کوثر - کوثر - نجف ... کوثر به گوشم

هیچ‌کس را جز یاران حسین راهی به‌سوی حقیقت نیست..."شهید سیدمرتضی‌آوینی"

هم زادِ اذانِ رمضان ام... تب هم ندارم! (بر وزنِ: هم زادِ بهارم، تبِ باران دارم)
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
 

بسم رب الشهدا

 خواستم از اذانِ ظهرِ بیست و پنجمین روزِ رمضان المبارکِ سالی بنویسم که با به دنیا آمدن بنده نمی دانم بگویم مبارک تر شد یا نامبارک تر، خواستم از اعتکافی که با رفقای هنری در مسجد لرزاده داشتم، از آن محراب و معماری قشنگ مسجد و کسوفِ ماه ی که آن شب برخی! نگذاشتند بروم پشت بام مسجد و با دوربین دوچشمی که با خودم برده بودم روئیتش کنم و آخر مجبور شدم از لای شاخ و برگ های درختان کوچه پشتیِ مسجد پیدایش کنم، یا از پادکست های سحرگاهی یا واحد تفکیک زباله  و رفقای بازیافتی ام بنویسم، خواستم از چشم های خمارلاکی و سینۀ طلاییِ پرپرک  و بوق بوق های این فنچ های جقله ام بنویسم، خواستم از نحوۀمرگِ آن عصای دستم و دوهفته ای که به خاطر سکتۀ ناقصِ لپ تاپ محترمه، بین ایستگاه مترو قلهک تا مجتمع پایتخت واقع در میرداماد، سعی صفا و مروه می کردم و تاوان حجاب و عشوه نیامدنم برای آقایان واحد خدمات را با "سرِکار ماندن" و "امروز برو فردا بیا" و از دست دادن اطلاعات و رمان نیمه کارۀ دوست داشتنی ام دادم بنویسم، خواستم از مزارِ زندان گونۀ شهدای گمنام محله مان در کنار امام زاده اسماعیل که به خاطر بی تدبیری خیلی وقت است می بینم که در انحصار داربست فلزی محصور شده بنویسم، خواستم از دلتنگی برای روزهای خوشِ بارانی و  رم کردنِ غزال دل خونم و غزل های شرحه شرحه ام بنویسم، خواستم از حال و هوای حفظ قرآن و آیه های سرشار از مفاهیم جالب انگیزناک و ایده های فیلمنامه ای ام بنویسم، خواستم از حال و هوای شهر بانوی مهتاب که به لطف خدا مدتی است مهمان اش شده ام بنویسم................ در گیرو دار این خواستم ها و بنویسم ها بودم که ناگهان نگاهِ دلم به چشم های زیبا و گیرا و معصومی دوخته شد که اکنون فرسنگ ها از من فاصله دارند. آن هم نه یک جفت چشم، جفت جفت چشم هایی که گاهی بیانگر شیطنت، گاهی درخواست محبت و گاهی کنجکاوی بودند.. در همۀ عمرم چشم هایی به زیباییِ چشم های کودکان محروم روستایی ندیده ام، چشم هایی که بی پرده و بی دروغ تا عمق دل هایشان را نشان می دهد، نه مثل چشم های ما شهری هایی که گاهی که گاه اش باشد عاشق اند و گاهی که گاه اش نباشد عاقل اند!

و من هرسال این چشم های پاک و معصوم را فقط به برکت اردوهای جهادی می توانم زیارت کنم، فرق نمی کند روستایش مربوط به کدام بخش و شهر و استان باشد، فقط مهم این است که این چشم ها متعلق به کودکان روستایی باشد که از بدو تولد به روی محرومیت باز شده، همیشه در انتهای محرومیت نورانیتی است که هیچ جای دیگر نیست..

و زیارت چشم های فریبای کودکان روستایی را امسال مدیون دعوت اجباریِ گروهی از بچه های دانشگاه خواجه نصیر و امام صادق علیه السلام شدم. دعوتی که هرچه کردم از زیرش در بروم نشد و گرفتار شدم و این گرفتاری دچارم کرد به مهر دوستان دانشجویی که تا امروز هرچه گذشته محبتشان درقلبم بیشتر نشده باشد، کمتر نشده. دانشجوهایی از جنس خودم که دک و پز دانشجویی را رها کرده و هرچه داشتند در دستِ دل گذاشته و به روستا آمدند تا خودشان را در چشم هایی پیدا کنند که زیبایی اش شاه راهِ نفوذ شیطان به دل را می بندد. خواهرانی پاک و برادرانی اهل ریاضت! انقدر اهل ریاضت که به ندرت هایی که غیر از بی سیم، هم کلامشان می شدی کاملا میفهمیدی که داری با "یک مـرد" حرف میزنی! و خدا هم چه خوب مزد یکی از همین برادران "اهل ریاضت" را داد و آن برادر، در راه برگشت از همان اردو، شهید شد و شد "اهل شهادت"... تا بعداز مدت ها ببینیم هنوز هستند مردانی از نسل غیرت عباس، از جنس خدمت های بی منتِ همت..... انشاالله که از سرداران سپاه حضرت ماه باشند و عاقبت در رکاب حضرت خورشید لاله گون گردند......

شادی روح فرمانده مان، مسئول کل اردوهای جهادی دانشگاه خواجه نصیر

شهید حسین مومنی،

دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه خواجه نصیر

صلوات