست داشتنی ام دادم بنویسم، خواستم از مزارِ زندان گونۀ شهدای گمنام محله مان در کنار امام زاده اسماعیل که به خاطر بی تدبیری خیلی وقت است می بینم که در انحصار داربست فلزی محصور شده بنویسم، خواستم از دلتنگی برای روزهای خوشِ بارانی و  رم کردنِ غزال دل خونم و غزل های شرحه شرحه ام بنویسم، خواستم از حال و هوای حفظ قرآن و آیه های سرشار از مفاهیم جالب انگیزناک و ایده های فیلمنامه ای ام بنویسم، خواستم از حال و هوای شهر بانوی مهتاب که به لطف خدا مدتی است مهمان اش شده ام بنویسم................ در گیرو دار این خواستم ها و بنویسم ها بودم که ناگهان نگاهِ دلم به چشم های زیبا و گیرا و معصومی دوخته شد که اکنون فرسنگ ها از من فاصله دارند. آن هم نه یک جفت چشم، جفت جفت چشم هایی که گاهی بیانگر شیطنت، گاهی درخواست محبت و گاهی کنجکاوی بودند.. در همۀ عمرم چشم هایی به زیباییِ چشم های کودکان محروم روستایی ندیده ام، چشم هایی که بی پرده و بی دروغ تا عمق دل هایشان را نشان می دهد، نه مثل چشم های ما شهری هایی که گاهی که گاه اش باشد عاشق اند و گاهی که گاه اش نباشد عاقل اند!

و من هرسال این چشم های پاک و معصوم را فقط به برکت اردوهای جهادی می توانم زیارت کنم، فرق نمی کند روستایش مربوط به کدام بخش و شهر و استان باشد، فقط مهم این است که این چشم ها متعلق به کودکان روستایی باشد که از بدو تولد به روی محرومیت باز شده، همیشه در انتهای محرومیت نورانیتی است که هیچ جای دیگر نیست..

و زیارت چشم های فریبای کودکان روستایی را امسال مدیون دعوت اجباریِ گروهی از بچه های دانشگاه خواجه نصیر و امام صادق علیه السلام شدم. دعوتی که هرچه کردم از زیرش در بروم نشد و گرفتار شدم و این گرفتاری دچارم کرد به مهر دوستان دانشجویی که تا امروز هرچه گذشته محبتشان درقلبم بیشتر نشده باشد، کمتر نشده. دانشجوهایی از جنس خودم که دک و پز دانشجویی را رها کرده و هرچه داشتند در دستِ دل گذاشته و به روستا آمدند تا خودشان را در چشم هایی پیدا کنند که زیبایی اش شاه راهِ نفوذ شیطان به دل را می بندد. خواهرانی پاک و برادرانی اهل ریاضت! انقدر اهل ریاضت که به ندرت هایی که غیر از بی سیم، هم کلامشان می شدی احساس می کردی داری با دیوار حرف می زنی! و خدا هم چه خوب مزد یکی از همین برادران "اهل ریاضت" را داد و آن برادر، در راه برگشت از همان اردو، شهید شد و شد "اهل شهادت"... تا بعداز مدت ها ببینیم هنوز هستند مردانی از نسل غیرت عباس، از جنس خدمت های بی منتِ همت..... انشاالله که از سرداران سپاه حضرت ماه باشند و عاقبت در رکاب حضرت خورشید لاله گون گردند......

شادی روح فرمانده مان، مسئول کل اردوهای جهادی دانشگاه خواجه نصیر

شهید حسین مومنی،

دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه خواجه نصیر

صلوات

[ جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

 

نثار روح مطهر امام و شهدا و خصوصا شهدای گمنام و آقامرتضی صلوات!

" از شقایق‌های وحشی بازپرس که محرم اسرار ما هستند. آن‌ها با تو خواهند گفت که شرط شیدایی حق، آزادگی است و داغدار بودن و غسل خون. وعجیب اینجاست که چگونه اسرار حق، در این صورت‌های خاکیِ جهان کثرت ممثَل شده‌است. شقایق را وحشی می‌خوانند، چراکه آزاده است و رنگی از تعلق ندارد. در دشت‌های دور، لابه‌لای سنگ‌ها می‌روید و به آب باران قناعت می‌کند تا همواره تشنه باشدو بسوزد. داغِ دلش و گلبرگ‌های به خون آغشته‌اش راستی که او را به شهید ماننده می‌کنند و عجبا که این تمثیل چه بجاست! "

[ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

 

بسم رب الشهدا

 

   چندروزی بود که به قطعه سرنزده بود. قدیانی‌یِ خون‌َش کم‌شده‌بود انگار.

از سال هزاروسیصدوهفتادوفتح، سرورقلمش شده بود آوینی و

از سال هزاروسیصدوهشتادواشک، قدیانی شده بود سُروردلش.

قدیانی یک واو از آوینی کمتر و یک قاف و دال از آوینی بیشتر دارد. واوِ آوینی شاید مثل حروف مقطعه رمزی باشد بین مکه"و"فکه. رمزی که جز رمل‌های فکه هیچ‌کس نمی‌تواند درموردش فک‌بزند. اما برویم سراغِ آن قاف و دالی که قدیانی بیشتر از آوینی دارد، این «قد» (به فتح قاف) دقیقا ثمرۀ همان چیزی است که آوینی به‌خاطرش روایت‌فتح را می‌ساخت. قدیانی یک‌نفر نیست. قدیانی نمایندۀ یک‌نسل است. نمایندۀ نسلی که همراه با شیرمادر اشک‌های زینبیِ‌مادر را هم نوش‌کرده. آن‌هم چه‌اشکی! مثل همین شخصیت داستان که هروقت زیاد قربان‌صدقۀ قلمِ سَرورقلمش می‌رود و صدایش را باخود زمزمه می‌کند مادرش می‌گوید:

   "حق‌داری که هم‌چون بعضی هم‌نسلی‌هایت نیستی و به‌جای موسیقی سنتی و پاپ، موسیقیِ صدای این سید آرامت می‌کند. حق‌داری دخترم، آخر، همین صدایی که نمی‌شناختم در برنامۀ روایت‌فتح دلم را چنان برهم ریخت که جز با بدرقۀ پدرت به جبهه آرام‌ نشد. و تو هم‌ که تک‌دخترباباییِ بابایت بودی درفراغش جز با صدای همین سید در آغوشم آرام نمی‌گرفتی. وضو می‌گرفتم و می‌نشستم به پای روایت‌فتح و شیرت می‌دادم، صحنه‌های سراسر نور و سرور جبهه‌ها با صدایی محزون روایت می‌شد و اشک بود که از گونه‌هایم می‌چکید بر روی گونه‌های تو و هم‌چون پیچک تا کنارۀ لبت می‌آمد و توکه انگار اشکِ‌شور را بیشتر از شیرِشیرین دوست‌داشتی، چنان آن‌را می‌خوردی که انگار داری شیرعسل میخوری! جنس آن اشک از جنس همین اشک‌هایی است که امروز پای منبر روضه‌خوان ازچشم‌هایت جاری‌ست. از جنس همین اشک‌هایی است که وقتی حضرت‌ماه را می‌بینی یا صدایش را می‌شنوی درچشمانت حلقه می‌زند. از جنس همین اشک‌هایی که هروقت نوشته‌های سَروَرقلمت یا سُرورِدلت را میخوانی باعث مکث در خواندنت می‌شود. و حالا تو و اهالیِ قطعه انگار یک «قد»وبالا بیشتر از ما انقلابی شده‌اید! شاید این «قد»وبالایی که می‌گویم به اندازۀ همان «آه»ی باشد که خامنه‌ای بیشتر از خمینی دارد، و همین "قد"وبالای بیشتر است که نمی‌گذارد امروز "آهی" از "چاهی" برخیزد. انگار «قدِ»زبانِ قلم‌تان هم یک‌سروگردن که چه عرض‌کنم، سیصدهزارسرورگردن بیشتر از زبانِ قلمِ ماست. سیصدهزارسروگردن از دهۀ شصت هجری‌شمسی ولی از جنس هفتادودوسروگردن دهۀ شصت هجریِ‌قمری. آن‌قدر که این‌قدر با خامنه‌ای ندار شده‌اید که می‌گویید بیت‌رهبری خانۀ‌ شماست. آن‌قدر که این‌قدر چشم بصیرتتان بازشده که نمی‌گذارید کسی به "علی" چپ نگاه‌کند حتی در خواب! آن‌قدر که این‌قدر «قدِ»نی‌های ساندیس‌تان هم‌چون «قدِ»فهم‌تان بالا رفته که هنوز فرونکرده در چشم دشمن، دشمن از ترس به خود کارخرابی می‌کند. حتی «قد»باتوم‌های‌تان هم انگار از باتوم‌های زمان ما بیشتر شده. آن‌قدر که اگر دیروز پدران‌تان سوار اتوبوس می‌شدند و به جبهه می‌رفتند امروز شما حتی روی سقف همان اتوبوس می‌نشینید تا به مسیر ماه‌پیمایی برسید..."

   تمام دیالوگِ مادرِ شخصیت داستان را این‌جا نوشتم تا معنا کنم آن «قد»ی که قدیانی بیشتر از آوینی دارد. دقت‌کنید که نخواستم بگویم قدیانی، آوینی را گذاشته در جیب‌بغلش! خواستم بگویم قدیانی دقیقا همان‌شده که آوینی به‌خاطرش دوربین به دست گرفت و به خط مقدم رفت و روایت‌فتح را ساخت! قدیانی همان‌شده که آوینی به‌خاطرش مقاله‌ها و سرمقاله‌هایش را در عصری نوشت که فهمِ بعضی اطرافیانش از عصر او عقب‌تر بوده. قدیانی همان‌شده که آوینی به‌خاطرش "فتح‌خون" را نوشته. فتح‌خونی که فصل دهم‌اش ناقص مانده و اگر امروز علمِ قلمِ قدیانی، سیصدهزار «قد»وبالا بیشتر از هم نسلی‌های آوینی‌ست دقیقا به‌خاطر این است که فصل دهم کتاب فتح‌خون آوینی را در "نه‌دی" نه با قلم که با خون تمام کرده. قدیانی همان‌شده که آرزوی آوینی بوده و هست و مطمئنا آوینی آرزو داشته قدقلم فرزندانش بیشتر از قدقلم خودش باشد. او مصالح را برای قدیانی آماده کرد و حال، قدیانی یک «قَد» از آوینی بیشتر دارد و قدیانی اگر امروز عرض زندگی‌اش بیشتر از طول زندگی آوینی نباشد و "قدعلمش" بیشتر از "قدقلم" آوینی نباشد، خیانت کرده درحق قطره‌های خونی که چکیده شده بر رمل‌های فکه‌ای که مکه در مقابلِ عطشِ هرذرۀ آن رمل‌ها، سرتعظیم فرود می‌آورد و بدان که قدیانی یک فرد نیست، قدیانی قلمی است که نمایندۀ یک نسل است! نسلی که آوینی به‌خاطرش آسمان را چون گنجینه‌ای، در "روایت‌فتح" قاب‌گرفت و برای نسلِ نه‌دی به ارث گذاشت...

   برویم سراغ شخصیت داستان. چندروزی بود که به قطعه سرنزده بود، قدیانی‌یِ خون‌َش کم‌شده‌بود انگار. بالاخره سایت قطعه 26 بالا آمد. امشب حال‌وهوای جدید و بهاری و جالب‌انگیزناکی داشت قطعه. رواق را که دید انگار حال‌وهوای "بهشت‌زهراییِ" قطعه برایش "بهشت‌رضایی" شد. ستاره‌هایی که تا قبل از این فقط در کامنت‌ها چشمک می‌زدند، همه‌شان از کامنت‌ها بیرون آمده و در آسمانِ قطعه، طلوع کرده و صورت‌فلکیِ حضرت‌ماه را ترسیم نموده‌بودند، هر رواقی به نامی از ستاره‌ها مزین شده بود. یادش آمد دیشب را که از صورت‌فلکیِ "دب‌اکبر" دوستارۀ "دبه" و "مراق" را نشان‌کرده‌بود تا درامتداد آن‌ها "جُدی" را پیدا کند ولی ساختمان‌های بلند نمی‌گذاشتند. اصلا باید بگوییم دانشمندان عوض کنند نقشۀ آسمانِ شبِ معروفِ ستارگان را. مگر نقشه‌ای زیباتر و دقیق‌تر از نقشۀ این شب‌های آسمان قطعه وجود هم دارد؟ ترجیح داد مثل همیشه که پیدا کردنِ ستارۀ"سها" را بیخیال می‌شد از صورت‌های فلکی و نام‌های مسخره‌شان، خود را رها کند در آسمان زیبای قطعه، و ستاره‌های حضرت‌ماه را یکی‌یکی در امتدادهم رصد کند. در علم‌نجوم هرستاره‌ای یک "قدرظاهری" دارد هرچه این عدد برای ستاره‌ای کمتر باشد یعنی روشنایی‌اش برای چشم غیرمصلح بیشتر است. ستاره‌هایی با قدرظاهری 1 تا 6 را باچشم میتوان دید و از 6 تا 21 را فقط با تلسکوپ می‌توان دید. ستاره‌ای که قدرظاهری‌اش 1 باشد یعنی خیلی پرنور است، اگر منفی باشد که یعنی خیلی پر نورتر است (بهتر است در اینجا خِیلی را خَعلی تلفظ کنید) مثلا ستاره‌ای که بیشترین قدرظاهری را در شب دارد شعرای یمانی است که قدرظاهری‌اش حدود منفیِ یک و شش دهم است. با خودش فکر می‌کرد اگر شعرای یمانی می‌آمد و این آسمان ستاره‌باران قطعه و قدرهای ظاهری و باطنی ستاره‌های حضرت‌ماه را می‌دید بلاشک می‌رفت و چون "سها" می‌چسبید ورِدلِ "عناق" و سالی به دوازده ماه رخ نشان نمی‌داد.

    بازهم برویم سراغ شخصیت داستان! چندروزی بود که به قطعه سرنزده بود، قدیانی‌یِ خون‌َش کم‌شده‌بود انگار. بالاخره سایت قطعه 26 بالا آمد. ظاهرا مسابقه‌ای برقرار بود که از قرار تا امشب هم بیشتر فرصت نداشت. مقصدمسابقه کربلا بود و از هر هفت آسمانِ قطعه، یک‌ستاره قراربود نینوایی شود. ستاره‌هایی که برای ماه، ستاره‌ای روشن‌اند و برای قطعه، قلعه‌ای محکم. ستاره‌هایی که برات کربلای‌شان نه بعداز امشب، که از شب‌قدر به دست "پدراُمت" امضا شده‌است. پس با این حساب از همین اول کاری خودش را کاملا از توفیق این رصدشدن مبرا دانست و شرکت در مسابقه را بیخیال شد. چون‌که اولا اگر خیلی هم خودش را جزء ستاره‌های دست‌بالا فرض می‌کرد، قدرظاهری خودش چیزی بود در حد ستارۀ "سها" پس در این هفت آسمان قطعه، نه برای ماه ستاره‌ای روشن بود و نه برای قطعه، قلعه‌ای محکم. ثانیا تعداد لغات متن مسابقه باید بین 500 تا 1000 کلمه باشد که تا همین‌جا که هنوز داستان را ننوشته بود تعداد کلماتش به حساب شمارندۀ word، شده‌بود چیزی درحدود 1000 و اندی لغت! و ثالثا مهلت مسابقه تا 5 فروردین درج شده بود که با نگاهی که به تقویم و ساعت انداخت دید که یک ساعتی بیشتر به انتهای زمان مسابقه نمانده و تا او این متن را به پایان برساند و ویرایش کند و ارسال کند، ملت از کربلا هم برگشته‌اند!

   چیزی غیر از هوسِ شرکت در مسابقه سرانگشتانِ قلمش را قلقلک می‌داد تا بنگارد خاطره‌ای را که برایش خیلی باصفاانگیزناک بود. خلاصه که بیخیال مسابقه، عشقش کشید تا دستش را بگذارد زیرچانه و زل بزند به لب‌تابش و کم‌کم خاطره‌ای تصویری را بریزد در قالب کلمات و کیف کند از این تخلیۀ عاطفی! مهار دلش کشیده شد به سمتی که خاطره‌ای "کوتاه" را از آخر به اول، ولی "بلند" تعریف کند...

    مدتی بود به سرمبارک او و دوستش زده بود که همۀ کارهای فرهنگی و غیرفرهنگی‌ را برای مدتی تعطیل کنند و بروند در دوره‌ای فشرده، قرآن را همراه با تفسیر حفظ کنند و آن وقت بیایند ادامه کارهای فرهنگی و غیرفرهنگی را از سربگیرد تا بلکه این بار هرچه در کلام و قلم و هنرشان می‌تراود حدیث‌رب باشد نه حدیث‌نفس! یک‌ماه‌ی گشتند و هرچه آموزشگاه برای حفظ قرآن بود را رصد کردند و عاقبت یک‌جا را با استشاره و نهایتا استخاره پسندیدند، ولی بعد فهمیدند که حدود یک‌ماه‌ی هم طول می‌کشد تا آن آموزشگاهِ محترم، او و دوستش را رصد کند و بعداز امتحان ورودی آیا آن‌ها را بپسندد یا آیا نپسندد! با دخیل شدن به شهدا شکرخدا در آزمون و مصاحبه پذیرفته شده و وصال حاصل شد. شروع کردند به حفظ قرآن. روزی یک صفحه حفظ می‌کردند. جزء30 تمام شد و به امتحان پایان جزء رسیدند. با دوستش در محراب مسجد نشسته بودند و خود را برای امتحان فردا آماده می‌کردند. برای حفظ شماره سوره‌ها و صفحه‌ها و آیات، رمزگذاری‌های بامسمی و بی‌مسمی می‌کردند. همانطور که داشت برای خودش سوره فجر را مرور می‌کرد، یک‌آن یادش آمد آن روزی را که در خانه، کنترل تلویزیون را دستش گرفته بود و با دکمه‌هایش ور می‌رفت، روی شبکۀ قرآن مکث کرد. مجری حدیثی از معصوم علیه‌السلام را نقل می‌کرد به این مضمون که هرکه در نماز واجبش بر قرائت سوره مبارکۀ فجر مداومت داشته باشد در قیامت با حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام محشور خواهدشد، یادش آمد که در آن لحظه چقدر دلش غنج رفت برای روزی که بتواند این سوره را درنماز "ازحفظ" بخواند (چون قرائت سوره‌ای در نماز واجب از روی قرآن کراهت دارد و بهتر است "ازحفظ" خوانده شود) این جریان مربوط به چندین ماه قبل از این بود که به فکر دورۀ فشردۀ حفظ قرآن بیفتد و او اکنون سورۀ فجر را در یک رکعت از دو رکعت نماز صبحش قرائت می‌کرد و در این فکر بود که راستی آیا بابت این موهبت خدا را شکر کرده‌ یا نه که یک دفعه صدای دوستش او را به خودش آورد...

دوستش گفت: همه‌اش یادم می‌رود که سورۀ فجر سورۀ هشتادونهم قرآن است! به نظرت چه رمزی بگذارم تا یادم نرود؟

   دستش را گذاشت زیر چانه و با قیافه عارفانه‌ای به محراب‌مسجد خیره شد... سفرۀ هفت‌سین سالی را به‌خاطر آورد که نام سورۀ فجر و اباعبدالله را یکجا برایش تداعی میکرد. همان سالی که دم‌دم‌های تحویل سال، شده بود مثل مرغ‌پرکنده، نمی‌دانست چرا آن‌همه هیجان دارد، انگار قرار بود در لحظۀ تحویل سال اتفاق خیلی مهمی پیش بیاید. رفت از جانمازش مخلوطی از خاک شلمچه فکه شرهانی طلائیه و کربلا ریخت در یک ماست‌خوری چینیِ گل‌سرخی و گذاشت سر سفرۀ هفت‌سین، همه‌اش فکر می‌کرد دقیقا در لحظۀ سال تحویل به کجا نگاه کند یا چه بگوید و از همین قبیل فکرهای آشفته‌ای که خودش هم نمی‌دانست از کجا در دلش ریخته و مدام در فکرش وول می‌خورد. تیک‌تاک تیک‌تاک که تمام شد و توپ تحویل سال که درشد یک‌هو بی اختیار خیره ماند به خاکِ سرسفرۀ هفت‌سین و دوزانو شد و دست برسینه گذاشت و گفت السلام علیک یا اباعبدالله و با چه آرامش و عطرسیبی تحویل شد سالش...

 یکباره انگار که توپ بازیِ فرشته‌های آسمان از دستشان در رفته‌باشد و از آن بالای محراب، محکم بر سر او کوبیده شده باشد رو به دوستش کرد و بلند گفت فهمیدم!

دوستش گفت: خب؟

او هم گفت مگر امسال نبود که این فکر نورانی به مخ مبارکِ جفت‌مان خورد که حفظ قرآن را شروع کنیم؟

دوستش گفت: خب؟

گفت مگر این کار یک کار نورانی نیست؟

دوستش گفت: خب؟

گفت آیا این اتفاق و این تصمیم، فجرِ زندگی ما محسوب نمی‌شود؟

دوستش گفت: خب خب؟

گفت خب جناب آی‌کیو بجای اینکه انقدر خب خب کنی فکر کن ببین امسال چه سالی است! خب عزیزدل خواهر در سال 89، فجر زندگی ما اتفاق افتاد! سوره فجر هم سوره هشتاد و نهم قرآن است دیگر! حالا افتاد؟!؟

دوستش که اشک در چشمانش حلقه زده بود به سبک فیلم‌های هندی چنان پرید و همراه با جیغِ نیمه‌بنفشی او را بغل کرد که اگر کسی آن دو را می‌دید فکر می‌کرد خواهران غریب بعد از سال‌ها تازه امروز همدیگر را پیدا کرده‌اند.

پیام بادُر‌گانی (بر وزن دُرنجف) انتهای داستان: (جهت خودشیرینی در دم و دستگاه خدا)

سورۀ مبارکۀ فجر 30 آیۀ کوتاه دارد. حضراتی که وقت ندارید همۀ قرآن را حفظ کنید، اگر روزی یک آیه از این سوره حفظ کنید یک‌ماهه این سوره مبارکه را حفظ می‌شود و می‌توانید یک عمر از قرائت آن در نماز واجب نور بگیرید و در آن دنیا هم با سید و سالار شهدا حضرت اباعبدالله الحسین محشور شوید.. ضمن اینکه ترجمه و تفسیر این سوره خصوصا آیات 15 و 16 سوال‌های مهم زندگی شما را پاسخ می‌دهد..


ادامه مطلب
[ شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٦ ‎ق.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

 

… و ناگهان ساندیس وارد ادبیات سیاسی کشور شد و راه یافت به ابیات شعر شاعر. من شاهد بودم. من شهید بودم. شهد ساندیس از عسل شیرین تر است. ارزان تر از آب معدنی. گواراتر از زمزم. و آنانی که از جمهوری اسلامی بریده اند، دلم سخت می سوزد برای شان. گیرم دنیا را هم به آدمی بدهند؛ این لذتش بیشتر است یا وقتی که هنگام دیدن خامنه ای از صدا و سیما ناخواسته گریه می کنی؟ گیرم بی بی سی برایت دست بزند، این لذتش بیشتر است یا وقتی که با پیراهن مشکی برای حسین سینه می زنی؟ کدام صدای دنج از ضرب سنج زیباتر است؟ بکوب ای عشق که سینه من “طبل المتین” محرم است. ای نی، می شنوم؛ برایم روضه بخوان و بگو از گلوی بریده… از حنجره ای سرخ…

________________________________________

پ.ن:

خواستم از ان نمازجمعۀ تاریخی که در فضای مه‌آلود88 همان سال هشتاد و اشک به امامت حضرت‌ماه خواندیم بنویسم، خواستم از خاطرات آن ماه‌پیمایی 9دی‌مان در خیابانهای همان تهرانی بنویسم که بخاطرش چندماه بود که وقتی برای اردوهای‌جهادی به روستایی می‌رفتیم شرمم می‌آمد از آن‌که بگویم از آن‌جا آمده‌ام بنویسم. خواستم از حضرت‌ماه بنویسم و اشکی و عشقی که هر روز فروزان‌تر از دیروز در دلم برایش زبانه می‌کشد بنویسم، خواستم از دق‌دلی‌هایی که از آن پرسه در مه زنندگان و جنابان ستون و جام زهر و ساکت و گم‌شدگانِ خاندانِ نبوت داشتم و دارم بنویسم اما دیدم هیچ‌کس بهتر از حسین قدیانی حرفِ دلِ 9دیِ ما بسیجیان‌ امام‌خامنه‌ای را نزده:


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:۳٠ ‎ق.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

این متن را ابتدا برای "ازدواج نوشت" نوشتم، پس با اجازۀ آنجا، اینجاهم میگذارم:

 وزنِ "مَن‌مَن"کردن‌هایش درخانه، زیاد شده‌بود..

.

یک‌بار که دست‌اش را زیر شیرآب گرفت، مشت‌اش که پراز آب شد، چشم‌اش که خیره ماند به آب، ناخودآگاه به‌یاد روضه‌ای افتاد، بغض کرد و زیرلب گفت: السلام‌علیک‌یاابوالفضل‌العباس..

انگار خودش را کنار فرات می‌دید که دارد قلپ قلپ آب می‌خورد!

.

خجل شد از این‌همه "مَن"..

________________________________________

پ.ن:

1- گاهی "من"‌هایمان بیشتر از خودمان نیاز به مقتل‌خوانی و روضه دارند.. آن‌هم روضه‌های به‌روز!

2- از اول محرم تا امروزصبح، هنوز امام حسین شهید نشده! از اول محرم تا امروز هنوز رقیه بابا دارد.. نباشد که این ده‌روز را سیاه به تن کرده‌باشیم، روضه رفته باشیم، اشک ریخته باشیم، از فردا مشکی‌هایمان را از تن به‌در کنیم و یادمان برود که رقیه تازه از امشب بی‌بابا می‌شود، گاهی فکر می‌کنم چرا آن‌قدر که به دهۀ اول محرم بها می‌دهیم به دهۀ دوم و سوم بها نمی‌دهیم.. آخر رقیه تازه از بعداز دهۀ اول بی‌بابا می‌شود، غربت زینب تازه از بعداز دهۀ اول آغاز می‌شود.. قصۀ الشام الشام گفتن زین‌العابدین تازه از بعداز دهۀ اول شروع می‌شود..

 3- امشب شب‌جمعه است و شام‌غریبان.. فرصتی برای توبه بهتر از این خواهد بود؟ امشب دل‌هایمان را پر از حسین کنیم.. پر از غربت زینب، پر از خون.. دیگر محال است جایی برای بدی بماند..

4- محرمِ هرسال، فصل‌های کتابِ ده‌فصلیِ "فتح‌خون" شهید آقامرتضی آوینی را سعی می‌کنم طوری تنظیم کنم که در هر روز از دهه، یک فصل‌اش را بخوانم جوری‌که کتاب را با فصل دهم‌اش(آخرین فصل) در روزعاشورا تمام کنم.. دیشب هیئت یکی از بچه‌ها کتاب را دست‌م دید گفت" اینو میدی به من؟" کتاب تقریبا زوارش در این سال‌ها تاحدودی در رفته بود ولی مثل قالی کرمان که هرچه "پا می‌خورد" بر قیمت‌اش افزوده می‌شود، این کتاب هم از بس "دل خورده‌بود" هرسال بر جذابیت‌اش اضافه می‌شد، کتاب را دادم. امروز عاشوراست و بیشتر از قبلا دلتنگ فصل دهم‌ی هستم که امسال از آن محروم مانده‌ام... این مطلب را به غیراز عرض ریا(!) به این نیت گفتم که اگر کسی این کتاب را دارد معطل نکند و امروز جرعه‌جرعه از آن بنوشد خصوصا حالا که ظاهرا کتب شهید آوینی کم‌یاب شده و دیگر تجدیدچاپ نمی‌شود..

5- این روزها بیشتر از همیشه دل‌م عطر لاله عباسی گرفته است.. بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا..

[ پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

به بهانۀ فیلتر شدن قطعۀ٢۶ از بی بصیرتی قوۀ بی قوه!


این مطلب را به سبک قلم آقای حسین‌قدیانی نوشتم.

(هرچند "این‌قلم" از سال هزار و سیصد و هشتاد و اشک، وامدار "آن‌قلم" است.)

امروز عاشوراست، این‌جا کربلاست، حسین قدیانی نیست ولی صدای مارا همچنان از قطعۀ 26 می‌شنوید: این‌جا صحنۀ نبرد اراده‌هاست. این‌جا بهشتی‌ست که در آن همه بر مدارِحضرت‌ماه، برگردِخورشید می‌گردند و از شب‌پرستان بی‌زارند. این‌جا همه از عمقِ جان مدحِ‌ماه می‌کنند و به عشق اوست که با عَلَمِ‌ قَلَمشان می‌درخشند. این‌جا کسی با کسی عقد اخوت نبسته‌است جز با ستارگانِ حضرت‌ماه مادام که بر مدار ماه، ستاره‌ای روشن‌اند و برای قطعه، قلعه‌ای محکم. این‌جا اگر ستاره‌ها نویسنده را برادرشان خطاب می‌کنند، دلی می‌دهند و قلوه‌ای می‌ستانند نه برای بازی بی‌نظیرِنویسنده است با الفاظ، بلکه چون می‌دانند کلمه کلمۀ این قطعه نه با قلم که با خون ‌نوشته می‌شود.

این‌جا کسی نمی‌ترسد از اینکه برای باتوم‌به‌دست‌های غریبی بنویسد که جز آن‌ها همه در این مملکت حق آزادی دارند! این‌جا نوشتن از غربتِ ستاره‌ها و لعنِ سران‌فتنه و فحش بر منافقین افتخار است چون این‌جا هیچ‌کس از علی و خدای علی و خدای قرآن‌علی  با ادب‌تر نیست! این‌جا همه می‌دانند اباالفضل که باب‌الادب بود امان‌نامه را پاره‌کرد و کیست که در این قطعه، اهل مدینه و الگویش علمدارِ کویِ بنی‌هاشم نباشد! این‌جا همه در بیداری، سیرتِ خمینی را در سیمای خامنه‌ای می‌بینند و برای فهم این مطلب نیازی به خواب قیلوله ندارند، چون این‌جا "بصیرت" مشق‌ِ هرشب ستاره‌هاست. این‌جا کلا که به شما عرض‌می‌کنم همه انقدر سواد دارند که بدانند خامنه‌ای یک "آه" از خمینی بیشتر دارد ولی دیگر صدای آهِ علی از چاه شنیده نمی‌شود چون این‌جا همه می‌دانند تا خورشید در پسِ‌ابر است برای پیداکردنِ راه باید به ماه دخیل‌ببندند. این‌جا همه می‌دانند کسانی که سنگ خورشید را به سینه‌می‌زنند ولی امروز نور ماه را نمی‌بینند، فردا خورشید هم که بیاید، عینک دودی می زنند و از شراره‌های چشم‌های کثیفشان لعن آفتاب می‌بارد. این‌جا همه می‌دانند آنان که امروز سر بر آستانِ‌ماه نمی‌سایند اگر دیروز هم درکنار محمد بودند، فردای غدیر، ولایتِ‌علی را منکر ‌می‌شدند. این‌جا همه می‌دانند خامنه‌ای علی نیست ولی یقینا در این زمان مایۀ افتخار علی، خامنه‌ای‌ست و برای همین است که این‌جا همه می‌دانند اگر دیروز، دشمنِ‌خمینی، کافر بود، امروز، دشمنِ‌خامنه‌ای، منافق است. این‌جا هیچ‌کس نمی‌گذارد آن‌چه دیروز "بعثی‌ها" بر سر مملکت آوردند، امروز "بعضی‌ها" برسرمان بیاورند! این‌جا اگر بعضی‌ها بخواهند جام زهری به بابای‌ِ ماهِ ما تعارف کنند، دستِ عزرائیل می‌رود در آستین‌ِما و آن‌وقت دیگر کسی منتظر22بهمن نمی‌شود، در دَم در خیابانِ 9دی دراز به دراز می‌خوابانیم‌شان و تا قطرۀ آخر همان جام را می‌ریزیم در حلقشان تا زهرمار کنند و جنازه‌یشان راهم می‌بریم خاک می‌کنیم جلوی در خانه‌یمان تا هر صبح و شام پا بکوبیم بر قبرشان تا عذابشان را دوچندان کنیم و این‌جا کیست که نداند خانۀ ما همان بیت‌رهبری‌ست. این‌جا به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهند حتی در خواب هم به علی چپ‌ نگاه‌کند حتی درکنار محمد! این‌جا هیچ‌کس از راهِ‌ماه کوتاه نمی‌آید چون این‌جا همه می‌دانند عبای‌رهبری را خمینی دوخت برای خامنه‌ای. این‌جا همه از نسلِ نهِ ‌ده‌ اند، همه از نسلِ بابااکبرها و همت‌ها و باکری‌ها. این‌جا هیچ‌کس به فامیلِ‌قابیل نگاه نمی‌کند بلکه به آدمیتِ‌هابیل رای می‌دهد و برای همین است که این‌جا هیچ‌کس با خفاش در یک قاب، نمی‌گنجد چه برسد که با او هم‌عکس شود! این‌جا ستاره‌ها راهِ‌ماه را در کوثرِمرام‌نامۀ اطاعتِ‌محض از ولی‌فقیه دنبال می‌کنند نه در شناسنامه‌های ابترِخون‌فروشانِ هم‌سفره با شریحِ‌قاضی! این‌جا دیگر هرکس هِر را از بِر تشخیص بدهد می‌داند که ما اهل مدینه‌‌ایم، نه اهل کوفه‌، و نه اندک! آن‌ها خودشان‌اند که پست‌‌تر از اهل کوفه‌اند و غلط کردند بی‌شمارند! حیف که وقتمان پر است و فقط وقتِ زدنِ جوخه‌ها را داریم وگرنه از همین‌جا تک‌تک جوجه‌هارا هم با جوهرِ قلممان می‌نواختیم. اصلا این‌جا همۀ روزها عاشوراست، حرفی‌هست؟ این‌جا فریادِهمۀ امت این است که تا علی حاکم است همه راه‌پیمایی‌ها حکومتی است، حرفی‌هست؟ این‌جا اصلا نه فقط حسین‌قدیانی بلکه همه برای رفتن به راه‌پیمایی نوبت می‌گیرند تا سوار همان اتوبوسی بشوند که بابااکبر را برده‌بود جبهه، تازه جای‌ِمان هم نشود روی سقف‌اتوبوس می‌نشینیم و می‌رویم، حرفی‌هست؟ این‌جا حتی کسانی که راه‌شان هم نزدیک است راه‌شان را کج می‌کنند تا حتما با همان اتوبوس‌حکومتی به راه‌پیمایی بروند، حرفی‌هست؟ این‌جا نه فقط حسین‌قدیانی بلکه همه بعد از راه‌پیمایی روزه‌هایشان را با ساندیس‌های متبرکِ‌ حکومتی بازمی‌کنند. ساندیس‌اش را می‌خورند و نی‌اش را همه باهم به عشقِ نشاندنِ لبخندی بر رخسار حضرت‌ماه، فرو می‌کنند در چشم‌دشمن! و بعد که از چشمش بیرون‌کشیدند این‌بار فرو می‌کنند در چشم‌فتنه و بعدهم قابش می‌گیرند تا یادگار مستندی بماند برای نسل بعد. این‌جا همه باید حسابِ‌کارشان را خودشان بکنند تابعد بابتِ کوری چشمشان یا عَلَمی که بر کلۀ پوکشان کوفته‌شده به دنبال کارت‌ِجانباری و قاپیدن نامِ‌شهید نگردند چون این‌جا اصلا به ما مربوط نیست که مرگ بر ضد ولایت‌فقیه‌ای که سر می‌دهیم فحش‌خور چه کسی را مَلَس می‌کند! تازه این‌جا پوست ساندیس راهم لیوان می‌کنیم و نگه‌می‌داریم تا راه‌پیمایی بعدی هرچه که آب می‌خوریم با سلامی به یاد حسینِ‌دوران باشد و لعنی‌بر یزیدزمان. این‌جا هرچه شب‌پرستان جان‌بکنند محال است سری بالای نی برود. این‌جا ما تا همیشه زنده‌ایم و تا ما زنده‌ایم محال است عَلَمی که خمینی برافراشت و خامنه‌ای بر دست گرفت بر زمین بماند. این‌جا اگر کسی غلط زیادی بکند خودمان عاشورا را جلو می‌اندازیم و با عَلَمِ عباس چنان بر سرش می‌کوبیم که تا هفت نسل بعداز او فرق علف و العفو را از هم نفهمند و تا جان کثیفشان از تن به‌در روَد با ایزی‌لایف قرارداد مادام‌العمر ببندند. این‌جا همه از سال هزاروسی‌صدوهشتادواشک بهتر از همیشه حسینِ زمانشان را مدح می‌کنند و بیشتر از همیشه یزیدِ زمانشان می‌شناسند و لعن می‌کنند. این‌جا "خون" با ما پیمان ریختن دارد و "سر" با ما پیمانِ باختن! و برای همین است که این‌جا بصیرت را جز به شهادت معنا نمی‌کنند. این‌جا همۀ گل‌ها لاله‌اند ولی عطر گل‌محمدی می‌دهند چراکه این‌جا همۀ لاله‌ها عباسی‌اند. این‌جا اگر حتی اقتباس من هم به‌دل می‌نشیند نه از قلمِ‌ منِ کمترینِ کم‌سوترین ستارۀ حضرتِ‌ماه، بلکه از برکتِ خونِ سرورِقلم است..

فکر کردید قطعۀ 26 را فتح کردید و تمام؟! چه نشسته‌اید که همۀ ما  برای خودمان یک‌پا حسین قدیانی شده‌ایم! نوشتۀ بالایی که نوشته‌ام یک نمونۀ خیلی کوجکش!  نامۀ آقای حسین‌قدیانی حرف خودش نبود که! حرفِ‌دلِ همۀ ما افسران جوان جنگِ‌نرمِ امام‌خامنه‌ای بود! پس بفرمائید حکم جلب همۀ ما را صادر کنید و همۀ وبلاگ‌های‌مان را فیلتر کنید تا بالاترین و جرس و کلمه به ریش همه‌مان بخنند و در کارنامه عملتان بازهم خون‌دل خوراندن به امام‌خامنه‌ای مضاعف‌تر ثبت گردد! پارسال عاشورا آشوبگران آتش به زندگیمان کشیدند، امسال که آنان را خفه کردیم، شما آتش به دلمان بزنید.. یادتان نرفته که ما، راهِ خفه کردنِ آتش را خـــــــوب یادگرفته‌ایم؟! آری حقا که سرور قلمم سیدمرتضی آوینی راست گفت: و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام‌ها، وسعت کربلا به وسعت همۀ تاریخ است!

مواضع همسنگران در اعتراض به فیلتر قطعه 26:

1 و 2 و 3

[ یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا


1- در حسینیه نشسته بودم وسایل‌م را جمع و جور می‌کردم، فهمیه و زهرا هم همینطور، محدثه و مریم آمدند کنار ما و به خوردن ترشک! دعوت‌مان کردند. یکی از اردوهای جهادی را باهاشان همسفر بودم، از همان موقع مهرشان بدجوری دردلم افتاده‌بود. زینب هم به ما پیوست. با اوهم در همان اردوجهادی همسفر بودم و همکار. جمع‌مان جمع شد و خوردن ترشک منجر به خوردن برنج پرورده شد! بسته‌اش را که بازکردیم همه به هم خیره شدیم و باهم گفتیم کِرم! و بعد پقی زدیم زیر خنده! واقعا شبیه کرم‌ِسرخ‌کرده بود، اطرافیان راهم بی‌نصیب نگذاشتیم، بسته را در حسینیه می‌چرخاندیم و می‌گفتیم بفرمائید کرم‌سرخ‌کرده میل کنید! هرچه بود که خوشمزه بود.

2- به هوای خوردن ترشک و کرم‌ها(!) حرف‌مان گل انداخت. از هر دری سخنی، به این‌جا رسیدیم که همه‌مان چقدر در سوال‌های‌مان وامانده‌ایم وکمتر کسی توانسته پاسخ‌گوی سوالات‌مان باشد، سرِ دردودل باز شد. اول، همۀ تقصیرها را به گردن این‌و‌آن انداخیم، از نهادهای دولتی و غیردولتی گرفته تا روحانی محل و استاد و .. ولی کم‌کم توپ افتاد در زمین خودمان! گفتیم انصافا چقدر برای مطالعه وقت گذاشته‌ایم تا به حال؟ گفتیم بچه‌ها اصلا بیاییم همین شش نفری که هستیم برای خودمان هم که شده به طور جدی مطالعه را شروع کنیم، مثلا از سیر مطالعاتی شهید مطهری...

3- محدثه می‌گفت الان از این حرف‌ها می‌زنیم ولی بعد از اردو همه را فراموش می‌کنیم و به‌دنبال کارمان می‌رویم، گفتم خب بیاییم همین‌جا یک عهدنامه ترکمان‌چای(!) بنویسیم تا یادمان نرود! هفته‌ای یکبار دور هم جمع شویم و حولِ موضوع موردمطالعه باهم بحث کنیم! اگر سوالی بی‌جواب ماند، جور کردنِ استادش بامن! (البته همان‌جا زیرزیرکی به امام رضا گفتم حالا من یک حرفی زدم که جمع ازهم نپاشد وگرنه شما که می‌دانید چیزی در چنته ندارم! جور کردنِ استادش باخودتان آقا)

4- عهدنامه را نوشتیم و امضا کردنش را موکول کردیم به نیمه شب که باهم بیدار شویم و شب آخر اردو را در حرم آقا بگذرانیم، هرچند، هیچ‌کدام‌مان امیدی به بیدار شدن نداشتیم! اسم رمز را گذاشتیم "کِرمِ سرخ کرده"

5- هر شش‌تایی‌مان با همان اسم رمز(!) بیدار شدیم، سریع حاضر شدیم و راه افتادیم. تا نیمۀ راه کلی باهم گپ زدیم. اسم گروه‌مان خود به خود شده بود:"گروه کرم‌های سرخ‌کرده". نیمۀ دوم راه هم به ذکری که زیر لب می گفتیم گذراندیم. حدود ساعت 12نیمه‌شب بود که از درِ باب‌الجواد وارد حریمِ‌حرم شدیم و باهم اذن دخول خواندیم..

6- ضلع شمال غربی صحن جامع رضوی، همان وسط روی زمین دورهم نشستیم، نقشه حرم را گذاشتیم وسط و دورش حلقه زدیم. گفتیم برویم یک جایی که قبله و امام رضا هردو روبری‌مان باشد و آنجا عهدنامه را امضا کنیم. نگاهی انداخیتم، انگشت اشاره همه‌مان بر روی نقشه، به سمت یک نقطه رفت.. صحن انقلاب

7- در مسیر صحن انقلاب به صحن جمهوری رسیدیم، بازهم همان وسط دورهم حلقه زدیم و نشستیم روی زمین، هوا سرد بود و زمین هم سرد اما دل هرشش‌تایی‌مان گرمِ گرم بود، حرف از دیوانه بودنمان(!) شد و اینکه شرط اول قدم آن است که مجنون باشی! گفتیم تا به صحن انقلاب نرسیده‌ایم هم غیر از اسم بامسمایی(!) که داریم یک اسم محرمانه‌ برای هدف‌مان انتخاب کنیم و هم حرف‌هایمان را یک‌کاسه کنیم تا برای جلسۀ اصلی با امام رضا آماده باشیم. اسم‌های مختلفی سر زبان‌مان آمد، محدثه نگاهی به پرچم سبز گنبد انداخت و گفت "سقا". اسمی را گفت که انگار نوک زبان همه‌مان بود.. چه بهتر از این! در دلم این نوحه به‌پا شد: اذن دخول حرم تو یا اباالفضله...

8- از ساعت 12 شب که راه افتاده بودیم بعداز 3ساعت طواف، بالاخره رسیدیم به صحن انقلاب، وسط صحن روبه قبله و امام رضا و کربلا نشستیم، دست راست‌مان سقاخانه بود! روبروی‌مان پنجره فولاد! عهدنامه را درآوریدم و طی مراسم کوچکی امضا کردیم. دست‌هایمان را به نشانِ پیمان، روی هم گذاشتیم و تسبیحی که از یک جانبازِ اهلِ دلِ آسایشگاه مشهد گرفته بودیم را روی دستهای‌مان گذاشتیم. قرار بعدی راهم گذاشتیم جمعۀ بعد در حریمِ بانوی مهتاب، حرمِ حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها، یادم آمد یک فایل صوتی درمورد امام رضا چندسالی در گوشی‌ام خاک می‌خورد، از سرِنداری همان را گذاشتم و نمی‌دانستم می‌شود همۀ داروندارمان. گذاشتن همان و هاج و واج شدن همه‌مان از آن‌همه نشانه، همان! انگار کل این مداحی را مداح برای آن شبِ ما خوانده بود.. دل‌هایمان در آن نیمه شبِ سرد چنان گرمِ کربلا شد که وصف‌شدنی نیست..

و چه قندی در دلم آب شد لحظه‌ای که محدثه نگاهم کرد و گفت:

یاد تو افتادم جایی که مداح خواند: من میخوام زیبا بمیرم، عین عاشقا بمیرم.. 

یا امام رضا

حقا که اذن دخول حرمِ تو یا ابالفضله...

عکسهای عهدنامه و فایل صوتی بسیار زیبای خدارسان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

یا امیرالمومنین روحی فداک

سلام علیکم رفقای حقیقی و مجازیام.. عیدتون پیش‌پیش‌َکی مبارک!

وقت نیست! شونصدتا قرار دارم که نمی‌دونم به کدوم‌ش برسم، مضمون چندتا روایت رو از مفاتیح و این‌ور اون‌ور با زبون الکن خودم این‌جا بیان میکنم‌و میرم‌و التماس دعا! پاکتش هم بی‌زحمت تو کامنت‌دونی برام بذارین! فقط نقد باشه‌ها، چک مدت‌دار و اینا دیگه این‌روزا خیلی به‌کارمون نمیاد! حق چاپ و نشر این پست هم محفوظ نیست! برو خوش باشه و همممۀ اینارو به هرکی تونستی بگو و پاکتش رو از خودِخدا بگیر و بذار تو جیبت و شکر کن.. من‌َم به مناسبت عید غدیر دیگه ازت درصد نمی‌خوام!

 

١- عیدغدیر زیاد به‌هم بگین: الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین علی علیه‌السلام

٢- ثواب روزۀ عید غدیر انقده زیاده که حد نداره! حداقل‌ش که تو روایات دیدم کفاره 60 سال عمره، حالا مگه تو چندسالته؟ عید غدیر روزه بگیری بیشتر از دو سه برابر سن‌ت کفاره دادی!  فعلا برو حله تا سال بعد!

٣- اگه عید غدیر لباس نو بپوشی، خودتو خوشگل کنی، عطر بزنی با اینکه به خودت و اطرافیانت لطف کردی ولی بازم در دفتر دستک خدا ثواب می‌بری هوارتا! البته اگه مثل ما دختری که ایشالا خودت حواست به تدابیر امینیتی‌اش (بخوانید شرعی‌اش) هست دیگه!

۴- توی این روز عزیز اگه به کسی غذا بدی ثوابش از غذا دادن در عاشورا بیشتره! اگه بدونی چقد ثواب داره و بدونی اگه به یک نفر امروز غذا بدی انگار به کل پیغمبرا و شهدا و صلحا غذا دادیا میگردی یکی رو پیدا می کنی به زورم شده غذا به خوردش می‌دی!

۵- اگه در عید غدیر به یک‌نفر یه دونه تک‌تومنی هدیه بدیا تو دفتر دستک خدا برات می‌نویسن هزارتومن به‌ش دادی! دیگه خودت برو حساب کن اگه هزارتومن بدی یا ده هزارتومن بدی یا صدهزار تومن بدی چه‌شود! فک‌کنم فقط فرشته‌ها از پس حساب‌کتابش بر میان! امممممما نکته مهم‌ش اینه: اگه کسی در عید غدیر به کسی قرض‌الحسنه بده، خودِ حضرت علی علیه‌السلام ضمانت کردن چندبرابر به‌ش برمی‌گرده، اگه لذت این کار رو درک کنیا از یه ماه قبل از عید غدیر دربه‌در دنبال یکی می‌گردی که دقیقا روز عید غدیر به‌ش قرض‌الحسنه بدی! اگه پول‌ت زیادم نبود اشکال نداره با 40 هزار تومن شروع کن! یه 60 هزار تومن هم قرض کن! میشه 110 هزار تومن.. همون‌رو برو یکی پیدا کن به‌ش قرض بده، اگه سرسال 6برابرش بهت نرسیده بود بیا همین جا بگو من اسم وبلاگم‌رو عوض می‌کنم!

)خدایا منو ببحش که اون روایات گهربارو زدم درب و داغون کردم و اینجوریَ‌کی بیانش کردمخجالتدرضمن خدا پدر استادم حاج علی‌رضا پناهیان رو بیامرز که یادمون داد این چیزازو اطلاع‌رسانی کنیم.)

 

[ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

 

صغری :

 همیشه ذره‌ای حقیقت پشت:فقط یه شوخی بود!

کمی کنجکاوی پشت:همین‌طوری پرسیدم!

قدری دل‌سوزی پشت:اصن به من‌چه!

مقداری خِرَد پشت:نمی‌دونم!

و اندکی درد پشت: باشه اشکال نداره! نهفته است...

کبری : سلام کوثربه گوشم! به گوشی؟ حقیر نفس ملهمۀ شما هستم! همان که مردم بهش میگن "وجدان" که بعضی‌وقت‌ها دردمی‌گیره! نکنه فکرمی‌کنی من قراره به‌جای شما بسوزم که مراقبتت این‌قدر آبکی و خیالت این‌قدر راحت و امیدت این‌قدر شلم شوربایی و بندگیت این‌قدر مزخرفه!! من قراره بسوزم آبجی؟ ناراحت شدی؟ بابا فقط یه شوخی بود! راستی تا حالا پروندتو مرور کردی؟ بابت چیزایی که عبادتش نام گذاشتی و چیزایی که گناهش نمی‌دونی فک کردی؟ گذاشتی برا بعد؟ خوبه! چیه فک کردی؟ خب همین طوری پرسیدم! خلاصه من اگه جای تو بودم، می‌فهمیدم وقت رفتن ناگهانیه و شاید دیگه اون‌وقت بهت فرصتی ندن. شاید تا بیای به‌خودت بجنبی پرشین‌بلاگ، بالای همین وبلاگ بزنه: " انا لله و انا الیه راجعون" فهمیدی؟ اصن به من چه! خلاصه آبجی بارها منو ذلیل کردی و با هزاران توجیه خفم کردی. ولی خب من بهترین دوستتم.باشه‌اشکال‌نداره !!!!!!!؟؟؟ همین!

نتیجه:

اعوذ بالله من نفسی . ان النفس لاماره بالسو الا ما رحم ربی..

_________________________________________

پی+نوشت:

1- متن بالا به نقل از حاج‌آقا انجوی‌نژاد هست با یک کوچولو تغییرات! ولی چون این حرف، حرفِ‌دل وجدان خودم هم بود این‌جا هم نوشتم. تلنگر زیبایی بود  و ازبس دوستش داشتم خواستم خوانندگان اینجا هم بخوانند و البته این تلنگر دیروز در کنار مرقد امام برایم رقم خورده. عجب بزرگوار است این پدر.. نثار روح مطهر حضرت روح‌الله صلوات.

2- دیروز بهشت زهرا برسر مزار آقا مرتضی آوینی همچون گذشته ولی دلسوخته‌تر ازقبل خواستم دست قلب و قلمم را بگیرد. انگار در این عالم فقط شهدایند که به اشک، به این عصارۀ غم‌های‌قلب بهامی‌دهند.. و بعدهم عجب خانواده‌ای را به پست ما انداخت! شاید آقا مرتضی می‌خواست بگوید آدم‌های خوب خیلی ساده‌تر از آنی هستند که فکرش را بکنی و خیلی نزدیک‌تر از جایی که دنبالشان بگردی. فقط یک‌جا بنشین+ سکوت کن+ نگاه کن و یاد بگیر! ننوشتی هم ننوشتی ولی یادبگیر و عمل کن! فهمیدم بی‌سیم ارتباطی‌ات به خدا که وصل باشد هشت صلوات به نیت آقا امام رضا علیه‌السلام بزرگترین مشکلات را هم حل می‌کند و خدا نکند که بی‌سیمت شارژش خالی شده یا وصل نباشد، آن وقت ده‌هزار صلوات و 40تا 40له‌ ‌هم دردی را دوا نمی‌کند. شادی روح آقامرتضی و شهدای گمنام صلوات.

3- مادر شهیدی که خیلی خیلی خیلی به شهیدش مدیونم، واسطۀ رسیدن پیغامی به بندۀ روسیاه شدند که هنوز به آن جملات می‌اندیشم: مهم این است که راه شهدا را ادامه دهیم و باید مراقب زبان بود... شادی روح این شهید محبوبم و شهدای آینده(!) صلوات.

4- آی‌دی‌ام را در کلوب حذف کردم تا با خودم ببرم در آزمایشگاه اخلاص، نیت‌اش را بسنجم! آی‌دی دیگری هم نخواهم زد چون فعلا در حال انجام آزمایشات گوناگون بر روی قبلی هستم و داشتن آی‌دیِ دیگر، باعث نقض‌غرض می‌شود! و البته حذف عضویت، خیلی راحت‌تر از سوزاندن مطالبی است که تابه‌حال چندگونی‌اش را سوزانده‌ام! در دایرۀ منطق‌بندگی، هرچیزی که در آزمایشگاه‌اخلاص، ناخالصی‌اش مشخص شود، محکوم به همین سرنوشت خواهدبود! این را برای خودم و همین مطلبم هم می‌گویم! شاید بعدا که نتیجۀ آزمایش همین مطلب هم نشان از ناخالصی داشته باشد، این مطلب هم حذف شود! هرچند الان دارم فکر می‌کنم فرشته‌های راست و چپم چه عکس‌العملی داردند به این سطور نشان می‌دهند! امیدورام آمارها و حواشی، طوری نباشد که مجبور به حذف این وبلاگ هم بشوم! اما اگر کار به جاهای باریک بکشد از حذف اینجاهم باکی ندارم! شادی دل فرشتۀ سمت‌راستی صلوات!

5- چیزی نمانده، از شانزده آبان (پس فردا) تا غروبِ عاشورا، چهل روز است. تنور داغی است برای چسباندنِ چهلۀ انجام واجبات+ ترک‌محرمات+ حیا+ سکوت+ نگاه+ اخلاص+ عاشورا+ یس+ ... نثار 72 شهید تکرارنشدنیِ کربلا صلوات..

...و کربلا را تو مپندار که شهری‌است در میان شهرها و نامی‌است در میانِ نام‌ها..وسعت کربلا به وسعت همۀ تاریخ است..

[ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا و الصدیقین

عالم همه محو گل رخسار حسین است     ذرات جهان در عجب از کار حسین است

دانی که چرا خانۀ حق گشته سیـه‌پوش     زیـرا کــه خـــدای تـو عــزادار حسین است


دیشب روشن شدنِ چشم‌هایش به جمال شهید آقامرتضی‌آوینی، تمام روزش را روشن‌کرد، همه‌اش باخودش فکر می‌کرد حکمتش چه‌بود، هرچه بود به فال نیک گرفت، تمام مدتی که از اردوی‌جهادی لرستان برگشته یک روز نیست که به یاد آن روزهای پاک نباشد، از تمام کارهای جهادی  چند ساله‌اش، این اردوی آخری بدجوری به دلش نشسته و رهایش نمی‌کند، ظهر بایکی از شاگردانش در روستای "مله‌خان" که نمازخواندن را یادش داده‌بود تلفنی صحبت‌کرد و پیغام تبریک روز دختر را به او داد تا به بقیه همکلاسی‌هایش در مدرسه برساند... دلش می‌خواست آنجا بود و یک‌باردیگر همه‌شان را می‌دید و همۀ پنجاه‌نفرشان را در آغوش می‌گرفت... بازهم نوایی آشنا..چند روزی‌است که گاهی احساس می‌کند صدایی صدایش می‌کند، چیزی مثل... مثل بی‌سیم! چندان مفهوم نیست، خش‌خش می‌کند، درست مثل بی‌سیم خودش در اردوجهادی که مدام شارژ خالی می‌کرد...

          "
فدک-فدک-کوثر"  "کوثر-کوثر-فدک"  "کوثر-کوثر-نجف"  "کوثر-کوثر-کلاته"

برای همه‌شان به گوش بود اما نمی‌دانست چرا داغِ کوفه و چاه و کمیل را آن‌قدر برایش تازه می‌کرد هربار که نام نجف را می‌شنید، می‌خواست روضۀ عباس بخواند، روضۀ کربلا و طفلان‌مسلم... می‌خواست به اندازۀ تمامِ روزهایی که در انتظار سفرهای لغو شدۀ کربلایش نشسته‌بود، بگرید... روز میلاد بانوی‌مهتاب، همین صداهای رمز بی‌سیم جرقه‌ای شد برای نام وبلاگ و گفتن از جهاد و روحیۀ‌جهادی و کربلایی‌شدن و... وضو که داشت، قرآن را باز کرد و یس و الرحمن و والفجری هدیه به بانوی‌مهتاب، و ارواح مطهر شهدا کرد، پشت بندش توسلی و عاشورایی خواند و ثوابش را هدیه‌کرد به سروران شهیدش و مددخواست تا جز برای خدا ننویسد...سورۀ کوثری هدیه‌کرد به آقامرتضی و نظرش را خواست، آقامرتضی هم گذاشت و هم برداشت و گفت:"هیچ‌کس را جز یاران امام‌حسین علیه‌السلام راهی به سوی حقیقت نیست" این راهم به فال نیک گرفت، چون این اردوی آخر از دانشگاه منتسب به آقا امام‌حسین علیه‌السلام بود و مسلما لبخند رضایت حضرت سیدالشهدا و فرزندش حضرت ولی‌عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداه بهترین نیتی بود که می‌شد یک دانشجوی شِبهِ‌جهادگر، داشته‌باشد...حرف‌هایش را در ذهنش نوشت، رفت کمی شانه‌های خستۀ مادرش را ماساژ داد و با بوسه‌ای بر پاهای بهشتیِ مادر بهشتی‌اش خودش را متبرک کرد و آمد و شروع کرد به نوشتن...وبلاگ را با یاد مولای نجف ثبت کرد و چندخطی نوشت... به امید آن روزی که مولای غریب نجف توفیق زیارت فرزندش در کربلا را نصیبش کند و این حسرت‌به‌دل یک روز بشنود صدایی از نجف و کربلا و مدینه صدایش می‌زند: کوثر - کوثر - نجف.. کوثر - کوثر - کربلا.. ای‌خدا مارا کربلایی کن..

________________________________________

پی+نوشت:

1- متنِ بالا را حدودیکسال قبل نوشتم! آن هم عکس ظرف غذایمان در اردوست! همان زمان که 88/8/8 با کلمۀ رمزِ یا امام‌رضا این‌جا پابه عرصۀ وجود گذاشت.. حالا که ماه، ماهِ تولدِ این‌جاست، گفتم این متن را بعداز یکسال از حالت پیش‌نویس خارج کنم، شاید تلنگری باشد برای خودم و هدفم..

2- این روزها خیلی حالم درهم و برهم است، در مقطع حساسی از عمرم هستم، پایی برای ماندن و پایی برای رفتن.. بیروت و روستای صور صدایم می‌کند اما تا خدا چه‌خواهد ولی درگیر کارهای مهمی هم هستم که به گفتۀ امام‌خامنه‌ای از وظایف ما افسرانِ جوانِ جنگ‌نرم است و نمی‌خواهم به‌هیچ دلیلی کمش بگذارم. چراکه از خدا خواسته‌ام جوانی‌ام تنها صرف راهِ مولایم شود و بس.

3- مرحلۀ جدید طرح نورانی ودیـعـۀ‌الـهـی آغاز شده و دومین جلسۀ آن هم به لطف خدا در دانشگاه‌تهران برگرارشد. الحمدلله کارهمان‌طور که امام‌خامنه‌ای توقع دارند درحال پیشرفت است. هنوز هم برای ثبت‌نام فرصت هست. نه من نفع مادی از تبلیغِ این طرح می‌برم نه سایر دوستانی که از مراتب اخلاص، دریک‌قدمی شهادت میبینمشان. مهم این است که امثال این طرح کمک می‌کند تا به وظیفه‌ای که برعهده داریم منظم‌تر عمل کنیم. البته در صورتیکه نگاهمان به ولایت‌فقیه نگاهی دکوری نیست و واقعا این ولایت را ولایت رسول‌الله می‌بینیم. خبر جدید اینکه به یمن حضور پربرکت حضرت ماه در شهربانوی مهتاب، انشاالله این طرح هم‌زمان با تهران در شهر مقدس قم هم به صورت مجزا برگزار می‌گردد. دوستان اهلِ‌ِقم به این‌جا و سایر رفقا به این‌جا مراجعه کنند.

[ شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا


تقویمت را بردار ببین درست می‌گویم یا نه؟

بعداز دو سه روز حساب کتاب، به این نتیجه رسیدم که:

از امـــــــروز تا اذانِ مغربِ 29ذیقعده (15 آبان) 40روزِکامل است و می‌شود یک چهله گرفت!

از 30ذیقعده تا اذان مغربِ10محرم (عاشورا) 40روزِکامل است و می‌شود یک چهلۀ دیگر گرفت!

از 11محــرم تا اذان مغربِ20صفر (اربعین) 40روزِکامل است و می‌شود یک چهلۀ دیگر هم گرفت!

مجموعش می‌شود 120 روزِ سراسر نور عاشورایی.. هرچند اگر با چشم بصیرت بشینیم بر سر تقویمِ هستی، می‌بینیم که وسعت عاشورا به وسعت همۀ تاریخ است و به تحقیق کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.. اما برای ما ساحل نشینانِ آدابِ سخیف، فهمِ همین هم غنیمتی است بس قیمتی!

خلاصه می‌توان 3چهلۀ به‌هم پیوستۀ انجامِ واجبات-ترکِ محرمات گرفت با چاشنی‌های مختلف... مثلا در چهلۀ اول می‌توان دعای عهد یا قرائت سوره یس بعدنمازصبح را چاشنیِ انجام واجبات-ترک محرمات کرد. چهلۀ دوم که به عاشورا ختم می‌شود می‌توان قرائت روزانۀ زیارت عاشورا یا دعای توسل را چاشنی کرد. چهلۀ سوم بازهم می توان زیارت عاشورا را چاشنی کرد اما این‌بار با صدلعن و صدسلام...

__________________________________

 پ.ن:

1- سلام ویژه خدمت همسفرانِ بلاگ تا پلاک و همچنین همسفران هم‌دورۀ جهاد فکریِ ودیعۀ الهی.. هشت روز ریزه‌خواری در زیر سایه الطاف آقاامام‌رضاعلیه‌السلام و در جوار عطر مودتِ شما دوستانِ مهربان، چشمانم را بیشتر از همیشه به انتظار دیدارتان منتظر ساخته.. انشاالله این‌بار دسته‌جمعی ادامه این دورۀ نورانی را در کربلا بگذرانیم...

2- انشاالله خدا توفیق دهد و به زودی این وبلاگ با خاطرات اردوی مشهد به روز شود!!! (چه شود!!)

[ سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

از شعف در پوست خود نمیگنجم..

خواب از چشمانم ربوده شده و از ترسِ خواب‌ماندن، بیدارِبیدارم..

چون فردا برای ساعاتی کوتاه در حوالی فلسطین، حضرت‌ماهِ برای ما ستاره‌های جهادی‌اش، طلوع می‌کند و منِ ناقابل، برای دقایقی قابل می‌شوم تا از دور، ولی نزدیکتر از همیشه، دستِ تمنایم را به سمتش درازکنم و مانند وقتی که به نزدیک ضریح حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام می‌رفتم، خودم را در میان جزرومدِمشتاقانش رهاکنم و از عظمتِ نورانیت و جذبه وجودش، سرشار شوم و از هیبتش تکبیر بگویم...

الله‌اکبر... الله اکبر...

_____________________________________

پ.ن:

متــن سخنرانی حضرت ماه در بین ستاره های جهادی

صوت سخنرانی حضرت ماه در بین ستاره های جهادی

فیـلم سخنرانی حضرت ماه ذر بین ستاره های جهادی

عکس های دیدار حضرت ماه با ستاره های جهادی اش 1

عکس های دیدار حضرت ماه با ستاره های جهادی اش 2

حاشیه دیدار جهادگران با امام خامنه ای روحی فداه: http://www.takhribchee.com/post/123

[ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

اللهم رب شهر رمضان

 شهرها همه در ظرف مکان جای ندارند، خداوند مهربان، درعالم شهری دارد که در ظرف زمان قرار یافته‌است.. امر واجب از امر مستحبی با فضیلت‌تر و دلنشین‌تر است. و الا شما می‌توانید تمام سال را روزه بگیرید اما چرا صفای رمضان را ندارد؟ اگر کسی فکر می‌کند این مهمانی اگر اختیاری بود بهتر می‌بود، هنگام وداع با رمضان بیاید و جلوی اشک و آه روزه‌داران و مهمانانِ اجباریِ خدا را بگیرد..

دل هزارسو و هرزه‌ای که ما داریم، کی به این فراست و فراعت می‌رسد که بتواند زیبایی رمضان را ببیند؟.. راه عملی برای افزایش بهره‌وری رمضان، رعایت آداب روزه‌داری است.. ادب یعنی توانایی مقابله با هوای نفس و ایستادن در برابر دل‌بخواهی‌هایی که هر لحظه از آدم، راحتی خودش را می‌خواهد و به یک سازِ خودخواهانه‌ای انسان را می‌رقصاند...وقتی قرآن را با صوت دلنشینی بخوانیم و یا در پایان نماز با تعقیبات، نماز را با چند دعا بدرقه کنیم، آدم با ادبی خواهیم بود.. تنها راهِ راحت برای به دست آوردن اخلاص، عاشقی است...

این‌ها قسمت‌های کوتاهی بود از کتاب شهر خدا نوشته استاد علی‌رضا پناهیان

من پارسال اواخر ماه مبارک این کتاب را خواندم و همه‌اش حسرت خوردم که چرا زودتر این کتاب چاپ نشده بود و من زودتر نخریده بودم و زودتر نخواندمش تا کمی، فقط کمی هم شده بیشتر از مهربانیِ خدا بفهمم و زودتر از این‌ها در زیر باران رحمت خدا چترم را جمع کنم تا دانه دانه باران رحمت خدا بتواند ببارد روی صورت و چشمان و لبهایم تا جز از معرفتِ مولایم علی نبینم و نگویم...

______________________________________

پ.ن:

١- راه کارهای عملی برای داشتن رمضانی خدایی از زبان حضرت امام خمینی را حتما بخوانید وگرنه از کفتان رفته

٢- این متن عالی را هم بخوانید، حسین قدیانی در قطعه 26 نوشته‌است: خامنه‌ای “ماه خدا”ست؛ رویت می‌شود.

٣- گفتیم حال و هوای این‌جا را کمی رمضانی کنم تا.. تا بتوانم رمضانی‌تر بگویم: رفقا خیلی ازتون التماس دعا دارم خـــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی... اگه نمی‌گم دوبرابر دعاتون می‌کنم برای اینه که می‌دونم قابل نیستم ولی از اون‌جایی که در این ماه لطف خدا ناقابلها روهم شامل میشه گفتم!

[ چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

 بسم رب الشهدا

سلام و عرض ادب و احترام خدمت رفقای حقیقی و مجازی...

خصوصا همسفرانِ بلاگ‌تا‌پلاکی اول از همه عذرخواهی می‌کنم از دوستانی‌که با miss call یا کامنت، یادی از ما می‌کردند ولی متاسفانه به خاطر مشغله‌های زیادی که خودم را گرفتارشان کردم و سفرهای جهادی توفیق نبود آن‌گونه که شایسته است پاسخگوی محبتشان باشم، به‌روز کردنِ اینجا که دیگر طلبم... اما همین‌که هر ازگاهی در گلزارشهدای بهشت‌زهرا یا برنامه‌های دانشگاه‌تهران یا مناسباتی مثل اعتکاف، رویِ ماهشان را حتی از دور رویت میکردیم بسی قوت قلب بود برایمان... بگذریم. ازعمد این رنگی نوشتم تا فقط شما بخوانی!

در میان حرف‌های نگفتۀ بسیاری که در چرک نویس وبلاگم جمع شده فعلا اولویت را در نوشتن دربارۀ این طرح دیدم، فقط حیف که مشغله‌هایِ بسیارِ این‌مدتم نگذاشت زودتر درباره‌اش بنویسم و این مطالب را در زمانی می‌نویسم که تنها یک روز از مهلت ثبت‌نامش باقیمانده، البته با شناختی که از دل‌رحمیِ مسئولین دارم، احتمال تمدید زیاد است... فوقش هم اگر تمدید نشد یا این مطلب را دارید چند روز بعد می‌خوانید و خیلی مشتاق بودید که حتما در این طرح شرکت کنید، همین‌جا تمایلتان را در قالب یک کامنت ابراز بفرمائید انشاالله مسئله ثبت‌نامتان حله! همان داستان بند پ و دیگر هیچ!

برویم سراغ اصل مطلب:

-         اگر خودتان را خیلی اهل مطالعه می‌دانید

-         اگر خودتان را خیلی خوش‌فکر و دارایِ دیدگاهی نقادانه می‌پندارید

-         و اگر تصور میکنید که خیلی بچه‌حزب‌اللهی هستید

پس حتما  ادامه مطلب را بخوانید و در این طرح شرکت کنید! چون:

      -     تازه متوجه می‌شوید که معنایِ مطالعۀ دقیق یعنی چه!

-     تازه آن‌وقت متوجه میشوید بچه‌های خوش‌فکرتر ازشما هم در این دنیا خلق  شده‌اند که این طرح را طراحی کرده‌اند!

-     تازه آن‌وقت متوجه می‌شوید هنوز تا حزب‌اللهی بودن، فاصله‌ای دارید که باید هرچه زودتر با "ولایتِ حق" پُرَش کنید وگرنه با "ولایتِ باطل" پر می‌شود!

-     و تازه آن‌وقت متوجه می‌شوید آن‌قدرها هم که فکر می‌کردید بچه حزب‌اللهی نبودید!

بهتان که برنخورد؟ برای این‌که به دل نگیرید برای نمونه کافیست چند دقیقه‌ای را صرف تامل در سوالات آزمون‌ورودی طرح ودیعه‌الهی کنید و نظاره بفرمایید با این‌که آزمونش به‌صورت open book برگزار می‌شود و در کنار هرسوال آمده که جوابش را ازکدام قسمتِ منبعِ موردنظر می‌توانید پیدا کنید آخرش بنشینید و با یک حساب سرانگشتی ببینید پاسخ به این سوالات چقدر برایتان از نظر فسفر و زمان، آب خورده‌است

بگذارید از خودم مایه بگذارم... بنده شخصا هم قبل و هم بعداز تاکید حضرت‌آقا به جوانان در 15خرداد نسبت به اهمیت مطالعه وصیت‌نامۀ حضرت‌امام، کتاب رستاخیزِشگفت‌انگیز نوشتۀ امام‌خامنه‌ای(دکترین جمهوری‌اسلامی‌ایران) وهمچنین وصیت‌نامۀ حضرت‌امام را بارها خوانده‌بودم و فکر می‌کردم دقیق هم خوانده‌ام ولی خدایی‌اش را بخواهید وقتی برای پاسخ به سوالات آزمون‌ورودی مجبورشدم در میانِ صفحاتِ pdf این دومنبع، کلمات حضرت‌امام و حضرت‌آقا را در ذهنم بالاو پایین‌کنم تا معنای عمیقش را جوری درک کنم که بتوانم برای دیگران هم بیان کنم، تازه فهمیدم، فاصلۀ "معنای حقیقیِ مطالعه" و "بچه‌حزب‌اللهی بودن" و "خوش‌فکری" با همین منی که خودم را خیلی اهل مطالعه می‌دانستم، به اندازه عمق یکی از دره‌هایی است که اخیرا در اردوجهادی دیدم و به تعبیر خودمانی: خلاصه رویمان کم شد! والبته مطلعید که کم شدنِ "رو" برای جلوگیری از ابتلا به عجب یا غرور خیلی مفید است. و تا بنده‌ای در مقابل خدا رویَ‌ش کم نشود، عَبد نمی‌شود. این جملات آخر را به‌پای عبدشدنِ نویسنده ننویسید! چون فقط مگر به دعای خوبانی چون شما این نگارنده هم "عبد" شود...

حتما مطلعید که طراحان این طرح، همان مسئولین برگزاری دوره‌های "رهایی ‌از ولایت‌طاغوت" "مظلوم‌مقتدر" و "انسان ‌خدا حکومت" می‌باشند که انصافا همۀ بخش‌های هر سه‌طرح به گفتۀ خودم! و رفقای حقیقی و مجازی‌ام، کارهای بسیار بسیار مفید و کاربردی‌ای ‌بوده‌اند (البته غیراز بخشِ کنتاک‌های مربوط به کارهای اجرایی که آن‌هم در هرکار فرهنگی‌ای انگار ذاتا وجود دارد.) انشاالله که مسئولین این طرح تا آخَرَش همین‌طور خوش‌فکر باقی‌بمانند! لینک توضیحاتِ طرح، در دست‌چپِ همین‌صفحه، زیرِ کادرِ زیارت‌عاشورا گذاشته شده‌است.

راستی دوستان شهرستانی از آنجایی‌که مسئولینِ خوش‌فکر این طرح، دوره را به صورت غیرحضوری طراحی کردند، اهل هر نقطه‌ای از ایران بزرگِ اسلامی که هستید می‌توانید در این دوره مطالعاتی- پژوهشی شرکت کنید و اصلا خاطرتان را برای منابعِ مطالعاتی مکدر نفرمائید چراکه همه‌اش برایتان پست می‌شود. دوستانِ عزیز قمی هم لطفا دیگر خاطره تلخِ برگزار نشدنِ دورۀ قبل به صورت ویدئو کنفرانس را فراموش کنید و به افق‌های جدید چشم بدوزید! ضمن اینکه شخصا معتقدم با توجه به دانشجویان مستعدِ آن خطه، ظرفیت برگزار شدن همان دوره‌ها به صورت اختصاصی در خود استان‌قم موجود می‌باشد فقط به شرطی که نیروهای "خوش‌فکر" کمی هم "خوش‌عمل"باشند و تمایلشان را برای همکاری به ما ابراز بدارند... البته این حرف‌ها چیزی از شرمندگی‌ و عذرخواهی‌ما بابت بعدم برگزاری طرح قبلی، کم نمی‌کند... ببخشیدمان.

اینم چندتا لینک از این خبر:

رجا نیوز: دوره مطالعات پژوهشی آسیب شناسی انقلاب اسلامی برگزار می شود.

ایکنا: دوره آموزشی "ودیعه الهی" برگزار می شود.

تریبون آزاد: دوره مطالعات پژوهشی آسیب شناسی انقلاب اسلامی برگزار می شود.

نقد نیوز: کارگاه افتتاحیه دوره مطالعاتی پژوهشی «ودیعه الهی» برگزار می گردد

عدالتخواهی: «ودیعه الهی» / دوره مطالعاتی ـ پژوهشی‌ آسیب‌شناسی انقلاب اسلامی

[ شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

نزدیک به نیم قرن است خرداد ماه، ماه شکوفه زدن درخت استقامت و آزادگی به شمار می‌رود. درختی که شاید اولین جوانه‌اش در نیمه‌ی خرداد 1342 به ثمر نشست؛ در حالی‌که کور دلان پنداشته بودند کشتار، این نهال نوپا را از پا خواهد انداخت. خون شهدای این واقعه نهال استقامت را در دل سربازان حضرت روح‌الله که آن روزها هنوز در قنداقه بودند، دواند. آن‌چنان که بعدها امام امت در اعتقاد به ثمربخشی خون شهدای این روز، انتظار فرج از نیمه‌ی خرداد کشید...

ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا و الصدیقین


روزهای آخر سال٨٧، هروز از صبح تا شب، پاتوقمان شده‌بود گلزارشهدا و به هوای رنگ‌کردن مزارشهدا یک رنگ‌ورویی به دلِ‌غبارگرفته‌یمان میدادیم... هوا سرد بود ولی قلبمان از ذوقِ توفیقِ این کار، گرمِ‌گرم بود... آن چند روزی که در مزارشهدا صبح را به‌شب میرساندم صحنه‌های جالب و گاهی عجیب میدیدم... از زائران یا از بازماندگان یا از ارادتمندان به شهدا و حتی از رهگذران... از مزار دانشجویِ‌شهیدِ سال‌آِخرپزشکی تا شهدای‌گمنام و حتی سنگ قبری که شهیدش هنوز مفقودالاثر بود... قابل وصف نیست، باید دید...  نمی‌دانم شاید همین کارساده و ناچیز، تمامِ سال٨٨ را برایم نورانی‌کرد...همین‌که لحظۀ سال‌تحویل، ناخودآگاه، دست به سینه گذاردم و گفتم السلام علیک یا اباعبدالله... حتی اگر، تنها همین رزقم بود برای همۀ عمرم کفایت می‌کرد ولی چه‌بگویم از لطف خدا و ائمه و شهدا که خیلی بیش‌از‌این‌ها محبت ارزانی‌ام داشتند...

بگذریم، امسال انقدر درگیر کارهای اردوی‌جهادیِ‌عید بودیم که توفیق پارسال نصیبم‌نشد... عصرِجمعه بود... آخرین عصرجمعۀ سال٨٨، کلا شاید مهم نباشد ولی برای ما ایرانی‌ها که گذشتِ‌سال را بر مدارِخورشید می‌سنجیم، باید خیلی مهم باشد که یک سال دیگر و آخرین جمعه‌‌اش  هم بدون ظهور مولایمان گذشت و ما ککمان هم نمیگزد..

یادم آمد که دوسال‌قبل برای کمک در ایده‌پردازی یک نمایشگاه‌علمی، وقتی به بن‌بستِ‌فکری رسیدیم، با یکی از بچه ها رفتیم مزارشهدا و دوقبرشهید را نشان کردیم و نشستیم و خیلی جدی باهاشان جلسه گرفتیم و ..


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یاهادی


دوستان عزیز می‌توانند برای شرکت در این موج اینترنتی، به صورت موقت، از این لحظه تا پایان شب 22 بهمن 88 با اضافه نمودن جمله "الله اکبر، خامنه‌ای رهبر" به اول یا آخر نام وبلاگ خود، در این خروش وبلاگی شرکت کنید.

یادتان باشد که رسانه خود شما هستید!
با انتشار این خبر در یک پست وبلاگی در وبلاگتان با تیتر "22 بهمن و خروش وبلاگ نویسان ایرانی" و همچنین با استفاده از این لوگو شما نیز سهمی در گسترش این حرکت داشته باشید.

منبع: سایت بچه های قلم

[ یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یاهادی


: خاله یک قولی میدی؟

- چه قولی گلم؟

: خاله بعداز اردوی‌جهادی که از روستامون رفتین هنوز هممون وقتی میریم مدرسه چادر میپوشیم، سرودهایی که برای امام‌زمان و امام‌حسین و شهدا یادمون‌دادید همیشه با بچه ها میخونیم، تازه قراره سه‌روزدیگه ببرنمون شهر تا براشون سرود بخونیم؛ خاله اگه بدونی ما هممون عکس‌های امام و رهبرو... ما با همه وجودمون... ما  خیلی رهبرو دوست‌داریم... شما که تهرانی هستی میشه وقتی رهبرو دیدی...

- من فدای اون هق هق‌ت بشم، قربون اون قلب پاکت برم، بگو گلم، چی میخواستی ازم؟

: خاله نمی‌تونم بگم...این بغضی که توگلوم مونده نمیذاره... اصلا هیچی خاله فقط وقتی رهبرو دیدی بهشون بگو... بگو یک ‌دهاتی سلام رسوند.../

وهمین تماس تلفنی دیشب، از یکی از روستاهای خیلی محروم دوردست، زمینه‌ای شد برای آتش‌بسِ دعوای عقل و دلم برسر شرکت در مسابقه بوی‌سیب، فکر نکن برای این مسابقه قرار است آسمان و ریسمان به‌هم‌ببافم، نه! قضیه چیز‌دیگریست، تا آخرش را خوب بخوان... شاید مخاطبِ کربلاییِ من، خودِ تو باشی!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۳:٠٥ ‎ق.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یا هادی

 

نائب امام‌زمان ارواحنا‌فداه در اوج‌سکوت درعین‌مظلومیت به بدترین‌کلمات داره متهم‌میشه...

عمرسعدها دارند سکوت میکنند... دیگه میتونیم شمر را باور‌کنیم!

اما محاله بگذاریم سری بالای نی بره...

---------------------------------------

پ.ن: دوباره دارد داغِ زمان تازه میشود چون اربعین آقایم در راه است و این جمله‌ایست که از عاشورا در رگهای وجودم جریان دارد: اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک

[ سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یا هادی


 نه سخنگوی رئیس‌جمهورم و نه در ستادی سبز شده‌ام

اما شاعرم و طبق قانون این جنگل الکتریسیته لابد رئیس‌جمهور خوانندگانم هستم

پس حق دارم نطق کنم!

خوشت نمی‌آید، از کشور کلمات من برو بیرون یا

تا قیامت کامنت بگذار!


---------------------------------------

پ.ن: متن کامل این شعر جالب انگیزناک رو میتونید در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب
[ جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهدا

 

سخت میشود که پیش بیاید و بتوانم در این روزگار کسی را به نام بسیجی بشناسم و با این عنوان از او یاد کنم... خادم‌النساء!!! خطابش می‌کردند و اصلا مسئولیتی که به گردنش انداخته بودند همین بود که تمام مسائل و کارهای مربوط به خواهران را که کم هم نبود سرآوری کند... جوانی بسیار سربه‌زیر و کم‌حرف.. آن‌قدر که حتی تا آخر اردو فامیلش راهم درست و حسابی نفهمیدیم!

سرش را بالا نمی‌آورد... روزی برای دو وعده مسجد ساپورتمان می‌کرد، مسیری طولانی و سخت و گرم با سگ‌های فراوان و واقعا اگر نبود بحثِ فرهنگ‌سازی و شوق و ذوقِ حدودِ چهل،پنجاه دختربچه‌ای که تنها به خاطر ما به آن مسجد می‌آمدند،عمرا این مسیر طولانی را طی نمی‌کردم... او جلو می‌رفت و ما پشت سرش...


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یاهادی

آمدم بر درگهت از نو مسلمانَ‌م کنی        با نگاه حضرت عباس، سلمانَ‌م کنی

___________________________________

پ.ن: استاد پناهیان میگفتن: "محرم هرکی آدم نشه، ماه رمضون قطعاً آدم نمیشه! برو جایی که روضه بهتر میخونن حالا سخنران هم خوب بود باشه. البته درستش اینه که قبلا سخنرانی هامون رو گوش کرده باشیم الان تو محرم فقط بریم روضه و روضه و روضه... مبادا شب های محرم و صفر توخونه بمونین! برین یه جا روضه. یه روزی یه بچه طلبه اینو به شما گفتا! هم اون دنیا اثرش رو درک میکنین هم دراین دنیا میبینین چه اثری در آماده شدن برای ظهور داره... قدم برمیداری میری مجلس نوره...قدم بردار! قدم! "

چی میتونم بگم جزاینکه بگم خیلی التماس دعا چون: هرکه مُحرِم به محرّم شده مَحرم باشد...

[ جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یا هادی


"من جوانان بسیاری را دیده‌ام، حالا افراد مسن که جای خود دارد. که حتی مطالعۀ کتاب رمان راهم میل ندارند! کتاب رمان را یک هفت هشت صفحه می‌خوانند و می‌گویند حوصله نداریم؛ درحالیکه حاضرند بیست دقیقه، یا نیم‌ساعت بنشینند و تبلیغات تلویزیون را، که قبل از شروع فیلم سینمایی پخش می‌شود، تماشا کنند! حاضر نیستند در این بیست دقیقه، حتی همان کتاب رمان را بخوانند؛ حالا نمی‌گوییم کتاب اجتماعی، کتاب سیاسی، یا کتاب علمی، این ناشی از چیست؟ ناشی از عدم اعتیاد به کتاب است. مردم میل به کتاب‌خوانی  ندارند؛ برای این باید فکری بکنید."

مقام معظم رهبری

دیدار با دست‌اندرکاران برگزاری هفتۀ‌کتاب ٧۶/٨/١٩

==============

پ.ن: نگاهی به تاریخ این فرمایش حضرت آقا بیندازید! جدیدا در هنگام شنیدن یا خواندن بعضی سخنان ایشون خصوصا در باب مطالعۀ کتاب، همون حسی را پیدامیکنم که هنگام مطالعۀ نهج‌البلاغه پیدا میکنم... غریت موج میزند... بیشتر از ١٠ سال از بیان بعضی دغدغه‌ها و حتی دستوالعمل‌ها و راهکارهایی که داد‌ه‌اند میگذرد ولی یا خیلی اندک به آنها توجه شده یا اصلا توجه نشده... این جمله‌شون که خوبه، خیلی‌هایش را که میخوانی می‌خواهی به حال آخر و عاقبتِ حرف نشنوی‌های خود و مسئولین زاربزنی...

[ جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢۳ ‎ق.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین علی علیه‌السلام

سلام ای آقای خوبی‌ها

سلام برتو ای میزبان کربلا و نجف

سلام بر تو ای مولای غریب و مظلوم تاریخ...

سید و مولای‌من، شمارا و خدای‌شمارا سپاس‌میگویم ازاینکه توفیق درک این غدیر را بر کوثر کوچکتان عطا نمودید... روزهاست که رنگ و بوی دلم با شنیدن نام شما دگرگون‌میشود و زمزمۀقلبم نام مبارک شماست... از محرم سال گذشته پای‌منبر استادپناهیان دردلم آرزوها برای این غدیر پرورش دادم و من غافل چه‌میدانستم که شما مولای مهربانم اینگونه بر قلب من اشراف دارید که چنین میزبان کوثر کوچکتان میشوید و حواله‌های اینچنین نیکو نثارم‌میکنید... مولای‌من ازاینکه توفیق ذره‌ای خدمت به این بندۀ سراپاتقصیر عطاکردید اگر تا آخر عمر شکرتان کنم بازهم کم است... چه‌کار ازمن برمی آید جز تحفه‌های ناقابل، که در قالب نمازهایی دست و پا شکسته نثارتان کنم... دعای‌من برای شما کجا و دعای‌شما برای حقییر کجا... مولای‌من، شمارا و خدای شمارا هزاران هزار بار سپاس میگویم که این غدیر بهترین غدیر عمر کوتاه من بود... مولای‌مهربانم لطفتان را با امضای آخر بر حقم تمام کنید... من دردمند و آرزومند و درحسرت 5حرف‌سرخم... پس مولای‌من خودتان کمکم کنید تاجوانی‌ام را تمام و کمال و به بهترین حال نثار شما و خاندان پاکتان کنم و در آخر در همین جوانی... قابلم بدانید و بخریدم

==================

پ.ن: نمی دانم چگونه است که چند مدتی‌است اینگونه حال‌و هوای دلم درهم‌وبرهم شده‌است!88/8/8 همه‌اش درفکر غدیر بودم و امروز وقتی به یاد مولاامیرالمونین تا آمدم در ابتدای نام‌کتابی، نام مولا را بنویسم، ناخودآگاه نوشتم السلام علیک یا ثارالله... پس عجب نیست که وقتی زمزمه لبم شده است "امیری حسین و نعم‌الامیر" هنگام نوشتن این پست ناخوداگاه بنویسم "امیری علی و نعم الامیر". یاران‌همراه و شیعیان مولا امیرالمونین علی علیه‌السلام: این روز را از صمیم قلبم خدمتتان تبریک میگویم و امیدوارم همچنانکه امروز دعاگوی شما بودم، حقییر را هم از دعای خیرتان محروم نگردانید.

[ یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یاهادی 

اگه چیزی از ایشون میدونی بنویس، با اشتیاق میخونم

حتی در قالب یک جمله

برای دیدن پاسخ دوستان ادامه مطلب را ببینید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

  In The name of Allah

"Jealousy consumes faith like fire consumes dry wood"
 
Imam baqir As

پ ن: ترجمه اون حدیث بالایی اینه: حسادت ایمان رو میسوزونه همونطور که آتیش چوب خشک رو میسوزونه! چند هفته ای بود سلسله مباحث "رهایی از ولایت طاغوت" سه شنبه ها در دانشگاه تهران برگزار میشد واقعا واقعا واقعا مفید بود. الان چند روزی هست که هرروز از کانال 3 داره پخش میشه حدودای ساعت 12 . حالا چرا اینو گفتم؟ چون استادپناهیان خیلی قشنگ رابطه بین حسادت و ولایت گریزی رو بیان کردند و گفتند هیچ صفتی به قدرت و سرعت "حسادت" ایمان رو از بین نمیبره!

- تاریخ امروز هم تاریخ جالبیه برای خودشا  نه؟  دوشنبه  88/9/9 السلام علیک یا..... تو باشی به کی سلام میکنی؟

[ دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یا هادی


1- امام جعفر صادق علیه‌السلام حکایت نماید:
روزى پدرم - امام‌محمّدباقر علیه‌السلام - فرمود: به خدا سوگند، بعضى روش هائى را چون: در آغوش گرفتن، روى زانو نشاندن، بوسیدن و اظهار محبّت و مهربانى کردن، که نسبت به بعضى از فرزندانم انجام مى دهم. با این که مى دانم شایسته آن محبّت ها نیستند؛ بلکه دیگرى شایسته و مستحقّ آن مهربانى ها و محبّت ها است. این برخورد یکسان من با آن ها به خاطر آن است که آنچه برادران حضرت یوسف علیه‌السلام با وى انجام دادند، در بین فرزندان من واقع نشود. و خداوند حکیم داستان حضرت یوسف علیه‌السلام را به عنوان درس و تنبیه بیان کرده است تا آن که حسادت و کینه در خانواده ها و جامعه ما نباشد و آنچه بر سر یوسف علیه‌السلام آمد، بر فرزندان و برادران ما نیاید.(1)

2- همچنین حضرت صادق‌آل‌محمّد صلوات‌اللّه‌علیهم حکایت‌فرمود: روزى شخصى نزد پدرم، امام‌محمّد‌باقر علیه‌السلام آمد، پدرم از او سؤ ال نمود: آیا ازدواج کرده اى ؟
آن شخص گفت: خیر.
پدرم فرمود: من دنیا و آنچه را که در آن است، دوست ندارم اگر یک شب را بدون همسر باشم؛ بدان که عظمت و فضیلت آن به قدرى است که دو رکعت نماز شخص متاءهّل افضل است از یک شبانه روز عبادت و روزه یک فرد مجرّد.
و پس از آن پدرم، مبلغ هفتصد دینار به آن شخص داد و فرمود: با این پول ازدواج نما و توجّه داشته باش که رسول‌خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله مى فرماید: همسرى انتخاب کنید که هم شاءن خودتان باشد که در توسعه روزى مفید مى‌باشد.(2)

3- روزى برادر امام‌محمّدباقر علیه‌السلام به همراه بعضى از دوستانش وارد منزل آن حضرت شدند، همین که نشستند، امام علیه‌السلام فرمود: براى هر چیزى حدّ و مرزى هست و سپس سفره غذا چیده شد.
یکى از افراد گفت : یاابن رسول اللّه! براى این سفره هم حدّ و حدودى وجود دارد؟
حضرت فرمود: بلى.
افراد سؤ ال کردند: آن چیست؟
حضرت فرمود: آن که هنگام شروع (بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ) بگوئى؛ و چون خواستند سفره را جمع کنند (الحمدللّه) بگوئى؛ و دیگر آن که هرکس از آنچه جلویش نهاده اند استفاده کند و چشم به جلوى دیگران نیندازد.(3)

4- یکى از اصحاب امام‌محمّدباقر علیه‌السلام که در کوفه، مکتبِ قرآن داشت و زنان را نیز آموزش مى داد، روزى با یکى از زنان شاگرد خود شوخى لفظى کرد. پس از گذشت چند روزى از این جریان، در مدینه منوّره به ملاقات آن حضرت آمد. و چون وارد منزل حضرت گردید، امام علیه‌السلام با تندى و خشم با او مواجه شد و فرمود: هر که در خلوت مرتکب گناهى شود، از عقاب و قهر خداوند متعال در امان نخواهد بود؛ و سپس افزود: به آن زن چه گفتى؟ آن شخص از روى شرمسارى و خجالت در حالت سکوت، با دست هایش، صورت خود را پوشاند؛ و آن گاه حضرت به او فرمود: دیگر چنین نکن و از کردار خویش توبه نما.(4)

5- امام جعفر صادق علیه‌السلام فرمود:
از پدرم ، حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه‌السلام شنیدم، که مى فرمود: من در منزل از غلامان خود و نیز از اهل منزل مشکلات و سختى هائى را تحمّل مى کنم که از حَنظَل - هندوانه ابوجهل - تلخ ‌تر و بدتر مى باشد. و سپس حضرت فرمود: هر که در مقابل ناملایمات و حرف هاى نابجاى اهل منزل صبر و تحمّل کند، ثواب روزه دار و شب زنده دار نصیبش مى گردد و هم نشین با شهدائى مى شود، که در رکاب حضرت‌رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله شهید شده‌باشند.(5)

منبع:
چهل داستان و چهل حدیث از امام محمد باقر (علیه‌السلام)، عبداللّه صالحى

______________________________________

پ.ن:

شهادت امام باقر علیه‌السلام را به پیشگاه قطب عالم امکان تسلیت عرض میکنم.

این چند روز خیره مانده‌ام به صفحه دسکتاپم که چند ماهیست متبرک به تصویری مزین به نام زیبای امام باقر علیه‌السلام شده‌است... انگار تازه فهمیده‌ام که آقا، یادگار دردانه‌ای از کربلا بوده‌اند... و خوشحالم که این هفته تقویم ذهنی‌ام یک روز از تقویم جیبی‌ام جلوتر بود و باعث شد تا دو روز برای آقای مظلومم سیاه بپوشم... چون این سیاه‌پوشی، دلم را هوایی محرم کرده‌است و تلنگری شد برای شروع ساختن ظرفی برای جمع کردن باران معرفت عاشورا... السلام علیک یا ثارالله...

[ سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یا شاهد

کدام پناهی در پناه حضرت امام زمان (عج) امن‌تر و محکم‌تر ؟

شهید آقا مرتضی آوینی

.

.

[ شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یا هادی

 

برای انسانهای بزرگ بن بستی نیست..

یا راه را خواهند یافت..

یا راهی خواهند ساخت!

.

.


[ شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یا شافی

"مطالعات جدید برخی غیر دانشمندان نشان می دهد: یکی از بیماری هایی که برخی افراد به آن مبتلا هستند، بیماری موسوم به «یک چهارم» است. در این تحقیق که در برخی جوامع آماری روی تعدادی افراد غیر داوطلب انجام شده. همان غیر دانشمندان به نتایج زیر دست یافتند: میزان شیوع بیماری حدود 1 به 10 است. یعنی تقریبا 10 درصد افراد مورد مطالعه به این بیماری مبتلا هستند. (میزان شدت یافتن بیماری در موقعیت های مختلف متفاوت است)

علائم بیماری:

نخوردن و اضافه گذاشتن یک چهارم سیب

نخوردن و اضافه گذاشتن یک چهارم چای ته استکان (حتی اگر بدون سلف باشد)

نخوردن و اضافه گذاشتن یک چهارم نوشابه

نخوردن و اضافه گذاشتن یک چهارم لیوان آب

نخوردن و اضافه گذاشتن یک چهارم غذای داخل بشقاب

و . . .

خیلی دوست داشتم کلی بد و بیراه به این آدم ها بگم ،

ولی چون احتمالا شما خواننده گرامی هم جزوشان هستید ، بیخیال شدم

نقطه"

--------------

پ ن: این مطلب رو در وبلاگ "کفش" خوندم، دیدم انصافا خیلی جالب حق مطلب ادا شده، گفتم حیفه نخونین!

[ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

یا هادی

اولین باری که از لسانِ حضرتِ ماه، تاکید بر بصیرت را شنیدم از استادپناهیان پرسیدم:

- چطور میشه بصیرتمون رو افزایش بدیم؟

استادپناهیان جواب دادند: "بصیرت، با اخلاص و افزایش محبت اهل‌بیت زیاد می‌شود..."

________________________________

پ‌ن: فکر میکنم داشتن "بصیرت"  یکی از پایه‌های اصلی برای عاقبت بخیر شدن باشه!

[ یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ کوثر به گوشم ] [ نظرات () ]

بسم الله الرحمن الرحیم



السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

نمی دانم چرا با اینکه روز میلاد امام رضا علیه‌السلام بود ولی همه‌اش به یاد روز عیدغدیر بودم...

السلام علیک یا علی بن ابیطالب...

به امید روزی که بی سیم دلم خش خش کند

و بشنوم که دارند از راه دور صدایم میکنند: کوثر کوثر نجف... کوثر کوثر کربلا

______________

پ.ن: در تاریخ ٧٧/٧/٧ با دوستان دورانِ اول نوجوانی قرار گذاشتیم که در تاریخ ٨٨/٨/٨ هرجا و در هر موقعیتی که بودیم به وعده‌گاه بیاییم... تلاشم را کردم ولی اگر قرار بود به قرار برسم الان باید در قطار می‌بودم و از آنجایی که الان در قطار نیستم پس به قرار نخواهم رسید... دلم گرفت اما با خودم گفتم بیایم و در این تاریخ یعنی همین روزی که حدود ٨دقیقه است که واردش شده‌ام، یک قراری با حضرت امام رضا علیه السلام بگذارم برای تاریخ "..." چون ایشان که مشکل مکان و زمان ندارند که به قرار نرسند تنها مشکلی که ممکن است پیش بیاید "منیتِ" من است که انشاالله از امروز بیشتر از قبل سعی‌ام را در مهارش میکنم. نمی‌دانم چرا ولی احساس می‌کنم این جمعه، جمعه ای خاص است و روزیست متفاوت. تمی‌دانم چرا اینقدر حال و هوای دلم درهم‌و‌برهم است...ندای مناجات امیرالمومنین را در کنار گوشم میگذارم ولی کمیل می‌خوانم! آخر امشب شب جمعه است، شبِ جمعه‌ی٨٨/٨/٨

- این مطلب رو پرشن بلاگ ننوشته ولی ما که بخیل نیستیم گذاشتیم به اسم اون تموم بشه ولی از اونجایی که "الریاء سنتی"!!! دیدیم گربۀ وجودمون١ دارحال خودکشی است که شما خواننده‌ی گرامی یک وقت اشتباه نکنید!

١ به قول شهید مطهری در یکی از کتاب هایشان دیدم که به این مضمون میگفتند گاهی ما وقتی یک کار خوب میکنیم انگار که یک گربه را در درون گونی انداخته باشند و این گربه میخواهد یک جوری خودش را  ازین گونی بیرون بیاندازد، ما هم گاهی گربۀ وجودمون بهمون فشار میاره و میخواهیم یک جوری بگوییم که این کار خوب را ما انجام دادیم مبادا در کارنامه‌ی اعمالمان یک کار نیکِ بی‌ریا بنویسند!!!

[ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ پرشین بلاگ ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

بسم‌رب‌الشهدا. قبل از سلام اول اسپیکرت را روشن کن!........ حالا سلام، خوش‌آمدی به این‌جا... من‌هم مثل تو یک‌روز عاشق شدم! این عشق، روحم را تازه‌کرده! آن‌قدر دنیا برایم زیبا شده که تویی را که همین الان داری نوشته‌هایم را می‌خوانی با این‌که ظاهرا نمیشناسم ولی دوستت‌دارم! فکرنکن که دروغ می‌گویم! چون واقعا دوستت‌دارم، تو اسم‌اش را بگذار"مَوَدَّت". چون‌توهم چون‌من آفریده اویی. درتوهم مثل‌من، از روح او دمیده‌شده پس دوستت‌دارم! چون رنگ و بوی کسی را می‌دهی که دوست‌دارم، دوست‌داشتنِ آفریده‌هایش راهم ازخودش یادبگیرم. و من‌هم ‌چون‌تو برای خودم یک آرزو دارم. آرزویم هم چون‌تمام عاشقان، وصال و رضایت اوست! وصال اما برای‌من معنای‌جدیدی پیداکرده. وصال برای‌من یعنی یک‌کلمۀ 5حرفی (ش.ه.ا.د.ت) مسخره‌ام‌نکن! می‌دانم این آرزوها به گروه خونی‌ام نمی‌خورند! می‌دانم که همین‌الان فرشته‌های راست و چپ‌م دارند از ته‌دل به این حرف‌هایم میخندند! ولی خواهش می‌کنم "تو"به‌من‌نخند! به‌جایش بیا دست‌من‌ را بگیر و کمک‌م کن تا بتوانم پاک‌شوم و خودم را رنگ‌کنم به یک رنگ‌قشنگ! تو بگو به این رنگ:"صبغةالله" اصلا بیا به هم کمک کنیم و یک‌دیگر را رنگ‌کنیم به "رنگ‌خدا=صبغةالله" اگر بامن‌همراهی بگو یاعلی تا بگویم علی‌یارت! بسم‌الله؟
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب
اربعینِ تو، وعده گاهِ ماست...