کوثر - کوثر - نجف ... کوثر به گوشم

هیچ‌کس را جز یاران حسین راهی به‌سوی حقیقت نیست..."شهید سیدمرتضی‌آوینی"

روضۀ به‌روز
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهدا

این متن را ابتدا برای "ازدواج نوشت" نوشتم، پس با اجازۀ آنجا، اینجاهم میگذارم:

 وزنِ "مَن‌مَن"کردن‌هایش درخانه، زیاد شده‌بود..

.

یک‌بار که دست‌اش را زیر شیرآب گرفت، مشت‌اش که پراز آب شد، چشم‌اش که خیره ماند به آب، ناخودآگاه به‌یاد روضه‌ای افتاد، بغض کرد و زیرلب گفت: السلام‌علیک‌یاابوالفضل‌العباس..

انگار خودش را کنار فرات می‌دید که دارد قلپ قلپ آب می‌خورد!

.

خجل شد از این‌همه "مَن"..

________________________________________

پ.ن:

1- گاهی "من"‌هایمان بیشتر از خودمان نیاز به مقتل‌خوانی و روضه دارند.. آن‌هم روضه‌های به‌روز!

2- از اول محرم تا امروزصبح، هنوز امام حسین شهید نشده! از اول محرم تا امروز هنوز رقیه بابا دارد.. نباشد که این ده‌روز را سیاه به تن کرده‌باشیم، روضه رفته باشیم، اشک ریخته باشیم، از فردا مشکی‌هایمان را از تن به‌در کنیم و یادمان برود که رقیه تازه از امشب بی‌بابا می‌شود، گاهی فکر می‌کنم چرا آن‌قدر که به دهۀ اول محرم بها می‌دهیم به دهۀ دوم و سوم بها نمی‌دهیم.. آخر رقیه تازه از بعداز دهۀ اول بی‌بابا می‌شود، غربت زینب تازه از بعداز دهۀ اول آغاز می‌شود.. قصۀ الشام الشام گفتن زین‌العابدین تازه از بعداز دهۀ اول شروع می‌شود..

 3- امشب شب‌جمعه است و شام‌غریبان.. فرصتی برای توبه بهتر از این خواهد بود؟ امشب دل‌هایمان را پر از حسین کنیم.. پر از غربت زینب، پر از خون.. دیگر محال است جایی برای بدی بماند..

4- محرمِ هرسال، فصل‌های کتابِ ده‌فصلیِ "فتح‌خون" شهید آقامرتضی آوینی را سعی می‌کنم طوری تنظیم کنم که در هر روز از دهه، یک فصل‌اش را بخوانم جوری‌که کتاب را با فصل دهم‌اش(آخرین فصل) در روزعاشورا تمام کنم.. دیشب هیئت یکی از بچه‌ها کتاب را دست‌م دید گفت" اینو میدی به من؟" کتاب تقریبا زوارش در این سال‌ها تاحدودی در رفته بود ولی مثل قالی کرمان که هرچه "پا می‌خورد" بر قیمت‌اش افزوده می‌شود، این کتاب هم از بس "دل خورده‌بود" هرسال بر جذابیت‌اش اضافه می‌شد، کتاب را دادم. امروز عاشوراست و بیشتر از قبلا دلتنگ فصل دهم‌ی هستم که امسال از آن محروم مانده‌ام... این مطلب را به غیراز عرض ریا(!) به این نیت گفتم که اگر کسی این کتاب را دارد معطل نکند و امروز جرعه‌جرعه از آن بنوشد خصوصا حالا که ظاهرا کتب شهید آوینی کم‌یاب شده و دیگر تجدیدچاپ نمی‌شود..

5- این روزها بیشتر از همیشه دل‌م عطر لاله عباسی گرفته است.. بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا..


 
 
امروز عاشوراست، این‌جا کربلاست، صدای مارا از قطعۀ 26 می‌شنوید:
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهدا

به بهانۀ فیلتر شدن قطعۀ٢۶ از بی بصیرتی قوۀ بی قوه!


این مطلب را به سبک قلم آقای حسین‌قدیانی نوشتم.

(هرچند "این‌قلم" از سال هزار و سیصد و هشتاد و اشک، وامدار "آن‌قلم" است.)

امروز عاشوراست، این‌جا کربلاست، حسین قدیانی نیست ولی صدای مارا همچنان از قطعۀ 26 می‌شنوید: این‌جا صحنۀ نبرد اراده‌هاست. این‌جا بهشتی‌ست که در آن همه بر مدارِحضرت‌ماه، برگردِخورشید می‌گردند و از شب‌پرستان بی‌زارند. این‌جا همه از عمقِ جان مدحِ‌ماه می‌کنند و به عشق اوست که با عَلَمِ‌ قَلَمشان می‌درخشند. این‌جا کسی با کسی عقد اخوت نبسته‌است جز با ستارگانِ حضرت‌ماه مادام که بر مدار ماه، ستاره‌ای روشن‌اند و برای قطعه، قلعه‌ای محکم. این‌جا اگر ستاره‌ها نویسنده را برادرشان خطاب می‌کنند، دلی می‌دهند و قلوه‌ای می‌ستانند نه برای بازی بی‌نظیرِنویسنده است با الفاظ، بلکه چون می‌دانند کلمه کلمۀ این قطعه نه با قلم که با خون ‌نوشته می‌شود.

این‌جا کسی نمی‌ترسد از اینکه برای باتوم‌به‌دست‌های غریبی بنویسد که جز آن‌ها همه در این مملکت حق آزادی دارند! این‌جا نوشتن از غربتِ ستاره‌ها و لعنِ سران‌فتنه و فحش بر منافقین افتخار است چون این‌جا هیچ‌کس از علی و خدای علی و خدای قرآن‌علی  با ادب‌تر نیست! این‌جا همه می‌دانند اباالفضل که باب‌الادب بود امان‌نامه را پاره‌کرد و کیست که در این قطعه، اهل مدینه و الگویش علمدارِ کویِ بنی‌هاشم نباشد! این‌جا همه در بیداری، سیرتِ خمینی را در سیمای خامنه‌ای می‌بینند و برای فهم این مطلب نیازی به خواب قیلوله ندارند، چون این‌جا "بصیرت" مشق‌ِ هرشب ستاره‌هاست. این‌جا کلا که به شما عرض‌می‌کنم همه انقدر سواد دارند که بدانند خامنه‌ای یک "آه" از خمینی بیشتر دارد ولی دیگر صدای آهِ علی از چاه شنیده نمی‌شود چون این‌جا همه می‌دانند تا خورشید در پسِ‌ابر است برای پیداکردنِ راه باید به ماه دخیل‌ببندند. این‌جا همه می‌دانند کسانی که سنگ خورشید را به سینه‌می‌زنند ولی امروز نور ماه را نمی‌بینند، فردا خورشید هم که بیاید، عینک دودی می زنند و از شراره‌های چشم‌های کثیفشان لعن آفتاب می‌بارد. این‌جا همه می‌دانند آنان که امروز سر بر آستانِ‌ماه نمی‌سایند اگر دیروز هم درکنار محمد بودند، فردای غدیر، ولایتِ‌علی را منکر ‌می‌شدند. این‌جا همه می‌دانند خامنه‌ای علی نیست ولی یقینا در این زمان مایۀ افتخار علی، خامنه‌ای‌ست و برای همین است که این‌جا همه می‌دانند اگر دیروز، دشمنِ‌خمینی، کافر بود، امروز، دشمنِ‌خامنه‌ای، منافق است. این‌جا هیچ‌کس نمی‌گذارد آن‌چه دیروز "بعثی‌ها" بر سر مملکت آوردند، امروز "بعضی‌ها" برسرمان بیاورند! این‌جا اگر بعضی‌ها بخواهند جام زهری به بابای‌ِ ماهِ ما تعارف کنند، دستِ عزرائیل می‌رود در آستین‌ِما و آن‌وقت دیگر کسی منتظر22بهمن نمی‌شود، در دَم در خیابانِ 9دی دراز به دراز می‌خوابانیم‌شان و تا قطرۀ آخر همان جام را می‌ریزیم در حلقشان تا زهرمار کنند و جنازه‌یشان راهم می‌بریم خاک می‌کنیم جلوی در خانه‌یمان تا هر صبح و شام پا بکوبیم بر قبرشان تا عذابشان را دوچندان کنیم و این‌جا کیست که نداند خانۀ ما همان بیت‌رهبری‌ست. این‌جا به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهند حتی در خواب هم به علی چپ‌ نگاه‌کند حتی درکنار محمد! این‌جا هیچ‌کس از راهِ‌ماه کوتاه نمی‌آید چون این‌جا همه می‌دانند عبای‌رهبری را خمینی دوخت برای خامنه‌ای. این‌جا همه از نسلِ نهِ ‌ده‌ اند، همه از نسلِ بابااکبرها و همت‌ها و باکری‌ها. این‌جا هیچ‌کس به فامیلِ‌قابیل نگاه نمی‌کند بلکه به آدمیتِ‌هابیل رای می‌دهد و برای همین است که این‌جا هیچ‌کس با خفاش در یک قاب، نمی‌گنجد چه برسد که با او هم‌عکس شود! این‌جا ستاره‌ها راهِ‌ماه را در کوثرِمرام‌نامۀ اطاعتِ‌محض از ولی‌فقیه دنبال می‌کنند نه در شناسنامه‌های ابترِخون‌فروشانِ هم‌سفره با شریحِ‌قاضی! این‌جا دیگر هرکس هِر را از بِر تشخیص بدهد می‌داند که ما اهل مدینه‌‌ایم، نه اهل کوفه‌، و نه اندک! آن‌ها خودشان‌اند که پست‌‌تر از اهل کوفه‌اند و غلط کردند بی‌شمارند! حیف که وقتمان پر است و فقط وقتِ زدنِ جوخه‌ها را داریم وگرنه از همین‌جا تک‌تک جوجه‌هارا هم با جوهرِ قلممان می‌نواختیم. اصلا این‌جا همۀ روزها عاشوراست، حرفی‌هست؟ این‌جا فریادِهمۀ امت این است که تا علی حاکم است همه راه‌پیمایی‌ها حکومتی است، حرفی‌هست؟ این‌جا اصلا نه فقط حسین‌قدیانی بلکه همه برای رفتن به راه‌پیمایی نوبت می‌گیرند تا سوار همان اتوبوسی بشوند که بابااکبر را برده‌بود جبهه، تازه جای‌ِمان هم نشود روی سقف‌اتوبوس می‌نشینیم و می‌رویم، حرفی‌هست؟ این‌جا حتی کسانی که راه‌شان هم نزدیک است راه‌شان را کج می‌کنند تا حتما با همان اتوبوس‌حکومتی به راه‌پیمایی بروند، حرفی‌هست؟ این‌جا نه فقط حسین‌قدیانی بلکه همه بعد از راه‌پیمایی روزه‌هایشان را با ساندیس‌های متبرکِ‌ حکومتی بازمی‌کنند. ساندیس‌اش را می‌خورند و نی‌اش را همه باهم به عشقِ نشاندنِ لبخندی بر رخسار حضرت‌ماه، فرو می‌کنند در چشم‌دشمن! و بعد که از چشمش بیرون‌کشیدند این‌بار فرو می‌کنند در چشم‌فتنه و بعدهم قابش می‌گیرند تا یادگار مستندی بماند برای نسل بعد. این‌جا همه باید حسابِ‌کارشان را خودشان بکنند تابعد بابتِ کوری چشمشان یا عَلَمی که بر کلۀ پوکشان کوفته‌شده به دنبال کارت‌ِجانباری و قاپیدن نامِ‌شهید نگردند چون این‌جا اصلا به ما مربوط نیست که مرگ بر ضد ولایت‌فقیه‌ای که سر می‌دهیم فحش‌خور چه کسی را مَلَس می‌کند! تازه این‌جا پوست ساندیس راهم لیوان می‌کنیم و نگه‌می‌داریم تا راه‌پیمایی بعدی هرچه که آب می‌خوریم با سلامی به یاد حسینِ‌دوران باشد و لعنی‌بر یزیدزمان. این‌جا هرچه شب‌پرستان جان‌بکنند محال است سری بالای نی برود. این‌جا ما تا همیشه زنده‌ایم و تا ما زنده‌ایم محال است عَلَمی که خمینی برافراشت و خامنه‌ای بر دست گرفت بر زمین بماند. این‌جا اگر کسی غلط زیادی بکند خودمان عاشورا را جلو می‌اندازیم و با عَلَمِ عباس چنان بر سرش می‌کوبیم که تا هفت نسل بعداز او فرق علف و العفو را از هم نفهمند و تا جان کثیفشان از تن به‌در روَد با ایزی‌لایف قرارداد مادام‌العمر ببندند. این‌جا همه از سال هزاروسی‌صدوهشتادواشک بهتر از همیشه حسینِ زمانشان را مدح می‌کنند و بیشتر از همیشه یزیدِ زمانشان می‌شناسند و لعن می‌کنند. این‌جا "خون" با ما پیمان ریختن دارد و "سر" با ما پیمانِ باختن! و برای همین است که این‌جا بصیرت را جز به شهادت معنا نمی‌کنند. این‌جا همۀ گل‌ها لاله‌اند ولی عطر گل‌محمدی می‌دهند چراکه این‌جا همۀ لاله‌ها عباسی‌اند. این‌جا اگر حتی اقتباس من هم به‌دل می‌نشیند نه از قلمِ‌ منِ کمترینِ کم‌سوترین ستارۀ حضرتِ‌ماه، بلکه از برکتِ خونِ سرورِقلم است..

فکر کردید قطعۀ 26 را فتح کردید و تمام؟! چه نشسته‌اید که همۀ ما  برای خودمان یک‌پا حسین قدیانی شده‌ایم! نوشتۀ بالایی که نوشته‌ام یک نمونۀ خیلی کوجکش!  نامۀ آقای حسین‌قدیانی حرف خودش نبود که! حرفِ‌دلِ همۀ ما افسران جوان جنگِ‌نرمِ امام‌خامنه‌ای بود! پس بفرمائید حکم جلب همۀ ما را صادر کنید و همۀ وبلاگ‌های‌مان را فیلتر کنید تا بالاترین و جرس و کلمه به ریش همه‌مان بخنند و در کارنامه عملتان بازهم خون‌دل خوراندن به امام‌خامنه‌ای مضاعف‌تر ثبت گردد! پارسال عاشورا آشوبگران آتش به زندگیمان کشیدند، امسال که آنان را خفه کردیم، شما آتش به دلمان بزنید.. یادتان نرفته که ما، راهِ خفه کردنِ آتش را خـــــــوب یادگرفته‌ایم؟! آری حقا که سرور قلمم سیدمرتضی آوینی راست گفت: و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام‌ها، وسعت کربلا به وسعت همۀ تاریخ است!

مواضع همسنگران در اعتراض به فیلتر قطعه 26:

1 و 2 و 3


 
 
کرم هایی در آرزوی پروانه شدن...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
 

بسم رب الشهدا


1- در حسینیه نشسته بودم وسایل‌م را جمع و جور می‌کردم، فهمیه و زهرا هم همینطور، محدثه و مریم آمدند کنار ما و به خوردن ترشک! دعوت‌مان کردند. یکی از اردوهای جهادی را باهاشان همسفر بودم، از همان موقع مهرشان بدجوری دردلم افتاده‌بود. زینب هم به ما پیوست. با اوهم در همان اردوجهادی همسفر بودم و همکار. جمع‌مان جمع شد و خوردن ترشک منجر به خوردن برنج پرورده شد! بسته‌اش را که بازکردیم همه به هم خیره شدیم و باهم گفتیم کِرم! و بعد پقی زدیم زیر خنده! واقعا شبیه کرم‌ِسرخ‌کرده بود، اطرافیان راهم بی‌نصیب نگذاشتیم، بسته را در حسینیه می‌چرخاندیم و می‌گفتیم بفرمائید کرم‌سرخ‌کرده میل کنید! هرچه بود که خوشمزه بود.

2- به هوای خوردن ترشک و کرم‌ها(!) حرف‌مان گل انداخت. از هر دری سخنی، به این‌جا رسیدیم که همه‌مان چقدر در سوال‌های‌مان وامانده‌ایم وکمتر کسی توانسته پاسخ‌گوی سوالات‌مان باشد، سرِ دردودل باز شد. اول، همۀ تقصیرها را به گردن این‌و‌آن انداخیم، از نهادهای دولتی و غیردولتی گرفته تا روحانی محل و استاد و .. ولی کم‌کم توپ افتاد در زمین خودمان! گفتیم انصافا چقدر برای مطالعه وقت گذاشته‌ایم تا به حال؟ گفتیم بچه‌ها اصلا بیاییم همین شش نفری که هستیم برای خودمان هم که شده به طور جدی مطالعه را شروع کنیم، مثلا از سیر مطالعاتی شهید مطهری...

3- محدثه می‌گفت الان از این حرف‌ها می‌زنیم ولی بعد از اردو همه را فراموش می‌کنیم و به‌دنبال کارمان می‌رویم، گفتم خب بیاییم همین‌جا یک عهدنامه ترکمان‌چای(!) بنویسیم تا یادمان نرود! هفته‌ای یکبار دور هم جمع شویم و حولِ موضوع موردمطالعه باهم بحث کنیم! اگر سوالی بی‌جواب ماند، جور کردنِ استادش بامن! (البته همان‌جا زیرزیرکی به امام رضا گفتم حالا من یک حرفی زدم که جمع ازهم نپاشد وگرنه شما که می‌دانید چیزی در چنته ندارم! جور کردنِ استادش باخودتان آقا)

4- عهدنامه را نوشتیم و امضا کردنش را موکول کردیم به نیمه شب که باهم بیدار شویم و شب آخر اردو را در حرم آقا بگذرانیم، هرچند، هیچ‌کدام‌مان امیدی به بیدار شدن نداشتیم! اسم رمز را گذاشتیم "کِرمِ سرخ کرده"

5- هر شش‌تایی‌مان با همان اسم رمز(!) بیدار شدیم، سریع حاضر شدیم و راه افتادیم. تا نیمۀ راه کلی باهم گپ زدیم. اسم گروه‌مان خود به خود شده بود:"گروه کرم‌های سرخ‌کرده". نیمۀ دوم راه هم به ذکری که زیر لب می گفتیم گذراندیم. حدود ساعت 12نیمه‌شب بود که از درِ باب‌الجواد وارد حریمِ‌حرم شدیم و باهم اذن دخول خواندیم..

6- ضلع شمال غربی صحن جامع رضوی، همان وسط روی زمین دورهم نشستیم، نقشه حرم را گذاشتیم وسط و دورش حلقه زدیم. گفتیم برویم یک جایی که قبله و امام رضا هردو روبری‌مان باشد و آنجا عهدنامه را امضا کنیم. نگاهی انداخیتم، انگشت اشاره همه‌مان بر روی نقشه، به سمت یک نقطه رفت.. صحن انقلاب

7- در مسیر صحن انقلاب به صحن جمهوری رسیدیم، بازهم همان وسط دورهم حلقه زدیم و نشستیم روی زمین، هوا سرد بود و زمین هم سرد اما دل هرشش‌تایی‌مان گرمِ گرم بود، حرف از دیوانه بودنمان(!) شد و اینکه شرط اول قدم آن است که مجنون باشی! گفتیم تا به صحن انقلاب نرسیده‌ایم هم غیر از اسم بامسمایی(!) که داریم یک اسم محرمانه‌ برای هدف‌مان انتخاب کنیم و هم حرف‌هایمان را یک‌کاسه کنیم تا برای جلسۀ اصلی با امام رضا آماده باشیم. اسم‌های مختلفی سر زبان‌مان آمد، محدثه نگاهی به پرچم سبز گنبد انداخت و گفت "سقا". اسمی را گفت که انگار نوک زبان همه‌مان بود.. چه بهتر از این! در دلم این نوحه به‌پا شد: اذن دخول حرم تو یا اباالفضله...

8- از ساعت 12 شب که راه افتاده بودیم بعداز 3ساعت طواف، بالاخره رسیدیم به صحن انقلاب، وسط صحن روبه قبله و امام رضا و کربلا نشستیم، دست راست‌مان سقاخانه بود! روبروی‌مان پنجره فولاد! عهدنامه را درآوریدم و طی مراسم کوچکی امضا کردیم. دست‌هایمان را به نشانِ پیمان، روی هم گذاشتیم و تسبیحی که از یک جانبازِ اهلِ دلِ آسایشگاه مشهد گرفته بودیم را روی دستهای‌مان گذاشتیم. قرار بعدی راهم گذاشتیم جمعۀ بعد در حریمِ بانوی مهتاب، حرمِ حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها، یادم آمد یک فایل صوتی درمورد امام رضا چندسالی در گوشی‌ام خاک می‌خورد، از سرِنداری همان را گذاشتم و نمی‌دانستم می‌شود همۀ داروندارمان. گذاشتن همان و هاج و واج شدن همه‌مان از آن‌همه نشانه، همان! انگار کل این مداحی را مداح برای آن شبِ ما خوانده بود.. دل‌هایمان در آن نیمه شبِ سرد چنان گرمِ کربلا شد که وصف‌شدنی نیست..

و چه قندی در دلم آب شد لحظه‌ای که محدثه نگاهم کرد و گفت:

یاد تو افتادم جایی که مداح خواند: من میخوام زیبا بمیرم، عین عاشقا بمیرم.. 

یا امام رضا

حقا که اذن دخول حرمِ تو یا ابالفضله...

عکسهای عهدنامه و فایل صوتی بسیار زیبای خدارسان در ادامه مطلب...