یک برادر بسیجی + اردوجهادی = فهمِ ذره ای از روضۀ شامِ غریبان

در آن هوای گرم، سقایمان بود و هوای آب وخوراکمان را داشت، غرهایمان را نشنیده می‌گرفت و فقط به کارش می‌رسید... برای بچه‌ها که در فضای باز روستا کلاس می‌گذاشتیم چیزی پهن می‌کرد آن دورها می‌نشست و فکرمی‌کنم که قرآن میخواند... بازهم مواظبمان بود اما بدون اینکه نزدیکِ ما باشد یا نگاهش را ببینیم... جمع بودن حواسش را وقتی می‌فهمیدیم که سگی در اطرافمان پرسه می‌زد یا جوانی الاف،آن‌ورها رد می‌شد یا وقتی که از پس بلند کردن وسائل همراهمان برنمی‌آمدیم، نمی‌دانم چطور متوجه می‌شد و سریع می‌رسید... مسلما همه این‌ها را وظیفۀ خود می‌دانست و کار اضافه‌تری انجام نمی‌داد. همیشه در همه اردوها با هر گروهی که می‌رفتیم به خاطر مسائل امنیتی محافظ یا خادم داشتیم ولی اصولا یا از این‌ورِ بام می‌افتادند یا از آن‌ور! یا از سر ناپختگی یک‌جورهایی جوری پسرخاله می‌شدند که نمی‌دانستیم چگونه حدومرز را مشخص کنیم یا آن‌قدر مثبت بودند که می‌رفتند و پشت سرشان راهم نگاه نمی‌کردند و اصلا فراموش می‌کردند که اصلا مسئولیتشان حفاظت بوده و برای مثال قرار بوده چند دختر را به مسجد برسانند!اما این‌بار فرقش این بود که این مسئول هم حدود مسئولیتش را به خوبی می‌دانست و مخلصانه انجام می‌داد و هم حدش را خودش میفهمید و ماهم کاملا احساس امنیت میکردیم... غلط نکنم زیاد پای روضه‌های حضرت عباس نشسته بود که درسش را خوب می‌دانست.

اردو که تمام شد دقیقا از بعد از جدا شدن از گروه مسلما غربت دوری از دوستان، آدم را می‌گیرد ولی این‌بار علاوه‌بر غربتِ همیشگی، حس جدیدی را تجربه میکردم! همه اینها که مربوط به اردوجهادی ماه مبارک رمضان بود را در این شب گفتم تا بتوانم اصل حرفم را بزنم و روضه‌ام را بخوانم...

در میان شلوغیِ‌شهر، وقتی راننده‌ای بی‌ادبانه با من صحبت کرد یا موتورسواری که در هوا تکه‌ای را نثارم کرد یا شبی که مسیر تاریکی را با دلهره سپری کردم تا به خانه برسم... همه این‌ها چیزهایی نبود که برایم تازگی داشته باشد ولی حسم برایم تازگی‌داشت... در طولِ تمامِ این مدتی که از گروه جداشدم و در شلوغی شهر گم‌شدم، ناخودآگاه ذکر لبم تنها یک چیز شده بود... همه اش با بغض در گلو زیر لب میگفتم:

عمه‌سادات بی‌قراره... غصه و غم‌هاش بی‌شماره...

تنها امیدش روی خاکه...  شبای سختیش توی راهه...  رو خاکِ سوزان پا میزاره

هرچیزی که می‌شنیدم، هر برخوردِ بد، هر چیزی، برایم حکم روضۀ شام غریبان بود... انگار خدا تمام این اردو و آن برادر بسیجی و آن‌همه تنهایی را در مقابلم به صورتی حساب شده طوری چیده بود که بعد از این‌همه عاشورا تازه امسال بتوانم معنای شامِ غریبان و غربتِ بانویم زینب را کمی و تنها کمی بفهمم.. قبلا فقط شنیده بودم که بانو از قبل از واقعه عاشورا وقتی اراده می‌کردند بر محمل سوار شوند چه شیرمردانی دورش را میگرفتند.. کسی جرات نداشت نگاه چپ بهشان بکند... و تنها فقط شنیده بودم از بعد از عصر عاشورا چه واویلایی برای بانویم زینب به‌پاشد.. اما این‌بار کمی و فقط کمی از شنیده‌هارا می‌فهمیدم... حالا فکرکن وقتی حسین نباشد.. وقتی عباس.. عباس.. عباس.. نباشد چقدر دشمنان جسور می‌شوند.. و چه جسارت‌ها می‌کنند آنها که کینه این خاندان را از زمان پدرش علی به دل گرفته بودند.. و چه می‌آورند بر سر عمۀ‌سادات.. چه می‌کشد.......... یا اباالفضل...

و چگونه است که با این همه سختی میگوید: ما رایت الا جمیلا

و من مطمئنم رزق این اردویم این بود که نمایشنامه‌ای در مقابلم برپا شود تا بتوانم تا این عاشورا و شامِ غریبان، کمی همنوای صاحب‌الزمان شوم.. همان آقایی که فرمودند صبح و شام برای عمه‌ام زینب اشک میریزم..

یا مولاتی یا زینب کبری... ای ناموسِ خدا

/ 2 نظر / 15 بازدید
بنده

ای اهل حرم، پیر و علمدار نیامد. فدای مظلومیت این خاندان. و فدای خدا که این دردانه هایش را فدای مسلمان شدن ما کرد. حال آنکه ما باید فدای آنها می شدیم.

کوثر به گوشم

بسم رب الشهدا قابل توجه افسرانِ جوانِ جنگ نرم و ستاره های حضرت ماه: دومین دوره آسيب شناسي انقلاب اسلامي بر مبناي انديشه ها و ديدگاه هاي امام خميني و امام خامنه اي باعنوان طرح "ودیعۀ الهی" در دانشگاه تهران و همچنین به صورت مجازی برای سایر شهرها برگزار مي گردد. والبته به یمن حضور پربرکت حضرت ماه در شهر بانوی مهتاب، ثبت نام این طرح در شهرمقدس قم هم آغاز شد. . . برای ثبت نام در تهران و قم و به صورت مجازی در سایر شهرها هرچه سریع تر به آدرس سایت "کانون رهپویان غدیر دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران" مراجعه کنید: http://www.raheghadir.com/