کوثر - کوثر - نجف ... کوثر به گوشم

هیچ‌کس را جز یاران حسین راهی به‌سوی حقیقت نیست..."شهید سیدمرتضی‌آوینی"

نگو جام زهر بگو شربت عسل!
نویسنده : کوثر به گوشم - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱
 

بسم رب الشهدا

نگو جام زهر بگو شربت عسل!

 

پردۀ اول:

فیلم تمام می‌شود و چراغ‌های سالن روشن می‌شود؛ هنوز اسامی روی پرده تمام نشده که نقد من و رفقا شروع می‌شود. آنقدر همه‌چیز برایمان روشن است و اتفاق‌نظر در شعاری و سفارشی بودنِ آنچه دیده‌ایم داریم که کم‌کم زیر‌آبِ جلسۀ مستقل نقد فیلم‌مان زده می‌شود. در راه خروج از سالنی که «نارنجی‌پوش» را دیده‌ایم، وعدۀ بعدی را برای پنجشنبه و دیدن فیلم «روزهای زندگی» می‌گذاریم.

پنجشنبه است و با کلی ذوق و شوق به سمت سینما می‌رویم؛ از گیشه بلیط می‌خریم و با بگو بخند وارد سالن می‌شویم. خوشحالیم. خصوصا من! دلم لک زده برای یک فیلم توپ دفاع مقدسی. این مدت هم حسابی تعریف و تمجیدش را شنیده‌ام و خیالم راحت است که فیلم خوبی خواهم دید. شاید حتی بهتر از «قلاده‌های طلا».

 


اسامی هنوز روی پرده است که چراغ‌ها روشن می‌شود. من خیره به صندلی روبرویی ماتم برده. دوستم صدایم می‌کند، انگار نمی‌شنوم، یعنی می‌شنوم ولی آنقدر در فکرم که تمرکز جواب دادن را ندارم. دوستم دوباره کنارم روی صندلی می‌نشیند و می‌گوید خانم فراستی ثانی چت شده؟ یک چیزی بگو! می‌گویم خب الان یعنی فیلم تمام شد؟ می‌گوید همه رفتند آن وقت تو می‌پرسی تمام شد؟! من می‌گویم خب این «روزهای زندگی» که می‌گفتند همین بود؟! پس آن‌همه که از این فیلم تعریف می‌کردند برای چه بود؟ تمام دقایقی که از فیلم می‌گذشت همه‌اش منتظر یک اتفاق بزرگ بودم، هی گذشت و هی گذشت، سکانس به سکانس، پلان به پلان اما پس چرا هیچ اتفاقی نیفتاد؟ یعنی اتفاق که زیاد افتاد ولی چرا من اثری از آثار آن اتفاقی که بَه‌بَه و چَه‌چَه همه را در بوق و کرنا کرده در فیلم ندیدم؟!

ادامه متن به دلایلی برداشته شد!