کوثر - کوثر - نجف ... کوثر به گوشم

هیچ‌کس را جز یاران حسین راهی به‌سوی حقیقت نیست..."شهید سیدمرتضی‌آوینی"

از کربلا که آمدی، خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد..
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
 

بسم رب الشهدا

باورش نمی آمد بعد از بیست و پنج روز تنفس در ناب ترین زمان ها و پاک ترین زمین های عالم برگشته به شهری که در آن خبر از همه چیز هست الا بهترین های عالم. آخر، آخرین شب جمعۀ90 را تا طلوع آفتاب در حرم اباعبدالله الحسین در کنار بهترین دوستانش به سینه زدن و حسین حسین گفتن و استشمام عطرسیب گذرانده بود؛ غروب خونبار شلمچه و زمزمۀ کمیل و امن یجیب برای همۀ جانبازان شیمیایی خصوصا پدر خودش که در شلمچه ریه هایش آلوده شده بود، رزق اولین شب جمعۀ سال جدیدش شد و دومین شب جمعۀ91 هم که به توفیق خادم الشهدا بودنش همجوار بود در کنار استخوان های کفن پیچ شدۀ 22شهید تازه تفحص شده از فاو و مجنون. 22تایی که 11تایشان گمنام بودند؛ 22تایی که بعضی هاشان غواص های عملیات والفجر8 بودند. والفجری که رمز عملیاتش "یا زهرا" بود. شهدایی که طریقۀ تفحص شدن و بلاهایی که بر سر پیکرهایشان آمده را فقط خود بچه های تفحص، دلِ روایت کردنش را دارند. اما حالا سومین شب جمعه 91 را محکوم شد به خون دل خوردن در جایی که آسمانش هیچ شباهتی نه به آسمان ایوان طلای نجف دارد نه به آسمان بین الحرمین نه به آسمان سرد و غم بار کاظمین و سامرا، نه به آسمان ستاره باران فکه و طلائیه و اروند و شلمچه و نه به آسمان محمودوند.

محمودوند.. محمودوند.. و ما ادراک ما محمودوند؟ اگر بقیه مناطق مقتل شهدا زیارت می شود، در معراج الشهدای پادگان محمودوند خودشهدا زیارت می شوند، مزارشان هم نه، خودِ خودِ شهدا. بهتر است بگویم استخوان های شهدا. و معلوم است زمینی که سال  هاست محل قرار گرفتن صدها پیکر شهید بوده آسمانش با آسمان خیلی جاها خیلی فرق ها دارد. آسمان پادگان محمودوند همیشه باران دارد اما ابر ندارد. شاید برای همین است که محمودوند هرسال 4 فصل زیبا دارد: بهار بهار بهار بهار

شب های پیش این موقع داشت با بچه ها در سرمای شبانۀ اهواز با کلی خستگی و چشم های خواب آلود، سرویس های بهداشتی را می شست و خدا خدا می کرد تا اذان صبح، زائر زیادی نرسد و همه چیز برای میزبانیِ روز بعد تمیز بماند اما حالا انقدر دلتنگ شده بود که حاضر بود تا صبح هی سرویس ها را بشورد و هی زائر برسد و هی بشورد و هی زائر برسد اما فقط یک بار دیگر بتواند جلوی آن 22پیکر شکلات پیچ شده بایستد و به اربابش حسین علیه السلام سلام بدهد. حاضر بود جمع کردن آشغال  ها و تعویض پلاستیک سطل های زبالۀ محوطه  تا اذان صبح طول بکشد ولی یک بار دیگر چفیه زائری دلشکسته  را تبرک کند به پیکر شهدا و آن پرچم یاحسین قرمز. حاضر بود با صدای بی سیمی که ساعت سه نصفه شب خبر از ورود 8 اتوبوس زائر می داد از خواب بپرد و بدود پای ایستگاه صلواتی و به همراهی رفقای گلش وسائل پذیرایی را برای زائرین فراهم کند ولی یک بار دیگر قبل اذان صبح کنار پیکر شهدای تازه تفحص شده بنشیند و هم نوا با مناجات  آرامِ بقیه، اشک بریزد و حرف های مگویش را به آن زنده شدگان به حیات ابدی بگوید. حاضر بود صدبار دیگر با حوصله جواب سوال های سخت و تکراری زائرینی که مدام می پرسیدند "این چیزایی که توضریح چیدین نمادینه یا واقعا شهیده؟ چرا بعضی هاشون کوچیکتر از بقیه هستن؟" را بدهد ولی یک بار دیگر بتواند به بهانۀ معطر کردن فضای معراج، شهدا را از نزدیک زیارت کند. حاضر بود ساعت ها آغوشش باز باشد برای زائرانی که خودشان را در بغل او که کنار معراج ایستاده بود می انداختند و بعضی آرام و بعضی بلند بلند در بغلش گریه می کردند و درمیان هق هق هایشان از غصه هایشان می گفتند، از شرمشان و از دلسوزی برای خواهران و مادرانی که آن 11شهید گمنام ندارند؛ و چادرش خیس شود از اشک های پاک و خون دل های مادران و خواهران شهدایی که سراغ شهید مفقودالاثرشان را از او می گرفتند و با قربان صدقه و نوازش و پاک کردن اشک هایشان کم کم آرامشان کند و به سمت اتوبوس هایشان ببرد اما یک بار دیگر بتواند دستان مادر شهیدان محمدی که هر روز به معراج می آمد را ببوسد. مادر دوشهیدی که داستان عجیبی دارد ماجرای شهدایش خصوصا جریان زیارتگاه خمسۀسادات کوشک. مادر شهیدی که حضورش، لبخندها و بوسه های مادرانه و خسته نباشیدهایش، ساعت ها کمبود خواب و خستگی را از یاد همۀ خادمین می برد. مادر دوشهیدی که آمدنش همزمان شد با آمدن آن دوکبوتر سپیدبال فاطمی که برای آنکه صاحبشان آن ها را به معراج بیاورد 4روز غذا نخوردند..

 دیروز وقتی به خاطر گیر الکی پلیس بازرسی فرودگاه به ساک دوستش، بعد از 40 دقیقه الافی دست آخر برای تنها نماندن دوستش از پرواز اهواز- تهران جاماند، باخودش گفت شاید شهدا می خواهند که برگردد. وقتی با سختی دو صندلی برای پرواز بعدی گرفتند و سوار شدند و بعد ازگذشت حدود دوساعت، به خاطر نقص فنی همه را از هواپیما خارج کردند و گفتند ممکن است پرواز کنسل بشود با خودش گفت شاید شهدا می خواهند این یک روز راهم در محمودوند بماند و با خودشهدا که قرار است امروز به تهران منتقل بشوند برگردد. اما وقتی با کلی تاخیر و گرفتاری با هواپیمای بعدی در فرودگاه مهرآباد نشست، وقتی چشمش به قیافه های عجیب غریب مردم شهر افتاد، وقتی بعد از مدت ها دوباره ماشین های مدل بالا و زرق و برق های مغازه ها چشمش را آزار داد، وقتی صدای موسیقی ماشین های خیابان گوشش را به درد آورد باورش شد که اینجا تهران است! دلش گرفت و از آن روز تا امروز و دقایقی پیش زبانش قفل شد. دلش برای از جنگ برگشته های هشت سال دفاع مقدس سوخت. مثل هرسال و هر وقتی که از اردوی جهادی یا راهیان به شهر برمی گشت گفتگوهای درونش را اینطور تمام کرد: ماکه فقط چند روز از فضای شهر دور بودیم اینقدر تحمل بعضی چیزها برایمان سخت است پس چه می کشند آن ها که هشت سال از عمرشان را در جهاد گذراندند و به شهر برگشتند. چه زجری کشیده اند و می کشند..."دریغ از فراموشی لاله ها.."       "دلم آسمون میخواد مرتضی..."