کوثر - کوثر - نجف ... کوثر به گوشم

هیچ‌کس را جز یاران حسین راهی به‌سوی حقیقت نیست..."شهید سیدمرتضی‌آوینی"

قدیانی یک -قَد- از آوینی بیشتر دارد...
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠
 

 

بسم رب الشهدا

 

   چندروزی بود که به قطعه سرنزده بود. قدیانی‌یِ خون‌َش کم‌شده‌بود انگار.

از سال هزاروسیصدوهفتادوفتح، سرورقلمش شده بود آوینی و

از سال هزاروسیصدوهشتادواشک، قدیانی شده بود سُروردلش.

قدیانی یک واو از آوینی کمتر و یک قاف و دال از آوینی بیشتر دارد. واوِ آوینی شاید مثل حروف مقطعه رمزی باشد بین مکه"و"فکه. رمزی که جز رمل‌های فکه هیچ‌کس نمی‌تواند درموردش فک‌بزند. اما برویم سراغِ آن قاف و دالی که قدیانی بیشتر از آوینی دارد، این «قد» (به فتح قاف) دقیقا ثمرۀ همان چیزی است که آوینی به‌خاطرش روایت‌فتح را می‌ساخت. قدیانی یک‌نفر نیست. قدیانی نمایندۀ یک‌نسل است. نمایندۀ نسلی که همراه با شیرمادر اشک‌های زینبیِ‌مادر را هم نوش‌کرده. آن‌هم چه‌اشکی! مثل همین شخصیت داستان که هروقت زیاد قربان‌صدقۀ قلمِ سَرورقلمش می‌رود و صدایش را باخود زمزمه می‌کند مادرش می‌گوید:

   "حق‌داری که هم‌چون بعضی هم‌نسلی‌هایت نیستی و به‌جای موسیقی سنتی و پاپ، موسیقیِ صدای این سید آرامت می‌کند. حق‌داری دخترم، آخر، همین صدایی که نمی‌شناختم در برنامۀ روایت‌فتح دلم را چنان برهم ریخت که جز با بدرقۀ پدرت به جبهه آرام‌ نشد. و تو هم‌ که تک‌دخترباباییِ بابایت بودی درفراغش جز با صدای همین سید در آغوشم آرام نمی‌گرفتی. وضو می‌گرفتم و می‌نشستم به پای روایت‌فتح و شیرت می‌دادم، صحنه‌های سراسر نور و سرور جبهه‌ها با صدایی محزون روایت می‌شد و اشک بود که از گونه‌هایم می‌چکید بر روی گونه‌های تو و هم‌چون پیچک تا کنارۀ لبت می‌آمد و توکه انگار اشکِ‌شور را بیشتر از شیرِشیرین دوست‌داشتی، چنان آن‌را می‌خوردی که انگار داری شیرعسل میخوری! جنس آن اشک از جنس همین اشک‌هایی است که امروز پای منبر روضه‌خوان ازچشم‌هایت جاری‌ست. از جنس همین اشک‌هایی است که وقتی حضرت‌ماه را می‌بینی یا صدایش را می‌شنوی درچشمانت حلقه می‌زند. از جنس همین اشک‌هایی که هروقت نوشته‌های سَروَرقلمت یا سُرورِدلت را میخوانی باعث مکث در خواندنت می‌شود. و حالا تو و اهالیِ قطعه انگار یک «قد»وبالا بیشتر از ما انقلابی شده‌اید! شاید این «قد»وبالایی که می‌گویم به اندازۀ همان «آه»ی باشد که خامنه‌ای بیشتر از خمینی دارد، و همین "قد"وبالای بیشتر است که نمی‌گذارد امروز "آهی" از "چاهی" برخیزد. انگار «قدِ»زبانِ قلم‌تان هم یک‌سروگردن که چه عرض‌کنم، سیصدهزارسرورگردن بیشتر از زبانِ قلمِ ماست. سیصدهزارسروگردن از دهۀ شصت هجری‌شمسی ولی از جنس هفتادودوسروگردن دهۀ شصت هجریِ‌قمری. آن‌قدر که این‌قدر با خامنه‌ای ندار شده‌اید که می‌گویید بیت‌رهبری خانۀ‌ شماست. آن‌قدر که این‌قدر چشم بصیرتتان بازشده که نمی‌گذارید کسی به "علی" چپ نگاه‌کند حتی در خواب! آن‌قدر که این‌قدر «قدِ»نی‌های ساندیس‌تان هم‌چون «قدِ»فهم‌تان بالا رفته که هنوز فرونکرده در چشم دشمن، دشمن از ترس به خود کارخرابی می‌کند. حتی «قد»باتوم‌های‌تان هم انگار از باتوم‌های زمان ما بیشتر شده. آن‌قدر که اگر دیروز پدران‌تان سوار اتوبوس می‌شدند و به جبهه می‌رفتند امروز شما حتی روی سقف همان اتوبوس می‌نشینید تا به مسیر ماه‌پیمایی برسید..."

   تمام دیالوگِ مادرِ شخصیت داستان را این‌جا نوشتم تا معنا کنم آن «قد»ی که قدیانی بیشتر از آوینی دارد. دقت‌کنید که نخواستم بگویم قدیانی، آوینی را گذاشته در جیب‌بغلش! خواستم بگویم قدیانی دقیقا همان‌شده که آوینی به‌خاطرش دوربین به دست گرفت و به خط مقدم رفت و روایت‌فتح را ساخت! قدیانی همان‌شده که آوینی به‌خاطرش مقاله‌ها و سرمقاله‌هایش را در عصری نوشت که فهمِ بعضی اطرافیانش از عصر او عقب‌تر بوده. قدیانی همان‌شده که آوینی به‌خاطرش "فتح‌خون" را نوشته. فتح‌خونی که فصل دهم‌اش ناقص مانده و اگر امروز علمِ قلمِ قدیانی، سیصدهزار «قد»وبالا بیشتر از هم نسلی‌های آوینی‌ست دقیقا به‌خاطر این است که فصل دهم کتاب فتح‌خون آوینی را در "نه‌دی" نه با قلم که با خون تمام کرده. قدیانی همان‌شده که آرزوی آوینی بوده و هست و مطمئنا آوینی آرزو داشته قدقلم فرزندانش بیشتر از قدقلم خودش باشد. او مصالح را برای قدیانی آماده کرد و حال، قدیانی یک «قَد» از آوینی بیشتر دارد و قدیانی اگر امروز عرض زندگی‌اش بیشتر از طول زندگی آوینی نباشد و "قدعلمش" بیشتر از "قدقلم" آوینی نباشد، خیانت کرده درحق قطره‌های خونی که چکیده شده بر رمل‌های فکه‌ای که مکه در مقابلِ عطشِ هرذرۀ آن رمل‌ها، سرتعظیم فرود می‌آورد و بدان که قدیانی یک فرد نیست، قدیانی قلمی است که نمایندۀ یک نسل است! نسلی که آوینی به‌خاطرش آسمان را چون گنجینه‌ای، در "روایت‌فتح" قاب‌گرفت و برای نسلِ نه‌دی به ارث گذاشت...

   برویم سراغ شخصیت داستان. چندروزی بود که به قطعه سرنزده بود، قدیانی‌یِ خون‌َش کم‌شده‌بود انگار. بالاخره سایت قطعه 26 بالا آمد. امشب حال‌وهوای جدید و بهاری و جالب‌انگیزناکی داشت قطعه. رواق را که دید انگار حال‌وهوای "بهشت‌زهراییِ" قطعه برایش "بهشت‌رضایی" شد. ستاره‌هایی که تا قبل از این فقط در کامنت‌ها چشمک می‌زدند، همه‌شان از کامنت‌ها بیرون آمده و در آسمانِ قطعه، طلوع کرده و صورت‌فلکیِ حضرت‌ماه را ترسیم نموده‌بودند، هر رواقی به نامی از ستاره‌ها مزین شده بود. یادش آمد دیشب را که از صورت‌فلکیِ "دب‌اکبر" دوستارۀ "دبه" و "مراق" را نشان‌کرده‌بود تا درامتداد آن‌ها "جُدی" را پیدا کند ولی ساختمان‌های بلند نمی‌گذاشتند. اصلا باید بگوییم دانشمندان عوض کنند نقشۀ آسمانِ شبِ معروفِ ستارگان را. مگر نقشه‌ای زیباتر و دقیق‌تر از نقشۀ این شب‌های آسمان قطعه وجود هم دارد؟ ترجیح داد مثل همیشه که پیدا کردنِ ستارۀ"سها" را بیخیال می‌شد از صورت‌های فلکی و نام‌های مسخره‌شان، خود را رها کند در آسمان زیبای قطعه، و ستاره‌های حضرت‌ماه را یکی‌یکی در امتدادهم رصد کند. در علم‌نجوم هرستاره‌ای یک "قدرظاهری" دارد هرچه این عدد برای ستاره‌ای کمتر باشد یعنی روشنایی‌اش برای چشم غیرمصلح بیشتر است. ستاره‌هایی با قدرظاهری 1 تا 6 را باچشم میتوان دید و از 6 تا 21 را فقط با تلسکوپ می‌توان دید. ستاره‌ای که قدرظاهری‌اش 1 باشد یعنی خیلی پرنور است، اگر منفی باشد که یعنی خیلی پر نورتر است (بهتر است در اینجا خِیلی را خَعلی تلفظ کنید) مثلا ستاره‌ای که بیشترین قدرظاهری را در شب دارد شعرای یمانی است که قدرظاهری‌اش حدود منفیِ یک و شش دهم است. با خودش فکر می‌کرد اگر شعرای یمانی می‌آمد و این آسمان ستاره‌باران قطعه و قدرهای ظاهری و باطنی ستاره‌های حضرت‌ماه را می‌دید بلاشک می‌رفت و چون "سها" می‌چسبید ورِدلِ "عناق" و سالی به دوازده ماه رخ نشان نمی‌داد.

    بازهم برویم سراغ شخصیت داستان! چندروزی بود که به قطعه سرنزده بود، قدیانی‌یِ خون‌َش کم‌شده‌بود انگار. بالاخره سایت قطعه 26 بالا آمد. ظاهرا مسابقه‌ای برقرار بود که از قرار تا امشب هم بیشتر فرصت نداشت. مقصدمسابقه کربلا بود و از هر هفت آسمانِ قطعه، یک‌ستاره قراربود نینوایی شود. ستاره‌هایی که برای ماه، ستاره‌ای روشن‌اند و برای قطعه، قلعه‌ای محکم. ستاره‌هایی که برات کربلای‌شان نه بعداز امشب، که از شب‌قدر به دست "پدراُمت" امضا شده‌است. پس با این حساب از همین اول کاری خودش را کاملا از توفیق این رصدشدن مبرا دانست و شرکت در مسابقه را بیخیال شد. چون‌که اولا اگر خیلی هم خودش را جزء ستاره‌های دست‌بالا فرض می‌کرد، قدرظاهری خودش چیزی بود در حد ستارۀ "سها" پس در این هفت آسمان قطعه، نه برای ماه ستاره‌ای روشن بود و نه برای قطعه، قلعه‌ای محکم. ثانیا تعداد لغات متن مسابقه باید بین 500 تا 1000 کلمه باشد که تا همین‌جا که هنوز داستان را ننوشته بود تعداد کلماتش به حساب شمارندۀ word، شده‌بود چیزی درحدود 1000 و اندی لغت! و ثالثا مهلت مسابقه تا 5 فروردین درج شده بود که با نگاهی که به تقویم و ساعت انداخت دید که یک ساعتی بیشتر به انتهای زمان مسابقه نمانده و تا او این متن را به پایان برساند و ویرایش کند و ارسال کند، ملت از کربلا هم برگشته‌اند!

   چیزی غیر از هوسِ شرکت در مسابقه سرانگشتانِ قلمش را قلقلک می‌داد تا بنگارد خاطره‌ای را که برایش خیلی باصفاانگیزناک بود. خلاصه که بیخیال مسابقه، عشقش کشید تا دستش را بگذارد زیرچانه و زل بزند به لب‌تابش و کم‌کم خاطره‌ای تصویری را بریزد در قالب کلمات و کیف کند از این تخلیۀ عاطفی! مهار دلش کشیده شد به سمتی که خاطره‌ای "کوتاه" را از آخر به اول، ولی "بلند" تعریف کند...

    مدتی بود به سرمبارک او و دوستش زده بود که همۀ کارهای فرهنگی و غیرفرهنگی‌ را برای مدتی تعطیل کنند و بروند در دوره‌ای فشرده، قرآن را همراه با تفسیر حفظ کنند و آن وقت بیایند ادامه کارهای فرهنگی و غیرفرهنگی را از سربگیرد تا بلکه این بار هرچه در کلام و قلم و هنرشان می‌تراود حدیث‌رب باشد نه حدیث‌نفس! یک‌ماه‌ی گشتند و هرچه آموزشگاه برای حفظ قرآن بود را رصد کردند و عاقبت یک‌جا را با استشاره و نهایتا استخاره پسندیدند، ولی بعد فهمیدند که حدود یک‌ماه‌ی هم طول می‌کشد تا آن آموزشگاهِ محترم، او و دوستش را رصد کند و بعداز امتحان ورودی آیا آن‌ها را بپسندد یا آیا نپسندد! با دخیل شدن به شهدا شکرخدا در آزمون و مصاحبه پذیرفته شده و وصال حاصل شد. شروع کردند به حفظ قرآن. روزی یک صفحه حفظ می‌کردند. جزء30 تمام شد و به امتحان پایان جزء رسیدند. با دوستش در محراب مسجد نشسته بودند و خود را برای امتحان فردا آماده می‌کردند. برای حفظ شماره سوره‌ها و صفحه‌ها و آیات، رمزگذاری‌های بامسمی و بی‌مسمی می‌کردند. همانطور که داشت برای خودش سوره فجر را مرور می‌کرد، یک‌آن یادش آمد آن روزی را که در خانه، کنترل تلویزیون را دستش گرفته بود و با دکمه‌هایش ور می‌رفت، روی شبکۀ قرآن مکث کرد. مجری حدیثی از معصوم علیه‌السلام را نقل می‌کرد به این مضمون که هرکه در نماز واجبش بر قرائت سوره مبارکۀ فجر مداومت داشته باشد در قیامت با حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام محشور خواهدشد، یادش آمد که در آن لحظه چقدر دلش غنج رفت برای روزی که بتواند این سوره را درنماز "ازحفظ" بخواند (چون قرائت سوره‌ای در نماز واجب از روی قرآن کراهت دارد و بهتر است "ازحفظ" خوانده شود) این جریان مربوط به چندین ماه قبل از این بود که به فکر دورۀ فشردۀ حفظ قرآن بیفتد و او اکنون سورۀ فجر را در یک رکعت از دو رکعت نماز صبحش قرائت می‌کرد و در این فکر بود که راستی آیا بابت این موهبت خدا را شکر کرده‌ یا نه که یک دفعه صدای دوستش او را به خودش آورد...

دوستش گفت: همه‌اش یادم می‌رود که سورۀ فجر سورۀ هشتادونهم قرآن است! به نظرت چه رمزی بگذارم تا یادم نرود؟

   دستش را گذاشت زیر چانه و با قیافه عارفانه‌ای به محراب‌مسجد خیره شد... سفرۀ هفت‌سین سالی را به‌خاطر آورد که نام سورۀ فجر و اباعبدالله را یکجا برایش تداعی میکرد. همان سالی که دم‌دم‌های تحویل سال، شده بود مثل مرغ‌پرکنده، نمی‌دانست چرا آن‌همه هیجان دارد، انگار قرار بود در لحظۀ تحویل سال اتفاق خیلی مهمی پیش بیاید. رفت از جانمازش مخلوطی از خاک شلمچه فکه شرهانی طلائیه و کربلا ریخت در یک ماست‌خوری چینیِ گل‌سرخی و گذاشت سر سفرۀ هفت‌سین، همه‌اش فکر می‌کرد دقیقا در لحظۀ سال تحویل به کجا نگاه کند یا چه بگوید و از همین قبیل فکرهای آشفته‌ای که خودش هم نمی‌دانست از کجا در دلش ریخته و مدام در فکرش وول می‌خورد. تیک‌تاک تیک‌تاک که تمام شد و توپ تحویل سال که درشد یک‌هو بی اختیار خیره ماند به خاکِ سرسفرۀ هفت‌سین و دوزانو شد و دست برسینه گذاشت و گفت السلام علیک یا اباعبدالله و با چه آرامش و عطرسیبی تحویل شد سالش...

 یکباره انگار که توپ بازیِ فرشته‌های آسمان از دستشان در رفته‌باشد و از آن بالای محراب، محکم بر سر او کوبیده شده باشد رو به دوستش کرد و بلند گفت فهمیدم!

دوستش گفت: خب؟

او هم گفت مگر امسال نبود که این فکر نورانی به مخ مبارکِ جفت‌مان خورد که حفظ قرآن را شروع کنیم؟

دوستش گفت: خب؟

گفت مگر این کار یک کار نورانی نیست؟

دوستش گفت: خب؟

گفت آیا این اتفاق و این تصمیم، فجرِ زندگی ما محسوب نمی‌شود؟

دوستش گفت: خب خب؟

گفت خب جناب آی‌کیو بجای اینکه انقدر خب خب کنی فکر کن ببین امسال چه سالی است! خب عزیزدل خواهر در سال 89، فجر زندگی ما اتفاق افتاد! سوره فجر هم سوره هشتاد و نهم قرآن است دیگر! حالا افتاد؟!؟

دوستش که اشک در چشمانش حلقه زده بود به سبک فیلم‌های هندی چنان پرید و همراه با جیغِ نیمه‌بنفشی او را بغل کرد که اگر کسی آن دو را می‌دید فکر می‌کرد خواهران غریب بعد از سال‌ها تازه امروز همدیگر را پیدا کرده‌اند.

پیام بادُر‌گانی (بر وزن دُرنجف) انتهای داستان: (جهت خودشیرینی در دم و دستگاه خدا)

سورۀ مبارکۀ فجر 30 آیۀ کوتاه دارد. حضراتی که وقت ندارید همۀ قرآن را حفظ کنید، اگر روزی یک آیه از این سوره حفظ کنید یک‌ماهه این سوره مبارکه را حفظ می‌شود و می‌توانید یک عمر از قرائت آن در نماز واجب نور بگیرید و در آن دنیا هم با سید و سالار شهدا حضرت اباعبدالله الحسین محشور شوید.. ضمن اینکه ترجمه و تفسیر این سوره خصوصا آیات 15 و 16 سوال‌های مهم زندگی شما را پاسخ می‌دهد..