کوثر - کوثر - نجف ... کوثر به گوشم

هیچ‌کس را جز یاران حسین راهی به‌سوی حقیقت نیست..."شهید سیدمرتضی‌آوینی"

حقا که این خطی از حکایت مستان کربلاست...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

یاهادی


: خاله یک قولی میدی؟

- چه قولی گلم؟

: خاله بعداز اردوی‌جهادی که از روستامون رفتین هنوز هممون وقتی میریم مدرسه چادر میپوشیم، سرودهایی که برای امام‌زمان و امام‌حسین و شهدا یادمون‌دادید همیشه با بچه ها میخونیم، تازه قراره سه‌روزدیگه ببرنمون شهر تا براشون سرود بخونیم؛ خاله اگه بدونی ما هممون عکس‌های امام و رهبرو... ما با همه وجودمون... ما  خیلی رهبرو دوست‌داریم... شما که تهرانی هستی میشه وقتی رهبرو دیدی...

- من فدای اون هق هق‌ت بشم، قربون اون قلب پاکت برم، بگو گلم، چی میخواستی ازم؟

: خاله نمی‌تونم بگم...این بغضی که توگلوم مونده نمیذاره... اصلا هیچی خاله فقط وقتی رهبرو دیدی بهشون بگو... بگو یک ‌دهاتی سلام رسوند.../

وهمین تماس تلفنی دیشب، از یکی از روستاهای خیلی محروم دوردست، زمینه‌ای شد برای آتش‌بسِ دعوای عقل و دلم برسر شرکت در مسابقه بوی‌سیب، فکر نکن برای این مسابقه قرار است آسمان و ریسمان به‌هم‌ببافم، نه! قضیه چیز‌دیگریست، تا آخرش را خوب بخوان... شاید مخاطبِ کربلاییِ من، خودِ تو باشی!


طبق معمول رادیو معارف روشن بود، الحمدالله که به لطف مادر عزیزتر ازجانم، رادیو‌معارف را از وقتی خودم را شناختم، میشناسم؛ خیلی وقت است که فرکانس رادیوی‌خانه و تلفن‌همراهم بر این‌موج تنظیم‌است و در زمان اتصال به اینترنت هم که برموج صدای‌اسلامش زبان انگلیسی‌ام را تقویت میکنم، بگذریم،صدای تایپ کلمات و بعد نوای گرم حاج محمود کریمی که میخواند: ارباب بی‌کفنم حسین... و  در آخر صدای دونفر که همزمان میگویند سفر به کربلای معلی... وباز دعوای چهل روزۀ عقل و دلم تازه شد: عقلم گفت: ببین دل! باز شروع نکن! وقت نداری! درس داری، بنشین درسهایت را بخوان. این لیاقت هاهم به تونیامده، توفیق رفیقیست به هرکس ندهند! پرطاووس قشنگ است به کرکس ندهند...

دلم که مظلومانه در مقابل کنایه عقلم خون در وجودش چون اشک میچکید با التماسی که در تپش‌هایش نهفته بود گفت: من ناقابلم، قبول! بی‌لیاقتم، قبول! کرکسم، قبول! ولی مگر نوشتن یک پست، آن‌هم به عشق مولا، چقدر طول میکشد؟ آن‌هم پستی که برای برنده شدن در مسابقه نیست، دلنوشته‌ای که فقط برای التماس‌دعاست، ازجنس التماس‌دعایی که آن دختر پاک و معصوم روستایی داشت...

دیگر دلم به حال دلم سوخت! سری زدم به بوی‌سیب، آیین نامه و سوالات متداول را اول از همه خواندم، به سراغ یادداشت‌های منتخب که رفتم نسیمی دروجودم وزید که میگفت اینها همه از تو بهترند، نه فقط در نوشتن! که حتی وجودشان ازتو برتراست و تک تکشان برای زیارت از تو لایق‌ترند... بیا و حرف دلت را در قالب این مسابقه به گوششان برسان‌، شاید خدا خواست و برندگان این مسابقه پست تورا خواندند و دلشان به حال دل تو سوخت و وقتی زائر کربلا و نجف و کاظمین و سامرا شدند و بوی سیب در مشام قلبشان پیچید به یاد  کوثری دلشکسته هم سلامی دادند... و شاید همین سلامشان روزی تورا هم به آرزویت رساند و رساندت به کربلا...

بگذار جمله پایانی‌ام همان جملۀ نغز و دلنشین پایانی بیانیه هیئت‌داوران در دوسال‌گذشته باشد، ای برگزیدگانی که از شب‌قدر و عرفه دعوتنامۀکربلایتان قبل از هیئت‌داوران به امضای مولا رسیده است...

"حسینیه دلتان معطر به بوی سیب باد"

یاعلی